شازده کوچولو - بخش ۱۴ و ۱۵

ستاره پنجم بسيار عجيب بود. ستاره‌ای بود از همه کوچکتر. در آنجافقط برای يک فانوس و يک فانوس‌افروز جا بود. شازده کوچولو نمی‌توانست سر دربياوردکه در نقطه‌ای از آسمان، در سياره‌ای که نه خانه‌ای در آن بود و نه ساکنی، فانوس وفانوس‌افروز به چه کار می‌آمد. معهذا، در دل گفت:
-
شايد اين مرد احمق باشد،ولی هر چه هست از پادشاه و خودپسند و کارفرما و ميخواره احمق‌تر نيست. کار او لااقلمعنايی دارد. وقتی فانوسش را روشن می‌کند مثل اين است که ستاره‌ای ديگر يا گلی بهوجود می‌آورد. و وقتی فانوسش را خاموش می‌کند مثل اين است که آن گل يا آن ستاره راخواب می‌کند. همين خود سرگرمی زيبايی است، و به راستی که مفيد هم هست، چون زيبااست.
شازده کوچولو همينکه وارد آن سياره شد به احترام فانوس‌افروز سلام کرد:
-
روز به خير، آقا، چرا فانوست را خاموش کردی؟
فانوس‌افروز در جواب گفت: دستور است آقا. روز به خير.
-
دستور چيست؟
-
دستور اين است که فانوسم راخاموش کنم. شب به خير.
و باز فانوس را روشن کرد.
-
پس چرا باز روشن کردی؟
فانوس‌افروز جواب داد: دستور است.
شازده کوچولو گفت: من نمی‌فهمم.
فانوس‌افروز گفت: فهميدن ندارد. دستور دستور است. روز به خير!
و باز فانوسشرا خاموش کرد.
سپس عرق پيشانی خود را با دستمالی که خالهای چهارگوش قرمز داشت،خشک کرد:
-
من اينجا شغل بسيار بدی دارم. اين کار سابقا معقول بود چون صبحهافانوس را خاموش می‌کردم و شبها روشن. در باقی مدت روز مجال استراحت داشتم و در باقیمدت شب مجال خوابيدن...
-
و از آن وقت به بعد دستور عوض شده است؟
فانوس‌افروز گفت: دستور عوض نشده و غصه من هم از همين است. سياره سال‌به‌سال برسرعت گردش خود افزوده و دستور هم تغيير نکرده است.
شازده کوچولو گفت: پس چه؟
-
هيچ. حالا که سياره در هر دقيقه يک‌بار به دور خود می‌گردد، من ديگر يک‌ثانيه هم وقت استراحت ندارم. هر دقيقه يک‌بار فانوس را روشن و خاموش می‌کنم!


من شغلبسيار بدی دارم


-
خيلی عجيب است! يعنی در سياره تو روز يک دقيقه طولمی‌کشد؟
فانوس‌افروز گفت:
-
هيچ عجيب نيست. حالا يک ماه است که ما داريم باهم صحبت می‌کنيم.
-
يک ماه؟
-
بلی،‌ سی‌دقيقه، يعنی سی‌روز! شب به خير.
و دوباره فانوسش را روشن کرد.
شازده کوچولو به فانوس‌افروز نگاه کرد و ازاو که تا به اين اندازه به دستور وفادار بود، خوشش آمد. به ياد غروبهايی افتاد کهخودش سابقا با حرکت دادن صندليش تماشا می‌کرد. خواست تا کمکی به دوستش بکند:
-
گوش کن... من راهی بلدم که تو هر وقت بخواهی می‌توانی استراحت کنی...
فانوس‌افروز گفت: البته که می‌خواهم.
چون آدم می‌تواند در آن واحد هموفادار باشد و هم تنبل.
شازده کوچولو ادامه داد:
-
ستاره تو آنقدر کوچک استکه تو با سه قدم بلند می‌توانی دور آن را بگردی. پس کافی است قدری آهسته راه برویتا هميشه در آفتاب بمانی. هر وقت می‌خواهی استراحت کنی، راه برو... آن وقت تا دلتبخواهد روز دراز خواهد شد.
فانوس‌افروز گفت: اين دردی از من دوا نمی‌کند. آنچهمن در زندگی دوست دارم، خوابيدن است.
شازده کوچولو گفت: حيف! اين هم که نشد.
فانوس‌افروز گفت: بلی که نشد. روز به خير.
و فانوس خود را خاموش کرد.
وقتی شازده کوچولو به سفر خود ادامه می‌داد، در دل گفت که شايد اين مرد موردتحقير و تمسخر آنهای ديگر يعنی پادشاه و خودپسند و ميخواره و کارفرما قرار بگيرد،‌با اين‌حال، او تنها کسی است که به نظر من مضحک نمی‌آيد. شايد علتش اين است که اوبه چيزی غير از خود مشغول است.
و آهی از حسرت کشيد و باز با خود گفت:
-
اينمرد تنها کسی است که من می‌توانستم به دوستی خود برگزينم، ولی حيف که ستاره‌اش بهراستی بسيار کوچک است و دو نفر در آن جا نمی‌گيرند.
چيزی که شازده کوچولو جراتنداشت پيش خود اقرار کند، اين بود که حسرت اين سياره فرخنده را می‌خورد، بخصوص ازآن جهت که در بيست‌وچهار ساعت، هزار و چهارصدوچهل غروب خورشيد داشت.

١٥

 

سياره ششم ستاره‌ای بود ده برابر فراخ‌تر. در آنجا خانه آقای پيریبود که کتابهای بزرگ می‌نوشت.
او وقتی شازده کوچولو را ديد به صدای بلند گفت:
-
به به! اين هم يک کاشف!
شازده کوچولو روی ميز نشست و قدری نفس زد. چونخيلی راه رفته بود.
آقای پير به او گفت: از کجا می‌آيی؟
شازده کوچولو گفت: اين کتاب بزرگ چيست و شما اينجا چه می‌کنيد؟
آقای پير گفت: من جغرافی‌دانم.
-
جغرافی‌دان چيست؟
-
جغرافی‌دان دانشمندی است که می‌داند درياها و رودها وشهرها و کوهها و بيابانها در کجا واقع شده‌اند.
شازده کوچولو گفت: اين بسيارجالب است! اين شد کار حسابی!


و نظری

/ 0 نظر / 17 بازدید