شازده کوچولو- بخش ۲۰ و ۲۱



ليکناز قضا شازده کوچولو بعد از مدتها راه‌پيمايی از ميان شنها و سنگها و برفها عاقبتراهی پيدا کرد، و راهها همه به آدمها می‌رسند.
شازده کوچولو سلام کرد. آنجاگلستانی پر از گلهای سرخ شکفته بود.
گلهای سرخ گفتند: سلام.
شازده کوچولوبه آنها نگاه کرد. همه به گل او شباهت داشتند. مات و متحير از آنها پرسيد:
-
شما که هستيد؟
گلها گفتند: ما گل سرخيم!
شازده کوچولو آهی کشيد و خود رابسيار بدبخت احساس کرد. گلش به او گفته بود که در عالم بی‌همتا است. ولی اينکپنج‌هزار گل ديگر،‌ همه شبيه به گل او در يک باغ بودند.
با خود گفت: "اگر گل مناين گلها را می‌ديد، بور می‌شد... سخت به سرفه می‌افتاد، و برای آنکه مسخره‌اشنکنند، خود را به مردن می‌زد. من هم مجبور می‌شدم به پرستاری او تظاهر کنم، وگرنهبرای تحقير من هم که بود، به‌راستی می‌مرد..."
بعد، باز با خود گفت: "من گمانمی‌کردم که با گل بی‌همتای خود گنجی دارم، و حال آنکه فقط يک گل سرخ معمولی داشتم. من با آن گل و آن سه آتشفشان که تا زانويم می‌رسند،‌ و يکی از آنها شايد برای هميشهخاموش بماند، نمی‌توانم شاهزاده بزرگی به حساب بيايم..."
و همانطور که رویعلفها دراز کشيده بود،‌ به گريه افتاد.


 

 

در اين هنگام بود که روباه پيدا شد.
روباه گفت: سلام!
شازدهکوچولو سر برگرداند و کسی را نديد،‌ ولی مودبانه جواب سلام داد.
صدا گفت: مناينجا هستم،‌ زير درخت سيب...
شازده کوچولو پرسيد: تو که هستی؟ چه خوشگلی!...
روباه گفت: من روباه هستم.
شازده کوچولو به او تکليف کرد که بيا با من بازیکن. من آنقدر غصه به دل دارم که نگو...
روباه گفت: من نمی‌توانم با تو بازیکنم. مرا اهلی نکرده‌اند.
شازده کوچولو آهی کشيد و گفت: ببخش!
اما پس ازکمی تامل باز گفت:
- "
اهلی کردن" يعنی چه؟
روباه گفت: تو اهل اينجا نيستی. پی چه می‌گردی؟
شازده کوچولو گفت: من پی آدمها می‌گردم. "اهلی کردن" يعنی چه؟
روباه گفت: آدمها تفنگ دارند و شکار می‌کنند. اين کارشان آزارنده است. مرغ همپرورش می‌دهند و تنها فايده‌شان همين است. تو پی مرغ می‌گردی؟


شازدهکوچولو گفت: نه، من پی دوست می‌گردم. نگفتی "اهلی کردن" يعنی چه؟
روباه گفت: "اهلی کردن" چيز بسيار فراموش شده‌ای است، يعنی "علاقه ايجاد کردن..."
-
علاقهايجاد کردن؟
روباه گفت: البته. تو برای من هنوز پسربچه‌ای بيش نيستی. مثل صدهاهزار پسربچه ديگر، و من نيازی به تو ندارم. تو هم نيازی به من نداری. من نيز برایتو روباهی هستم شبيه به صدها هزار روباه ديگر. ولی تو اگر مرا اهلی کنی، هر دو بهمنيازمند خواهيم شد. تو برای من در عالم همتا نخواهی داشت و من برای تو در دنيايگانه خواهم بود...
شازده کوچولو گفت: کم‌کم دارم می‌فهمم... گلی هست... و منگمان می‌کنم که آن گل مرا اهلی کرده است...
روباه گفت: ممکن است. در کره زمينهمه جور چيز می‌شود ديد...
شازده کوچولو آهی کشيد و گفت: آنکه من می‌گويم درزمين نيست.
روباه به ظاهر بسيار کنجکاو شد و گفت:
-
در سياره ديگری است؟
-
بله.
-
در آن سياره شکارچی هم هست؟
-
نه.
-
چه خوب!... مرغ چطور؟
-
نه!
روباه آهی کشيد و گفت: حيف که هيچ چيز بی‌عيب نيست.
ليکن روباهبه فکر قبلی خود بازگشت و گفت:
-
زندگی من يکنواخت است. من مرغها را شکارمی‌کنم و آدمها مرا. تمام مرغها به هم شبيهند و تمام آدمها با هم يکسان. به همينجهت در اينجا اوقات به کسالت می‌گذرد. ولی تو اگر مرا اهلی کنی، زندگی من همچونخورشيد روشن خواهد شد. من با صدای پايی آشنا خواهم شد که با صدای پاهای ديگر فرقخواهد داشت. صدای پاهای ديگر مرا به سوراخ فرو خواهد برد، ولی صدای پای تو همچوننغمه موسيقی مرا از لانه بيرون خواهد کشيد. بعلاوه، خوب نگاه کن! آن گندم‌زارها رادر آن پايين می‌بينی؟ من نان نمی‌خورم و گندم در نظرم چيز بيفايده‌ای است. گندم‌زارها مرا به ياد هيچ چيز نمی‌اندازند و اين جای تاسف است! اما تو موهای طلايیداری. و چقدر خوب خواهد شد آن وقت که مرا اهلی کرده باشی! چون گندم که به رنگ طلاستمرا به ياد تو خواهد انداخت. آن وقت من صدای وزيدن باد را در گندم‌زار دوست خواهمداشت...
روباه ساکت شد و مدت زيادی به شازده کوچولو نگاه کرد. آخر گفت:
-
بيزحمت... مرا اهلی کن!
شازده کوچولو در جواب گفت: خيلی دلم می‌خواهد، ولی زيادوقت ندارم. من بايد دوستانی پيدا کنم و خيلی چيزها هست که بايد بشناسم.
روباهگفت: هيچ چيزی را تا اهلی نکنند، نمی‌توان شناخت. آدمها ديگر وقت شناختن هيچ چيز راندارند. آنها چيزهای ساخته و پرداخته از دکان می‌خرند. اما چون کاسبی نيست که دوست

/ 0 نظر / 33 بازدید