افکار آشفته من در مراقبه
ساعت ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱٠ تیر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی:

 

سلام

دیروز سر کلاس یوگا در حالت مراقبه و خالی کردن ذهن چه چیزایی که به ذهن من پا نگذاشت. حالا این بماند که به سختی چشمم رو بسته نگه می‌داشتم. اولین فکر این بود که واقعا همه اینایی که تو کلاس هستن فکرشون رو آزاد کردن؟ سوال

چشمم رو باز کردم و به سرعت با یه تلنگر به خودم دوباره بستم. حالا به این فکر افتادم که همه ابروهای توکلاس رو به بالاست و نقاشیه به جز من و ونوسابرو که تازه این ونوسم معلوم نیست آبدارچیش امروز میوه‌ها رو شسته بود یا نه؟! خدایا چقدر هوا داغه! ساعت 3 که از شرکت برمی‌گشتم احساس کردم پوستم داره ترک می خوره. یعنی واقعا ما جهنم هم میریم؟ (دل بعضی ها آآآآآب! ما دیگه تو جهنم زیاد مشکل نداریم. اهواز واسه خودش یه جهنمه!)

به برگشتنم فکر میکنم که دیر میشه. بعد یادم به اومدن افتاد که این بچه‌های تو کلاس رو یکی میبره یکی میاره!@عینک اما من و ونوس و آرزو هر روز خودمون میریم ، خودمون برمیگردیم!!ناراحت به قول ونوس ... نه نمیگم !

پام سر شده. زیرچشمی به حضار محترم نگاه کردم ببینم شاید نشستن من اشتباههنگران که دیدم نه بابا متاسفانه درست نشستم. راستی مگه مربی نگفت 5 دقیقه مراقبه می‌کنیم؟ پس چرا اینقدر طول کشید؟ با این فکر به یاده آخر فوتبال و سوت تماشاچیا به جای داور افتادم. وای راستی امشب فیناله! هورا

 هر چی به این افکار نهیب می‌زنم که ولم کنن انگار لج می‌کنم. وای خدا نه! حالا چه وقت عطسه کردنه؟ علیرغم سعی در کنترلش از دستم در رفت. حتما تمرکز بقیه رو هم بهم زدم.  هر چند اگه تمرکز اونا هم مثل من باشه که توفیق اجباری شامل حالشون شده با این عطسه. واقعا 5 دقیقه چقدر طولانیه‌هااا! منتظرکلافه

راستی این مارمولک بالای سرم نیفته پایین! اگه افتاد رو سرم من که هیچ، این آرزوی جیغ جیغو تمام باشگاه رو متلاشی میکنه. خب تقصیر خودمونه اگه حرف گوش داده بودیم و چشممون رو بسته بودیم این مارمولک نحیف و سیاه رو هم زیارت نمی‌کردیم. کاش نیفته هنوز بچه‌ست، میکنش. این باید بزرگ شه و چند تا بانوی محترم رو غش بده! حالا حالاها کار داره. عجب جایی هم اومده صبح تا شب نسوان ترسو میرن و میان! ابله

واقعا یه روز میرسه که من سر این کلاس با ذهن خالی حاضر شم؟! (زهی خیال باطل زهی گمان محال) خیال باطل

در این لحظه داور سوت پایان مراقبه رو میزنه! وقت تمام