ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ روز ٢٦ شهریور ۱۳۸٦  کلمات کلیدی:

تا به حال پاتون رو توي آسايشگاه سالمندان گذاشتيد؟؟

چه حسي بتون دست داده؟ تجربه كردنش رو به همه كس توصيه نميكنم.به قول معروف شنیدن کی بود مانند دیدن؟!  اما اگه شما رفتيد از تجربتون و حس و حالتون بگيد.

من كه اولين بار به محض ورود پاي اولم كه وارد شد (فقط يه پا) برگشتم. برگشتم كه به دوستم بگم نيا تو. چون مي‌دونستم اون طاقت نمياره. وقتي برگشتم ديدم اون از توي حياط گريه رو شروع كرده! گفتم اينجا بمون با اشك نيا دلشون ميگيره. 3 ثانيه مكث..، تمركز كردم و رفتم تو. عصر جمعه!! گيج شدم. صداها عجيب بود. احساس كردم توي دوزخ پا گذاشتم و همه كمك مي خوان. توي سالن اصلي چدتا انسان چروك پاي تلويزيون نشسته بودن. سريال نرگس پخش ميشد. البته تكرار روز قبل. يه نور آبي رنگ مهتابي بزرگ محيط رو غمگين تر كرده بود. به خودم هشدار دادم:

 "قوي باش! كسي به اشك و افسوس تو نياز نداره. اينا روحيه ميخوان!"

بدون نگاه كردن گفتم سلام. چندتاشون جواب دادن. چشمم به اولين اتاق افتاد. چندتا تخت. روشون آدم هايي خوابيده بودن كه فقط ميشد فهميد معيوبن. همين. حتي نميشد سنشون رو حدس زد. هر كدوم يه جاشون به تخت بسته شده بود كه در نرن. تا منو ديدن فرياد زدن و كمك خواستن. فرياد كه چه عرض كنم؟! صداهايي شبيه فرياد. همه احساسم به جاي بغض و افسوس خشك و كرخت شد.  

به اتقاق جلويي نگاه كردم و رفتم تو. ماهرخ منو كشوند سمت خودش. يه زن تقريبا 35 ساله. اوج جووني و  زيبايي  يه زن. اون اينجا چيكار ميكرد؟ اون كه سالخورده نيست. شروع كرد به حرف زدن. بعد از سلام و احوالپرسي كه به زور ميفهميدم  (زبونش سنگين شده بود) اولين جمله‌اي كه گفت اين بود: من ليسانسم ، روانشناسي خوندم."

دوست داشتم دستشون رو بگيرم و بلندشون كنم. همشون رو. اما ... چقدر حقيريم ما!

(داستان ماهرخ رو تو يه پست ديگه بطور جداگانه تعريف ميكنم.)

 

بعد از يك ساعت فقط با يه آرزو اومدم بيرون: دائم زير لب ميگفتم خدايا همشون رو بكش! دعا كردم همشون همون شب دچار گاز گرفتگي بشن و خواب به خواب برن. برن تا راحت بشن.