ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱٧ اسفند ۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

شازده کوچولو- بخش ۴

من به همين شيوه مطلب دومی را که بسيار مهم بود فهميدم، و آن اينکه ستاره وطن شازده کوچولو از يک خانه معمولی کمی بزرگتر است!
اين موضوع چندان مايه تعجب من نشد، چون خوب می‌دانستم که غير از سيارات بزرگی مانند زمين، مشتری، مريخ و زهره که به هر يک از آنها نامی داده‌اند، صدها ستاره ديگر نيز هستند، و اين ستاره‌ها گاهی آنقدر کوچکند که بزحمت می‌توان آنها را حتی با تلسکوپ ديد. وقتی ستاره‌شناسی يکی از آنها را کشف می‌کند به جای اسم شماره‌ای به آن می‌دهد، مثلا آن را "ستاره ٣٢٥١" می‌نامد.

من دلايل محکمی بر اين نظريه خود دارم که سياره‌ای که شازده کوچولو از آنجا آمده، ستاره "ب ٦١٢" است، و اين سياره را فقط يک‌بار يک ستاره‌شناس ترک در ١٩٠٩ با تلسکوپ ديده است.
او در آن زمان، انجمن بين‌المللی نجوم، سر و صدای زيادی در باره کشف خود براه انداخته بود. ولی به سبب سرووضع و طرز لباسش هيچکس حرف او را باور نکرده بود. آدم بزرگها همين طورند.

خوشبختانه از آنجا که مقدر بود ستاره "ب ٦١٢" شهرت پيدا کند، فرمانروای مستبدی در ترکيه پوشيدن لباس اروپائيان را، با وضع مجازات اعدام برای متخلفين، به ملت خود تحميل کرد. ستاره‌شناس ترک دوباره کشف خود را در ١٩٢٠ در لباس برازنده‌ای اعلام کرد. اين بار همه با او همداستان شدند.

من اگر اين جزئيات را در باره ستاره "ب ٦١٢" برای شما نقل کردم و اگر شماره آن را به شما گفتم، برای آدم‌بزرگها است. آدم‌بزرگها ارقام را دوست دارند. وقتی با ايشان از دوست تازه‌ای صحبت می‌کنيد، هيچوقت به شما نمی‌گويند که مثلا آهنگ صدای او چطور است؟ چه بازيهايی را بيشتر دوست دارد؟ آيا پروانه جمع می‌کند؟ بلکه از شما می‌پرسند: "چند سال دارد؟ چند برادر دارد؟ وزنش چقدر است؟ پدرش چقدر درآمد دارد؟" و تنها در آن وقت است که خيال می‌کنند او را می‌شناسند. اگر شما به آدم‌بزرگها بگوييد: "من خانه زيبايی ديدم، پشت‌بامش کبوتران..." نمی‌توانند آن خانه را در نظر مجسم کنند. بايد به ايشان گفت: "يک خانه صدهزار فرانکی ديدم!" آن وقت به بانگ بلند خواهند گفت: به‌به! چه خانه قشنگی!
همين طور اگر شما به ايشان بگوييد: "دليل اينکه شازده کوچولو وجود داشت، اين است که او بچه شيرين‌زبانی بود و می‌خنديد و گوسفند می‌خواست و هر کس گوسفند بخواهد، دليل بر اين است که وجود دارد." شانه بالا می‌اندازند و شما را بچه می‌پندارند! ولی اگر به ايشان بگوئيد: "سياره‌ای که شازده کوچولو از آنجا آمده ب ٦١٢ است" باور خواهند کرد و شما را از شر سوالهای خود راحت خواهند گذاشت. آدم‌بزرگها همين‌طورند. نبايد از ايشان رنجيد. بچه‌ها بايد نسبت به آدم‌بزرگها خيلی گذشت داشته باشند.
ولی البته ما که معنی زندگی را درک می‌کنيم، به اعداد می‌خنديم. دلم می‌خواست اين داستان را مثل قصه پريان شروع کنم. دلم می‌خواست بگويم:
"يکی بود يکی نبود. يک وقتی شازده کوچولويی بود که در سياره‌ای به زحمت يک خرده از خودش بزرگتر خانه داشت، و نيازمند بود به اينکه دوستی داشته باشد..." برای آنها که معنی زندگی را درک می‌کنند، اين طور قصه‌گفتن بيشتر بوی راستی می‌داد.
زيرا من نمی‌خواهم کتابم را سرسری بخوانند. من از نقل اين خاطرات احساس غم و اندوه بسيار می‌کنم. اکنون شش سال است که دوست من با گوسفندش رفته است. من اگر در اينجا سعی می‌کنم بتوانم او را توصيف کنم، برای اين است که فراموشش نکنم. جای تاسف است که دوست فراموش بشود. همه مردم رفيق نداشته‌اند. من هم می‌توانم مثل آدم‌بزرگها بشوم که جز به ارقام، به هيچ چيز علاقه ندارند. و باز برای همين است که يک جعبه رنگ با چند مداد خريده‌ام. بسيار سخت است که آدم به سن و سال من باز تن به کار نقاشی بدهد، آن هم وقتی که در شش سالگی فقط شکل مار بوآی بسته و مار بوآی باز کشيده باشد! البته من سعی می‌کنم شکل‌هايی از او بکشم که هر چه ممکن است بيشتر شبيه بشود، ولی زياد مطمئن نيستم که از عهده برآيم. يک شکل شبيه می‌شود و يکی نمی‌شود. در قد و بالای او کمی اشتباه دارم. يک جا شازده کوچولو خيلی بلند بالاست و جای ديگر کوتاه قد درآمده است. در رنگ لباسش هم شک دارم. ناچار حدسهايی چنين و چنان می‌زنم و می‌گويم باز اين بهتر از هيچ است. بالاخره در بعضی از خصوصيات مهمتر او نيز اشتباه دارم، ولی بايد اين يک را به من بخشود. دوست من هرگز توضيحاتی نمی‌داد. شايد مرا مثل خودش خيال می‌کرد، ولی من بدبختانه نمی‌توانم گوسفند را از پشت جعبه ببينم. شايد من هم يک‌خورده مثل آدم‌بزرگها هستم. لابد پير شده‌ام.

ادامه دارد.