ساعت ۸:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸٦  کلمات کلیدی:

دیگه خیلی دیره!

خانم جوانی در سالن فرودگاه منتظر نوبت پروازش بود. از آنجایی که باید ساعات بسیاری را در انتظار می‌ماند کتابی خرید. البته بسته‌اي كلوچه هم با خود آورده بود.

روي صندلي دسته داري در قسمت ويژه فرودگاه نشست تا در آرامش مطالعه كند. بسته كلوچه در كنارش بود. مردي نيز نشسته بود كه مشغول خواندن مجله بود.

وقتي زن اولين كلوچه‌اش را برداشت، مرد نيز يك كلوچه برداشت.با ديدن اين صحنه زن احساس خشم كرد اما چيزي نگفت. با خود گفت: "عجب آدم پر رويي! حيف كه حوصله ندارم وگرنه نشونش ميدادم!) با هر كلوچه‌اي كه زن برميداشت مرد نيز خود را به يك كلوچه مهمان ميكرد. زن عصباني تر مي‌شد اما خودداري ميكرد.

وقتي يك كلوچه باقي مانده بود،‌ با خود گفت: "حالا اين مردك چه خواهد كرد؟"

مرد آخرين كلوچه را نصف كرد و نصف آن را به زن داد. ديگر تحمل زن به سر آمد. كيف و كتابش را برداشت و به سمت سالن رفت. وقتي سوار هواپيما شد در كيفش را باز كرد تا عينكش را بردارد درنهايت تعجب ديد بسته كلوچه‌اش دست نخورده آنجاست.

واي تازه يادش آمد كه اصلا بسته كلوچه‌اش را از كيفش درنياورده بود.

خيلي از خودش خجالت كشيد!! متوجه شد كه كار زشت از خود او سر زده. مرد بسته كلوچه اش را بدون اينكه خشمگين شود با او تقسيم كرده بود.... درست وقتي كه او از فكر اينكه مرد كلوچه‌هايش را مي‌خورد نزديك بود از كوره در رود. و حال ديگر زماني براي توضيح رفتارش و عذرخواهي كردن باقي نمانده بود......!