ساعت ٩:۱٥ ‎ق.ظ روز ٢ اردیبهشت ۱۳۸٦  کلمات کلیدی:

شازده کوچولو- بخش ۲۲ - ۲۳- ۲۴

شازده کوچولو گفت: سلام!
سوزنبان راه‌آهن گفت: سلام!
شازده کوچولو پرسيد: تو اينجا چه می‌کنی؟
سوزنبان گفت: من مسافران را دسته‌دسته تقسيم می‌کنم و قطارهای حامل هر دسته را گاهی به راست می‌فرستم و گاهی به چپ.
در همين دم يک قطار تندرو با چراغهای روشن که همچون رعد می‌غريد، اتاقک سوزنبان را به لرزه درآورد.
شازده کوچولو گفت: اينها خيلی عجله دارند. پی چه می‌گردند؟
سوزنبان گفت: راننده قطار هم نمی‌داند.
و باز قطار تندرو ديگری در جهت مخالف غريد.
شازده کوچولو پرسيد: مگر آنها به اين زودی برگشتند؟...
سوزنبان گفت: همانها نيستند. اين يک قطار تعويضی است.
-
مگر از جايی که بودند راضی نبودند؟
سوزنبان گفت: آدم هيچوقت از جايی که هست، راضی نيست.
قطار تندرو و روشن ديگری غرش‌کنان آمد.
شازده کوچولو پرسيد: اينها مسافران اول را تعقيب می‌کنند؟
سوزنبان گفت: اينها هيچ چيز را تعقيب نمی‌کنند. اينها در قطار يا می‌خوابند يا خميازه می‌کشند. فقط بچه‌ها هستند که بينی خود را به شيشه‌ها می‌فشارند.
شازده کوچولو گفت: فقط بچه‌ها می‌دانند که به دنبال چه می‌گردند. آنها وقت خود را صرف يک عروسک پارچه‌ای می‌کنند و همان برای ايشان عزيز خواهد شد، و اگر آن را از ايشان بگيرند،‌ گريه خواهند کرد...

٢٣

 

شازده کوچولو گفت: سلام!
دکاندار گفت: سلام!
اين کاسب قرصی می‌فروخت برای رفع تشنگی. هفته‌ای يک بار يکی از آن قرصها را می‌خورند و ديگر تشنه نمی‌شوند.
شازده کوچولو پرسيد: تو چرا از اين قرصها می‌فروشی؟
دکاندار گفت: برای صرفه‌جويی زياد در وقت. کارشناسان حساب کرده‌اند که با خوردن يکی از اين قرصها پنجاه‌وسه دقيقه وقت در هفته صرفه‌جويی می‌شود.
-
خوب، آن پنجاه‌وسه دقيقه را صرف چه می‌کنند؟
-
صرف هر کاری که بخواهند...
شازده کوچولو با خود گفت: "من اگر پنجاه‌وسه دقيقه وقت زيادی داشتم، خرامان خرامان به چشمه می‌رفتم..."

٢٤

 

از خرابی هواپيمای من در صحرا هشت‌ روز می‌گذشت و من به قصه قرص‌فروش با نوشيدن آخرين قطره آب ذخيره خود گوش داده بودم. آهی کشيدم و به شازده کوچولو گفتم:
-
خاطرات تو چه زيبا است، ولی افسوس که من هنوز هواپيمای خود را تعمير نکرده‌ام و آب آشاميدنی هم ندارم، و چه سعادتی بود اگر من هم می‌توانستم خرامان خرامان به سوی چشمه‌ای بروم.
او به من گفت: دوستم روباه...
گفتم: ول کن، طفلک ساده‌دل من! صحبت بر سر روباه نيست!
-
چرا؟
-
برای اينکه داريم از تشنگی می‌ميريم...
او استدلال مرا نفهميد و در جواب گفت:
-
چه خوب است که آدم حتی در دم مرگ فراموش نکند که دوستی داشته است. من بسيار خوشحالم از اينکه دوستی چون روباه داشته‌ام...
در دل گفتم: اين آدمک متوجه خطر نيست. هرگز نه گرسنگی می‌کشد و نه تشنگی، و با کمی نور آفتاب می‌سازد...
ولی او نگاهی خيره به من کرد و جواب فکر مرا داد:
-
من هم تشنه‌ام... بيا تا چاهی پيدا کنيم...
من حرکتی کردم به نشانه خستگی، يعنی چه رنج باطلی است در پهنه بيابان به دنبال چاه نامعلوم گشتن! با اين حال براه افتاديم.
وقتی ساعتها ساکت و خاموش راه رفتيم، شب فرا رسيد و ستارگان درخشيدن گرفتند. من چون از فرط تشنگی کمی تب داشتم، ستاره‌ها را مثل اينکه در خواب و رويا باشم، می‌ديدم. گفته‌های شازده کوچولو در خاطرم می‌رقصيدند.
از او پرسيدم: پس تو هم تشنه‌ای؟
ولی او به سوال من جواب نداد، فقط گفت:
-
آب ممکن است برای قلب هم خوب باشد...
من از جواب او چيزی نفهميدم و خاموش ماندم... خوب می‌دانستم که نبايد چيزی از او بپرسم.
او خسته بود و نشست. من نيز پهلوی او نشستم. پس از مدتی سکوت باز گفت:
-
زيبايی ستارگان به خاطر گلی است که ديده نمی‌شود...
من در جواب گفتم:‌ "البته!" و بی آنکه حرف ديگری بزنم به چين و شکن شنهای بيابان در پرتو مهتاب نگاه کردم.
او باز گفت: بيابان زيباست.
و راست می‌گفت. من هميشه بيابان را دوست داشته‌ام. آدم روی يک تپه شنی می‌نشيند، چيزی نمی‌بيند و چيزی نمی‌شنود، و با اين وصف چيزی در سکوت و خاموشی می‌درخشد...
شازده کوچولو گفت: چيزی که بيابان را زيبا می‌کند چاه آبی است که در گوشه‌ای از آن پنهان است...
من ناگاه متعجب شدم از اينکه به راز اين درخشيدن‌های اسرارآميز شن پی‌برده‌ام. وقتی پسر بچه کوچکی بودم در خانه کهنه‌سازی منزل داشتم و به افسانه شايع بود که گنجی در آن پنهان است. البته هرگز کسی نتوانست آن گنج را پيدا کند و شايد هيچکس هم در صدد پيداکردن آن برنيامد، ولی آن گنج تمام اهل خانه را شاد و ذوق‌زده کرده بود. خانه من رازی در دل خود پنهان داشت...
به شازده کوچولو گفتم: آری، خواه خانه باشد يا ستاره يا بيابان، فرق نمی‌کند، آنچه آنها را زيبا کرده است به چشم نمی‌آيد!
او گفت: خوشحالم از اينکه تو با روباه من هم‌عقيده هستی.
چون شازده کوچولو به خواب می‌رفت او را بغل گرفتم و باز به راه افتادم. نگران بودم. به نظرم چنين می‌آمد که حامل گنجينه‌ای آسيب‌پذيرم. حتی احساس می‌کردم که در روی زمين آسيب‌پذيرتر از بار من هيچ باری نبوده است. در پرتو مهتاب، به آن پيشانی پريده‌رنگ، به آن چشمان بهم‌رفته و به آن حلقه‌های گيسو که با وزش نسيم می‌لرزيدند، نگاه می‌کردم و با خودم می‌گفتم: آنچه به ظاهر می‌بينم قشری بيش نيست. اصل به چشم نمی‌آيد...
و چون بر لبان نيمه‌بازش نيم‌لبخندی شيرين نشسته بود، باز با خود گفتم: "آنچه در وجود اين شاهزاده کوچولوی خواب‌رفته مرا تا به اين اندازه منقلب می‌کند،‌ وفای او نسبت به گلی است و اين، تصوير همان گل است که در وجود او، حتی در خواب، همچون شعله چراغ می‌درخشد..." و آنگاه حدس زدم که او آسيب‌پذيرتر از آن است که می‌پنداشتم. بايد از چراغها خوب مواظبت کرد. يک وزش باد می‌تواند آنها را خاموش کند...
و همچنان که می‌رفتم، به هنگام دميدن خورشيد چاه را يافتم.