ساعت ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ روز ٢۸ فروردین ۱۳۸٦  کلمات کلیدی:

شازده کوچولو- بخش ۱۸ و ۱۹

شازده کوچولو از بيابان گذشت و جز به يک گل، به چيزی برنخورد، گلی که سه گلبرگ داشت،‌ گلی ناچيز...
شازده کوچولو گفت: سلام.
گل گفت: سلام.
شازده کوچولو با ادب پرسيد: آدمها کجا هستند؟
گل که يک روز کاروانی را در حال عبور ديده بود گفت:
-
آدمها؟ گمان می‌کنم شش‌ هفت‌تايی باشند. من ايشان را سالها پيش ديدم. ولی هيچ معلوم نيست کجا می‌شود گيرشان آورد. باد ايشان را با خود می‌برد. آدمها ريشه ندارند و از اين جهت بسيار ناراحتند.
شازده کوچولو گفت: خداحافظ.
گل گفت: به امان خدا.

 

١٩ 

 

شازده کوچولو از کوه بلندی بالا رفت. تنها کوههايی که او به عمر خود ديده بود، همان سه آتشفشانی بودند که تا زانوی او می‌رسيدند، و او از آتشفشان خاموشش به جای چهارپايه استفاده می‌کرد. با خود گفت: "لابد از کوه به اين بلندی تمام سياره و تمام آدمهای آن را خواهم ديد...". ولی وقتی به بالای کوه رسيد بجز سنگهای سوزنی نوک‌تيز چيزی نديد. بيهوا سلام کرد.
انعکاس صدا جواب داد: سلام... سلام... سلام
شازده کوچولو پرسيد: شما که هستيد؟
انعکاس جواب داد: شما که هستيد... که هستيد... که هستيد...
شازده کوچولو گفت: با من دوست شويد! من تنها هستم.
انعکاس جواب داد: تنها هستم... تنها هستم... تنها هستم...
آن وقت شازده کوچولو با خود انديشيد که: "چه سياره عجيبی! يکپارچه خشکی و تيزی و شوری است! آدمها نيز نيروی تخيل ندارند و هر چه می‌شنوند، همان را تکرار می‌کنند... من در خانه خود گلی داشتم. اول‌بار هميشه او حرف می‌زد..."