ساعت ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱٩ فروردین ۱۳۸٦  کلمات کلیدی:

شازده کوچولو - بخش ۱۴ و ۱۵

ستاره پنجم بسيار عجيب بود. ستاره‌ای بود از همه کوچکتر. در آنجا فقط برای يک فانوس و يک فانوس‌افروز جا بود. شازده کوچولو نمی‌توانست سر دربياورد که در نقطه‌ای از آسمان، در سياره‌ای که نه خانه‌ای در آن بود و نه ساکنی، فانوس و فانوس‌افروز به چه کار می‌آمد. معهذا، در دل گفت:
-
شايد اين مرد احمق باشد، ولی هر چه هست از پادشاه و خودپسند و کارفرما و ميخواره احمق‌تر نيست. کار او لااقل معنايی دارد. وقتی فانوسش را روشن می‌کند مثل اين است که ستاره‌ای ديگر يا گلی به وجود می‌آورد. و وقتی فانوسش را خاموش می‌کند مثل اين است که آن گل يا آن ستاره را خواب می‌کند. همين خود سرگرمی زيبايی است، و به راستی که مفيد هم هست، چون زيبا است.
شازده کوچولو همينکه وارد آن سياره شد به احترام فانوس‌افروز سلام کرد:
-
روز به خير، آقا، چرا فانوست را خاموش کردی؟
فانوس‌افروز در جواب گفت: دستور است آقا. روز به خير.
-
دستور چيست؟
-
دستور اين است که فانوسم را خاموش کنم. شب به خير.
و باز فانوس را روشن کرد.
-
پس چرا باز روشن کردی؟
فانوس‌افروز جواب داد: دستور است.
شازده کوچولو گفت: من نمی‌فهمم.
فانوس‌افروز گفت: فهميدن ندارد. دستور دستور است. روز به خير!
و باز فانوسش را خاموش کرد.
سپس عرق پيشانی خود را با دستمالی که خالهای چهارگوش قرمز داشت، خشک کرد:
-
من اينجا شغل بسيار بدی دارم. اين کار سابقا معقول بود چون صبحها فانوس را خاموش می‌کردم و شبها روشن. در باقی مدت روز مجال استراحت داشتم و در باقی مدت شب مجال خوابيدن...
-
و از آن وقت به بعد دستور عوض شده است؟
فانوس‌افروز گفت: دستور عوض نشده و غصه من هم از همين است. سياره سال‌به‌سال بر سرعت گردش خود افزوده و دستور هم تغيير نکرده است.
شازده کوچولو گفت: پس چه؟
-
هيچ. حالا که سياره در هر دقيقه يک‌بار به دور خود می‌گردد، من ديگر يک‌ ثانيه هم وقت استراحت ندارم. هر دقيقه يک‌بار فانوس را روشن و خاموش می‌کنم!


من شغل بسيار بدی دارم


-
خيلی عجيب است! يعنی در سياره تو روز يک دقيقه طول می‌کشد؟
فانوس‌افروز گفت:
-
هيچ عجيب نيست. حالا يک ماه است که ما داريم با هم صحبت می‌کنيم.
-
يک ماه؟
-
بلی،‌ سی‌دقيقه، يعنی سی‌روز! شب به خير.
و دوباره فانوسش را روشن کرد.
شازده کوچولو به فانوس‌افروز نگاه کرد و از او که تا به اين اندازه به دستور وفادار بود، خوشش آمد. به ياد غروبهايی افتاد که خودش سابقا با حرکت دادن صندليش تماشا می‌کرد. خواست تا کمکی به دوستش بکند:
-
گوش کن... من راهی بلدم که تو هر وقت بخواهی می‌توانی استراحت کنی...
فانوس‌افروز گفت: البته که می‌خواهم.
چون آدم می‌تواند در آن واحد هم وفادار باشد و هم تنبل.
شازده کوچولو ادامه داد:
-
ستاره تو آنقدر کوچک است که تو با سه قدم بلند می‌توانی دور آن را بگردی. پس کافی است قدری آهسته راه بروی تا هميشه در آفتاب بمانی. هر وقت می‌خواهی استراحت کنی، راه برو... آن وقت تا دلت بخواهد روز دراز خواهد شد.
فانوس‌افروز گفت: اين دردی از من دوا نمی‌کند. آنچه من در زندگی دوست دارم، خوابيدن است.
شازده کوچولو گفت: حيف! اين هم که نشد.
فانوس‌افروز گفت: بلی که نشد. روز به خير.
و فانوس خود را خاموش کرد.
وقتی شازده کوچولو به سفر خود ادامه می‌داد، در دل گفت که شايد اين مرد مورد تحقير و تمسخر آنهای ديگر يعنی پادشاه و خودپسند و ميخواره و کارفرما قرار بگيرد،‌ با اين‌حال، او تنها کسی است که به نظر من مضحک نمی‌آيد. شايد علتش اين است که او به چيزی غير از خود مشغول است.
و آهی از حسرت کشيد و باز با خود گفت:
-
اين مرد تنها کسی است که من می‌توانستم به دوستی خود برگزينم، ولی حيف که ستاره‌اش به راستی بسيار کوچک است و دو نفر در آن جا نمی‌گيرند.
چيزی که شازده کوچولو جرات نداشت پيش خود اقرار کند، اين بود که حسرت اين سياره فرخنده را می‌خورد، بخصوص از آن جهت که در بيست‌وچهار ساعت، هزار و چهارصدوچهل غروب خورشيد داشت.

١٥

 

سياره ششم ستاره‌ای بود ده برابر فراخ‌تر. در آنجا خانه آقای پيری بود که کتابهای بزرگ می‌نوشت.
او وقتی شازده کوچولو را ديد به صدای بلند گفت:
-
به به! اين هم يک کاشف!
شازده کوچولو روی ميز نشست و قدری نفس زد. چون خيلی راه رفته بود.
آقای پير به او گفت: از کجا می‌آيی؟
شازده کوچولو گفت: اين کتاب بزرگ چيست و شما اينجا چه می‌کنيد؟
آقای پير گفت: من جغرافی‌دانم.
-
جغرافی‌دان چيست؟
-
جغرافی‌دان دانشمندی است که می‌داند درياها و رودها و شهرها و کوهها و بيابانها در کجا واقع شده‌اند.
شازده کوچولو گفت: اين بسيار جالب است! اين شد کار حسابی!


و نظری به اطراف خود در سياره جغرافی‌دان انداخت. تا کنون سياره‌ای به اين عظمت نديده بود.
-
سياره شما بسيار زيبا است. آيا اقيانوس هم در آن هست؟
جغرافی‌دان گفت: من از کجا بدانم؟
شازده کوچولو که از اين جواب جا خورده بود پرسيد:
-
کوه چطور؟
جغرافی‌دان گفت: از آن هم بيخبرم.
-
شهر و رودخانه و بيابان چطور؟
جغرافی‌دان گفت: از آنها هم نمی‌توانم خبر داشته باشم.
-
ولی شما که جغرافی‌دان هستيد!
جغرافی‌دان گفت: درست، ولی من که کاشف نيستم. من اصلا کاشف ندارم. جستن و شمردن شهرها و رودخانه‌ها و کوهها و درياها و اقيانوس‌ها و بيابانها کار جغرافی‌دان نيست. مقام جغرافی‌دان بالاتر از آن است که برود و بگردد. او از دفتر کار خود بيرون نمی‌رود، بلکه کاشفان را در آنجا می‌پذيرد. از ايشان چيز می‌پرسد و خاطراتشان را يادداشت می‌کند. و اگر خاطرات يکی از ايشان به نظرش جالب آمد، تحقيقی در باره خصوصيات اخلاقی کاشف می‌کند.
-
اين کار برای چيست؟
-
چون اگر کاشفی دروغ بگويد، اشتباهات اسف‌انگيزی در کتابهای جغرافيا پيدا خواهد شد. همچنين اگر کاشفی زياد مشروب بخورد.
شازده کوچولو پرسيد: اين ديگر چرا؟
-
برای آنکه مستها يکی را دو می‌بينند. آن وقت جغرافی‌دان در جايی که يک کوه بيشتر نيست، دو تا می‌نويسد.
شازده کوچولو گفت: من کسی را می‌شناسم که کاشف بدی می‌شد.
-
ممکن است... به هر حال وقتی خصوصيات اخلاقی کاشف خوب بود، تحقيقی هم راجع به کشف او می‌کنند.
-
يعنی می‌روند و به چشم می‌بينند؟
-
نه، رفتن و ديدن مشکل است. از کاشف می‌خواهند که مدارکی هم ارائه کند. مثلا اگر موضوع کشف کوه بزرگی باشد،‌ از او می‌خواهند که سنگهای بزرگی از آن کوه بياورد.
جغرافی‌دان ناگهان به خود آمد:
-
خوب، تو هم که از راه دوری می‌آيی! پس تو هم کاشفی! تو بايد سيارات را برای من تشريح کنی.
و جغرافی‌دان دفتر يادداشت خود را باز کرد و مدادش را تراشيد. خاطرات کاشفان را اول با مداد می‌نويسند و تا وقتی که کاشف دليل نياورده است، با جوهر پاکنويس نمی‌کنند.
جغرافی‌دان گفت: خوب، شروع کن!
شازده کوچولو گفت:
-
اوه! سياره من زياد جالب نيست. خيلی کوچک است. من سه تا آتشفشان دارم. دو آتشفشان روشن و يک آتشفشان خاموش. ولی آدم چه می‌داند...
جغرافی‌دان گفت: بلی، آدم چه می‌داند.
-
من يک گل هم دارم.
جغرافی‌دان گفت: ما گلها را يادداشت نمی‌کنيم.
-
چرا؟ گل که زيباترين چيز است!
-
چون گل فانی است.
- "
فانی" يعنی چه؟
جغرافی‌دان گفت: کتابهای جغرافيا از تمام کتابهای ديگر ارزنده‌ترند و هرگز از اعتبار نمی‌افتند. بسيار به ندرت ممکن است کوه جای خود را تغيير دهد و بعيد است که آب اقيانوس خالی شود. ما چيزهای جاودانی را يادداشت می‌کنيم.
شازده کوچولو در حرف او دويد:
-
ولی آتشفشانهای خاموش ممکن است دوباره روشن شوند. نگفتيد "فانی" يعنی چه؟
جغرافی‌دان گفت:
-
آتشفشان چه روشن باشد و چه خاموش، از نظر ما فرق نمی‌کند. برای ما اصل همان کوه است چون تغيير نمی‌کند.
شازده کوچولو که به عمر خود هرگز از سوالی که می‌کرد دست‌بردار نبود، باز پرسيد:
- "
فانی" يعنی چه؟
جغرافی‌دان گفت: فانی يعنی "چيزی که زود از بين برود."
-
پس گل من هم زود از بين می‌رود؟
-
البته.
شازده کوچولو با خود گفت: حيف که گل من فانی است و برای دفاع خود از گزند دنيا چهار خار بيشتر ندارد. و مرا ببين که او را تنها در خانه گذاشته‌ام!
اين نخستين ابراز تاسف او بود. اما باز قوت قلبی يافت و پرسيد:
-
به نظر شما من به ديدن کجا بروم؟
جغرافی‌دان به او جواب داد:
-
برو به ديدن سياره زمين که شهرت به‌سزايی دارد...
و شازده کوچولو همچنان که به فکر گل خود بود،‌ از آنجا رفت.