ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ روز ۸ فروردین ۱۳۸٦  کلمات کلیدی:

شازده کوچولو- بخش ۹

به گمانم شازده کوچولو برای فرارش، از مهاجرت پرندگان کوهی استفاده کرد. صبح روز حرکت، سياره‌اش را خوب مرتب کرد. آتش‌فشانهای روشنش را به دقت پاک کرد. دو آتش‌فشان روشن داشت که استفاده از آنها برای گرم‌کردن صبحانه‌اش بسيار راحت بود. يک آتش‌فشان خاموش هم داشت. ولی به قول خودش: "کسی چه می‌داند؟" به همين جهت آتش‌فشان خاموشش را هم پاک کرد. آتش‌فشانها اگر خوب پاک شوند، ملايم و مرتب و بدون فوران می‌سوزند. فورانهای آتش‌فشانی مثل گرگرفتن آتش بخاری است. البته ما، در زمين خود، بسيار کوچکتر از آنيم که بتوانيم آتش‌فشانهامان را پاک کنيم، و به همين دليل برای ما زياد دردسر درست می‌کنند.


آتش‌فشانهای روشن خود را به دقت پاک کرد.


شازده کوچولو با اندک تاثر آخرين بائوبابهای نورسته را نيز از ريشه کند. گمان می‌کرد که ديگر هيچگاه نبايد برگردد. ولی تمام اين کارهای خانگی در آن روز صبح به نظرش بی‌اندازه شيرين آمد. و چون برای آخرين بار گلش را آب داد و آماده شد که او را در زير حباب بلورينش بگذارد، احساس کرد که می‌خواهد گريه کند.
به گلش گفت: خدا حافظ!
ولی گل به او جواب نداد.
باز گفت: خدا حافظ!
گل سرفه کرد ولی اين سرفه از زکام نبود. آخر گفت:
- من احمق بودم. من از تو عذر می‌خواهم. سعی کن خوشبخت باشی.
و او از اينکه بر زبان گل طعنه و شماتت نرفت متعجب شد. در همانجا حباب به دست، مات و مبهوت مانده بود. معنی اين مهربانی ملايم را نمی‌فهميد.
گل به او گفت: آری، من تو را دوست می‌دارم و تقصير من است که تو از آن بيخبر مانده‌ای. اين هيچ اهميت ندارد. اما تو هم مثل من احمق بودی. سعی کن خوشبخت باشی... اين حباب بلورين را بينداز دور. من ديگر آن را نمی‌خواهم.
- ولی آخر باد...
- نه، آنطورها هم زکام نيستم... هوای خنک شبانه به مزاج من سازگار است. آخر من گلم.
- جانوارن چطور؟...
- من اگر بخواهم با پروانه آشنا شوم، ناچار بايد وجود دوسه کرم درخت را تحمل کنم. گويا پروانه خيلی زيباست. اگر پروانه هم نباشد، پس که به ديدن من خواهد آمد؟ تو که از من دور خواهی بود. از جانوران گنده هم نمی‌ترسم. آخر من هم چنگال دارم.
و ساده‌دلانه چهار خار خود را نشان می‌داد. سپس به گفته افزود:
- اينقدر مس‌مس نکن. اين ناراحت کننده است. حال که تصميم به رفتن گرفته‌ای برو!
چون نمی‌خواست شازده کوچولو گريه‌اش را ببيند. وای که چه گل خودپسندی بود!...