ساعت ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ روز ٧ فروردین ۱۳۸٦  کلمات کلیدی:

شازده کوچولو- بخش ۸

خيلی زود راحش را پيدا کردم که آن گل را بهتر بشناسم. در سياره شازده کوچولو هميشه گلهای خيلی ساده‌ای بودند که تنها يک صف گلبرگ داشته، جايی را نمی‌گرفته و مزاحم کسی نبوده‌اند. اين گلها صبح لای علفها سبز می‌شده و شب‌هنگام می‌پژمرده‌اند. اما گل او يک روز از دانه‌ای روييده بود که معلوم نشد از کجا آورده بودند، و شازده کوچولو از آن نهال لطيف که به هيچيک از نهال‌های ديگر شبيه نبود، با دلسوزی تمام مواظبت کرده بود. بعيد نبود که آن نهال نوع جديدی از بائوباب باشد. اما نهال زود از رشد و نمو بازماند و کم‌کم يک غنچه داد. شازده کوچولو که خود شاهد سربرزدن غنچه بزرگی بود، خوب احساس می‌کرد که چيزی معجزه‌آسا از آن بيرون خواهد آمد. ليکن کار خودآرايی گل در حجره سبزرنگش به اين زوديها تمام نمی‌شد. رنگهای خود را به دقت انتخاب می‌کرد، به کندی لباس می‌پوشيد و گلبرگهايش را يک‌يک به خود می‌بست. نمی‌خواست مثل شقايق با برگهای شل و افتاده بشکفد، نمی‌خواست جز در اوج جمال جلوه کند. وای... که چه گل عشوه‌گری بود! باری، آرايش اسرارآميز او روزها و روزها طول کشيده بود، تا آخر يک روز صبح، درست به هنگام دميدن خورشيد، خودنمايی کرده بود.
و تازه با آن همه دقت که در کار آرايش خود به خرج داده بود، خميازه‌ای کشيده و گفته بود:
- آه! من هنوز خواب آلوده‌ام... از شما عذر می‌خواهم... گيسوانم چقدر آشفته است...

آن وقت شازده کوچولو نتوانسته بود از تعجب و تحسين خودداری کند:
- تو چه زيبايی!
گل به نرمی گفته بود:
- مگر نيستم؟! آخر من هم با خورشيد در يک دم شکفته‌ام...
شازده کوچولو پی‌برده بود که اين گل آنقدرها هم فروتن نيست، ولی خيلی تاثر انگيز است!
گل به سخن خود افزوده بود:
- گويا هنگام صرف صبحانه است. لطفا فکری هم به حال من بکنيد...
و شازده کوچولو با خجلت تمام رفته، يک آب‌پاش آب خنک پيدا کرده و به گل داده بود.

بدين گونه، گل خيلی زود با خودپسندی آلوده به بدگمانی خود او را آزرده بود. مثلا يک روز ضمن صحبت از چهار خار خود به شازده کوچولو گفته بود:
- نکند ببرهای تيزچنگال بيايند!

شازده کوچولو اعتراض کرده و گفته بود:
-
در سياره من ببر وجود ندارد، و تازه ببر هم علف نمی‌خورد.
گل به نرمی جواب داده بود:
-
من که علف نيستم.
-
ببخشيد...
-
من از ببر هيچ نمی‌ترسم. ولی از نسيم وحشت می‌کنم. شما تجير نداريد؟
شازده کوچولو در دل گفته بود:
-
وحشت از نسيم يعنی چه... مگر نسيم به گياهان چه می‌کند؟ اين گل چه مرموز است!


- شب مرا زير حباب بلورين بگذاريد. در خانه شما هوا خيلی سرد است. اينجا موقعيت خوبی ندارد. آنجا که من بودم...
ولی گل حرف خودش را خورده بود. آخر او از اول به صورت دانه آمده و مجال نيافته بود که دنياهای ديگری را بشناسد. شرمسار از اينکه برای بافتن دروغی به اين آشکاری مشتش باز شده است، دوسه بار سرفه کرده بود تا شازده کوچولو را متوجه تفصيرش کند:
- پس تجير چه شد؟
- داشتم می‌رفتم تجير بياورم ولی شما مرا به حرف گرفتيد!
آن وقت گل برای آنکه باز هم او را ملامت کرده باشد،‌ بر شدت سرفه خود افزوده بود.

بدين ترتيب شازده کوچولو با وجود صفايی که در عشق خود داشت، زود به گلش بدگمان شده بود. طفلک حرفهای سرسری او را جدی گرفته و پاک بيچاره شده بود.
يک روز که با من درد دل می‌کرد گفت: "من نمی‌بايست به حرفهای او گوش بدهم. هرگز نبايد به حرف گلها گوش داد. فقط بايد نگاهش کرد و بوييدشان. گل من سياره مرا معطر می‌کرد، اما من نمی‌دانستم چگونه از او لذت ببرم. آن داستان ببر تيز چنگال که آنقدر آزرده خاطرم کرده بود، می‌بايست مرا به رقت آورده باشد..."
بار ديگر با من درد دل کرد که:
- من آن وقتها هيچ نمی‌توانستم بفهمم... می‌بايست در باره او از روی کردارش قضاوت کنم نه از روی گفتارش. او دماغ مرا معطر می‌کرد و به دلم روشنی می‌بخشيد. من هرگز نمی‌بايست از او بگريزم! می‌بايست از ورای حيله‌گری‌های ناشی از ضعف او پی به مهر و عاطفه‌اش ببرم. وه، که چه ضد و نقيضند اين گلها! ولی من بسيار خام‌تر از آن بودم که بدانم چگونه بايد دوستش بدارم.