ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ روز ٢٢ اسفند ۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

شازده کوچولو- بخش ۶

آه ای شازده کوچولو،‌ من همينطور کم‌کم به زندگی محدود و غم‌انگيز تو پی‌بردم. تو مدتها بجز لطف غروبهای خورشيد تفريحی نداشته‌ای. من اين نکته تازه را صبح روز چهارم فهميدم، وقتی به من گفتی:
-
من غروب خورشيد را بسيار دوست دارم. برويم غروب آفتاب را تماشا کنيم...
-
ولی بايد منتظر شد.
-
منتظر چه؟
-
منتظر غروب خورشيد.
تو اول به ظاهر بسيار تعجب کردی، بعد به خودت خنديدی و به من گفتی:
-
من هميشه خيال می‌کنم در خانه خودم هستم.


در واقع وقتی در ايالات متحد آمريکا ظهر است، همه می‌دانند که در فرانسه آفتاب غروب می‌کند. کافی است در يک دقيقه به فرانسه رسيد تا غروب خورشيد را تماشا کرد. متاسفانه فرانسه بسيار دور است، ولی در سياره تو که به اين کوچکی است، کافی بود تو صندليت را چند قدم جلوتر بکشی تا هر چند بار که دلت می‌خواست، غروب را تماشا کنی...
- من يک روز چهل‌وسه‌بار غروب خورشيد را ديدم!
و کمی بعد باز گفتی:
- تو که می‌دانی... آدم وقتی زياد دلش گرفته باشد، غروب خورشيد را دوست می‌دارد...
- پس تو آن روز که چهل‌وسه‌بار غروب خورشيد را تماشا کردی، زياد دلت گرفته بود؟
ولی شازده کوچولو جواب نداد.