اعتماد به نفس
ساعت ٩:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱٩ آبان ۱۳۸٧  کلمات کلیدی:

آدم گاهی حسرت نداشته‌های خودش رو میخوره، گاهی حسرت نداشته‌های دیگران رو. چند روزه تو فکر یه دخترم که تازگی‌ها میاد باشگاه. بنده خدا ظاهر عجیبی داره. قد و قواره یه بچه 8 ساله (حداقل 18 سالش هست) و اونم نه یک بچه طبیعی و صورتش کاملا سرخه و از سر تا پا پوسته پوسته. اما تا دلتون بخواد اعتماد به نفس داره.

دیروز خیلی از خودم بدم اومد. سعی میکردم به یه خانوم دیگه بگم حس میکنم یه چیزی روی دستگاهها ریخته و اون خانوم هم میگفت اشتباه میکنی. متقاعد نشدم و از همه دستگاهها فاصله گرفتم. مسئول باشگاه که متوجه شده بود صدام کرد و گفت: حق با شماست. اینا پوسته هستند و متعلق به این خانومه اما نگران نباش، چون من ازش پرسیدم و گفته که بیماریم واگیر نداره. خدا رو شکر که خودش رفته بود. با این توضیح هم نتونستم به این حس غلبه کنم و دیگه کارم رو تموم کردم. خیلی سعی کردم وسواس به خرج ندم اما نشد. از خودم بدم اومد.

تمام مدتی که اونجا می بینمش بی اختیار زیر لب خدا رو شکر می‌کنم. اعصابم بهم میریزه. هی میگم خدایا اینم خوب کن. مثل من که لطف کردی و تن سالم بهم دادی.مثا همه اینایی که ایجا هستن.

اما خودمونیم چه اعتماد به نفسی داره! شاید من اگه جای این دختر بودم از خونه بیرون نمیومدم چه برسه به اینکه به فکر حفظ تناسب اندامم باشم. نمی دونم با چه ذوق و انگیزه‌ای بهترین و زیباترین مدل مو رو تو باشگاه درست میکنه؟!

خوش به حالش که نگاهش به زندگی اینقدر خوبه!