فری میرزا
ساعت ۳:٠٢ ‎ب.ظ روز ۳٠ آبان ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

نخوری میخورنت، نزنی میزننت،.... "

متاسفم برای آدمهایی که هنوز این سیاست ابلهانه رو تو زندگیشون پیاده میکنن. و این میزان تاسف برای آدمهایی که اطراف این اباله هستند، بیشتره. حالا وقتی جالبتر میشه که تو دستت واسه خوردن اون بازتره اما یارو طبق این سیاست عمل میکنه. همه جات میسوزه‌ها!!!

زحمت فحشاش هم بمونه واسه فری میرزا با اون شعرای قشنگش!  قلب

البته با اجازه جناب ایرج میرزا

 

(قابل توجه کسایی که تشویق ورزشگاهی میکنن: د نمیگذاریدکه!چشمکحالا خوب شد؟ آخه اینم شد پست؟) کلافه

 


 
 
ساعت ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ روز ٢٧ آبان ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: یوگا ، سریال ایرانی ، عشق ، جومونگ

 

بعد از یکسال کلاس جدید یوگا اصلا خوب نبود. اما یه چیزی فهمیدم. اینکه یوگا در مناطق مختلف لهجه های متفاوتی داره. تو کیانپارس لهجش هندی بود تو گلستان عربی. البته لهجه همه شاگردا مثل خودم در هر دو منطقه یکسان بود: لهجه نادانی! ابله

 

موسیقی هم اصلا خوب نبود. حالا مبتذل یا  مجاز گردن خودش! تنها چیزی که نداد آرامش بود. همش فکر میکردم این از خاطرات گیشاها میگه یا از حماسه های جومونگ!  فقط مطمئن بودم که چشم تنگه.چشمک

 

تازه اول کلاس هم به اعتماد به نفسم لطمه وارد شد!   می خواستن تشک ها رو مرتب کنن. مربی هی می گفت خانوم خوشگله برو عقب تر! من  دیدم همه به من نگاه می کنن. اما به جان خودم با تواضع و فروتنی کامل سرجام ایستادم و عقب تر نرفتم. آخر به اصرار نگاه ها و ندیدن واکنشی از یوگی های اطرافم گفتم من؟! مربی جواب داد: نه بعدیتون. منم گفتم: آها گفتم من خوشگل نیستم!

(بعد همه از خنده عقب جلو شدن و هممون شدیم خانم خوشگله! دلقک )

 

موقع خروج هم چون دیروقت بود (کلاس بد موقع بود) پسرهای تو حیاط برای صرفه جویی در وقته کلاسشون همونجا مشغول تعویض لباس بودن. با این رکابی های سکسی. خلاصه صحنه را دیدیم اما اصلا لذت نبردیم. با وحشت قدم تند کردیم و گفتیم: دیگر نمی آییم!خجالت

 

سر خیابونمون هم که بخشی از یک عشق بی فرجام شدم. سرم پایین بود دیدم تو تعارف با یه ماشین گیر افتادم. تشکر کردم و رد شدم. اونم بعد از من رد شد. اما زود پشیمون شد. دنده عقب و پارک جلوی خونمون. و با کنجکاوی سر کشید بیرون. فکر کردم میخواد آدرس بپرسه که دیدم نه بنده خدا نیت بدی نداره. میخواد نگاه کنه!!!

 

تو پله ها فکر کردم که اگه سریال ایرانی بود فردا صبح موقع خروج از خونه می دیدم که از دیشب همونجا چشم براهم مونده و منم تسلیم اراده و دل پاک (و احیانا چشم هیزش ) میشدم و همین اراده معلوم میکرد زوج خوشبختی خواهیم شد! خیال باطل

 

واقعا چرا میگن فلان سریال زندگی مردم رو نشون میده و یا همه بازیگرا میگن من واقعا با فلان نقش زندگی کردم؟! یعنی اینا تسلیم "اراده ی"  همه میشن؟! عینک

 


 
بیخوابی
ساعت ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ روز ٢٦ آبان ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: بیخوابی ، انیشتن ، بارداری ، سقط

انصاف نیست بدون چرت قیلوله، با 8 ساعت کار و 2 ساعت ورزش و 1 ساعت پیاده روی بعدش که منجر به بازگشت به منزل در ساعت 8 شب میشه.... ساعت 2/5 شب من هنوز بیدار باشم و ضریب هوشیاریم مساوی ضریب هوشیاری انیشتن وقت اختراع باشه. آخه انصافه؟ ناراحت

البته دیروز دلیلش رو فهمیدم. ستاره راست میگه: من باردارم.

ذهنم بارداره: پر، سنگین، دردناک!

میخوام سقطش کنم. کسی جایی سراغ نداره؟ یه جایی که مثل این سریال ایرانیا آخره کار لو نره ها! حوصله ندارم.