ساعت ٩:۱۱ ‎ق.ظ روز ٢٢ آبان ۱۳۸٧  کلمات کلیدی:

امروز پا توی سن جدید گذاشتم!هورا

امروز از صبح که بیدار شدم منتظر یه اتفاق خوبم که نمی دونم چیه. یه روز خوب. صبح که بیدار شدم تا توی آینه نگاه کردم دیدم دماغم کج شده (روش خوابیده بودم) تعجبدلم هری ریخت پایین. یاد تام کروز تو  vanilla sky  افتادم. که البته خوب شد. امروز درست لحظه‌ای که در ساختمون رو که باز کردم سرویس شرکت هم ترمز کرد. این همون اتفاقه خوبه؟ نه!!! یعنی باید اینقدر کم توقع باشم؟!

امروز چی میشه؟! راستی همین الان یه کاری که داشتم رو از کارگزینی پیگیری میکنم. همین الان...... ای بابا نامه درخواستم به قول فردوس "گم به گور" شده! خب اینم از این! دیروز فردوس میگفت چند سال دیگه به همین منوال میگذره و حرفای تلفنی ما از درس و عطر و کیف و کفش و کیش و .... میرسه به جلسات فیزیوتراپی و آشنایی با پیرمردهای بازنشسته‌ی پارک!

 

چرا من حس نمیکنم که سنم تغییر میکنه؟ همه همینجورین؟ هر بار که یکی میپرسه چند سالته از نو حساب میکنم. آخه از نظر خودم همیشه 18 سالمه! واقعا سن یه عددها!

دیشب قبل از خواب به این فکر میکردم که از 18 سالگی چقدر عوض شدم. شاید از نظر اطرافیان یه کمی، اما خودم فکر میکنم خیلی. مثلا حس میکنم:

 

توقع‌ام از زندگی بیشتر شده. تعداد دوستام کمتر شده (که به خاطر تغییر شرایط زندگی طبیعیه). بیشتر می‌تونم آدما رو دوست داشته باشم اما جالبه که در عین حال به صورت تجربی فهمیدم که آدمای دور و برم می‌تونن هزار چهره داشته باشند. اون موقع‌ها اطرافیانم رو بیشتر دوست داشتم،یعنی راستش کمتر می‌شناختمشون اما الان دست خیلی‌هاشون برام رو شده. اون موقع‌ها شخصیت دوستامون رو باهم تجزیه و تحلیل نمی‌کردیم. اون موقع‌ها بیشتر طالب آرامش و سکون بودم اما الان عاشق حرکتم، مشتاق تغییرم. بیشتر اعتراض می‌کنم، کمتر شوخی میکنم. بیشتر جنب و جوش میکنم، کمتر کتاب میخونم، بیشتر فیلم می‌بینم. کمتر تلویزیون تماشا میکنم. بیشتر آهنگ گوش میدم. کمتر کیک و شیرینی می‌پزم، بیشتر غذا می‌پزم. کمتر راه می‌رم، بیشتر بازار  میرم و خرید می‌کنم. بیشتر حرف می‌زنم، کمتر می‌نویسم. بیشتر به خودم گیر میدم، کمتر از اونی شدم که می‌خواستم ...

 بیشتر خودم رو لو می‌دم!!!   چشمک


 
اعتماد به نفس
ساعت ٩:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱٩ آبان ۱۳۸٧  کلمات کلیدی:

آدم گاهی حسرت نداشته‌های خودش رو میخوره، گاهی حسرت نداشته‌های دیگران رو. چند روزه تو فکر یه دخترم که تازگی‌ها میاد باشگاه. بنده خدا ظاهر عجیبی داره. قد و قواره یه بچه 8 ساله (حداقل 18 سالش هست) و اونم نه یک بچه طبیعی و صورتش کاملا سرخه و از سر تا پا پوسته پوسته. اما تا دلتون بخواد اعتماد به نفس داره.

دیروز خیلی از خودم بدم اومد. سعی میکردم به یه خانوم دیگه بگم حس میکنم یه چیزی روی دستگاهها ریخته و اون خانوم هم میگفت اشتباه میکنی. متقاعد نشدم و از همه دستگاهها فاصله گرفتم. مسئول باشگاه که متوجه شده بود صدام کرد و گفت: حق با شماست. اینا پوسته هستند و متعلق به این خانومه اما نگران نباش، چون من ازش پرسیدم و گفته که بیماریم واگیر نداره. خدا رو شکر که خودش رفته بود. با این توضیح هم نتونستم به این حس غلبه کنم و دیگه کارم رو تموم کردم. خیلی سعی کردم وسواس به خرج ندم اما نشد. از خودم بدم اومد.

تمام مدتی که اونجا می بینمش بی اختیار زیر لب خدا رو شکر می‌کنم. اعصابم بهم میریزه. هی میگم خدایا اینم خوب کن. مثل من که لطف کردی و تن سالم بهم دادی.مثا همه اینایی که ایجا هستن.

اما خودمونیم چه اعتماد به نفسی داره! شاید من اگه جای این دختر بودم از خونه بیرون نمیومدم چه برسه به اینکه به فکر حفظ تناسب اندامم باشم. نمی دونم با چه ذوق و انگیزه‌ای بهترین و زیباترین مدل مو رو تو باشگاه درست میکنه؟!

خوش به حالش که نگاهش به زندگی اینقدر خوبه!