ساعت ٧:٥٧ ‎ق.ظ روز ٢٩ شهریور ۱۳۸٦  کلمات کلیدی:

زندگي درك همين امروز است

زندگي فهم نفهميدن هاست

ظرف امروز پر از بودن توست

شايد اين خنده كه امروز دريغش كرديم

آخرين فرصت همراهي ماست


 
 
ساعت ۸:۳٧ ‎ق.ظ روز ٢٧ شهریور ۱۳۸٦  کلمات کلیدی:

توضيح!

با تشكر از نظرات خوبتون.

با عرض پوزش از همه شما، من از دعايي كه كردم پشيمون نشدم. بايد واقع‌بين باشيم. واقعيت اين مسئله تلخه. (با دعاي من هم كه اونا از بين نميرن. اين فقط نوعي بيان احساساته، البته متاسفانه!)

اما همين من و شمايي كه دعا ميكنيم اونا رو دوباره برگردونن آيا يك ساعت وقت مي گذاريم بريم يه سري بشون بزنيم؟ منصف باشيم. مي دونيد خيلي‌هاشون فقط دوست دارن كسي رو از بيرون ببينن و براشون همين مهمه. يعني اگه شما هم همين امروز عصر يه سري بشون بزنيد خيلي خوشحال ميشن. چقدر وقت تلف ميكنيم؟؟؟ حتما بايد كسي رو اونجا داشته باشيم ؟!

وانگهي هيچكس ديگه دنبال اونا نمياد. همشون همونجا دير يا زود ميميرن. دعاهاي شيك كردن خيلي خوبه اما گاهي خيلي دور از واقعيته.

باور كنيد امكان مرگ ناگهانيشون خيلي بيشتر از برگشتشون به خونه است.يه مسئله ديگه اينكه خيلي از اين سالخورده‌ها هوش و حواسشون رو از دست دادن. زندگي خيلي سخت شده، نميشه از همه توقع نگهداري اين جور آدما رو داشت. مخصوصا اينكه بعضي‌هاشون واقعا كسي رو ندارن. و تا حالاشم با فاميل درجه دو زندگي مي كردن. مگه تو اين زندگي‌هاي مشكل تو چقدر مي‌توني از عمه خودت نگهداري كني. اگه همسر و بچه‌هات نق زدن چي؟ خيلي مسائل ديگه هم هست. براي اينه كه من همش از خدا مي پرسم زنده نگهداشتن اينا چه حكمتي داره؟ اگه براي امتحان اطرافيانشون هستن كه نتيجه امتحان مشخص شده. آخه چرا؟!

خلاصه اينكه اگه يه روز عصر با چندتا بستني و بيسكويت بريم اونجا اونا خيلي خوشحال ميشن. اونا غذاي خونگي دوست دارن. چقدر غذامون رو دور مي‌ريزيم؟

حالا يه دعاي ديگه: آرزو ميكنم اونايي كه اونجان و هنوز همه چيز رو مي‌فهمن، اونا هم هوش و حواسشون رو از دست بدن تا اينقدر احساس دلتنگي و غمگيني نكنن!


 
 
ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ روز ٢٦ شهریور ۱۳۸٦  کلمات کلیدی:

تا به حال پاتون رو توي آسايشگاه سالمندان گذاشتيد؟؟

چه حسي بتون دست داده؟ تجربه كردنش رو به همه كس توصيه نميكنم.به قول معروف شنیدن کی بود مانند دیدن؟!  اما اگه شما رفتيد از تجربتون و حس و حالتون بگيد.

من كه اولين بار به محض ورود پاي اولم كه وارد شد (فقط يه پا) برگشتم. برگشتم كه به دوستم بگم نيا تو. چون مي‌دونستم اون طاقت نمياره. وقتي برگشتم ديدم اون از توي حياط گريه رو شروع كرده! گفتم اينجا بمون با اشك نيا دلشون ميگيره. 3 ثانيه مكث..، تمركز كردم و رفتم تو. عصر جمعه!! گيج شدم. صداها عجيب بود. احساس كردم توي دوزخ پا گذاشتم و همه كمك مي خوان. توي سالن اصلي چدتا انسان چروك پاي تلويزيون نشسته بودن. سريال نرگس پخش ميشد. البته تكرار روز قبل. يه نور آبي رنگ مهتابي بزرگ محيط رو غمگين تر كرده بود. به خودم هشدار دادم:

 "قوي باش! كسي به اشك و افسوس تو نياز نداره. اينا روحيه ميخوان!"

بدون نگاه كردن گفتم سلام. چندتاشون جواب دادن. چشمم به اولين اتاق افتاد. چندتا تخت. روشون آدم هايي خوابيده بودن كه فقط ميشد فهميد معيوبن. همين. حتي نميشد سنشون رو حدس زد. هر كدوم يه جاشون به تخت بسته شده بود كه در نرن. تا منو ديدن فرياد زدن و كمك خواستن. فرياد كه چه عرض كنم؟! صداهايي شبيه فرياد. همه احساسم به جاي بغض و افسوس خشك و كرخت شد.  

به اتقاق جلويي نگاه كردم و رفتم تو. ماهرخ منو كشوند سمت خودش. يه زن تقريبا 35 ساله. اوج جووني و  زيبايي  يه زن. اون اينجا چيكار ميكرد؟ اون كه سالخورده نيست. شروع كرد به حرف زدن. بعد از سلام و احوالپرسي كه به زور ميفهميدم  (زبونش سنگين شده بود) اولين جمله‌اي كه گفت اين بود: من ليسانسم ، روانشناسي خوندم."

دوست داشتم دستشون رو بگيرم و بلندشون كنم. همشون رو. اما ... چقدر حقيريم ما!

(داستان ماهرخ رو تو يه پست ديگه بطور جداگانه تعريف ميكنم.)

 

بعد از يك ساعت فقط با يه آرزو اومدم بيرون: دائم زير لب ميگفتم خدايا همشون رو بكش! دعا كردم همشون همون شب دچار گاز گرفتگي بشن و خواب به خواب برن. برن تا راحت بشن.


 
 
ساعت ٢:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳ شهریور ۱۳۸٦  کلمات کلیدی:

انسان سه راه دارد: راه اول از اندیشه می‌گذرد،این والاترین راه است. راه دوم از تقلید می‌گذرد، این آسان‌ترین راه است. و راه سوم از تجربه می‌گذرد، این تلخ‌ترین راه است.

 

 ((کنفسیوس))


 
 
ساعت ۱:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳ شهریور ۱۳۸٦  کلمات کلیدی:

به آفتاب سلامي دوباره خواهم كرد.

به جويبار كه در من جاري بود.

به ابرها كه فكرهاي طويلم بودند.

دوباره برگشتم. سلام!