ساعت ٩:۱٢ ‎ق.ظ روز ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸٦  کلمات کلیدی:

اگر تمام شب برا ي از دست دادن خورشيد گريه کني لذت ديدن ستاره ها را هم از دست خواهي داد.


 
 
ساعت ۸:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸٦  کلمات کلیدی:

دیگه خیلی دیره!

خانم جوانی در سالن فرودگاه منتظر نوبت پروازش بود. از آنجایی که باید ساعات بسیاری را در انتظار می‌ماند کتابی خرید. البته بسته‌اي كلوچه هم با خود آورده بود.

روي صندلي دسته داري در قسمت ويژه فرودگاه نشست تا در آرامش مطالعه كند. بسته كلوچه در كنارش بود. مردي نيز نشسته بود كه مشغول خواندن مجله بود.

وقتي زن اولين كلوچه‌اش را برداشت، مرد نيز يك كلوچه برداشت.با ديدن اين صحنه زن احساس خشم كرد اما چيزي نگفت. با خود گفت: "عجب آدم پر رويي! حيف كه حوصله ندارم وگرنه نشونش ميدادم!) با هر كلوچه‌اي كه زن برميداشت مرد نيز خود را به يك كلوچه مهمان ميكرد. زن عصباني تر مي‌شد اما خودداري ميكرد.

وقتي يك كلوچه باقي مانده بود،‌ با خود گفت: "حالا اين مردك چه خواهد كرد؟"

مرد آخرين كلوچه را نصف كرد و نصف آن را به زن داد. ديگر تحمل زن به سر آمد. كيف و كتابش را برداشت و به سمت سالن رفت. وقتي سوار هواپيما شد در كيفش را باز كرد تا عينكش را بردارد درنهايت تعجب ديد بسته كلوچه‌اش دست نخورده آنجاست.

واي تازه يادش آمد كه اصلا بسته كلوچه‌اش را از كيفش درنياورده بود.

خيلي از خودش خجالت كشيد!! متوجه شد كه كار زشت از خود او سر زده. مرد بسته كلوچه اش را بدون اينكه خشمگين شود با او تقسيم كرده بود.... درست وقتي كه او از فكر اينكه مرد كلوچه‌هايش را مي‌خورد نزديك بود از كوره در رود. و حال ديگر زماني براي توضيح رفتارش و عذرخواهي كردن باقي نمانده بود......!
 
 
ساعت ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸٦  کلمات کلیدی:

کوروکودیل تنها حیوانی است که حین غذا خوردن اشک می‌ریزه.

هر ساله در روز ولنتاین ۱۸۰ میلیون کارت ولنتاین ردو بدل میشه.
یک انسان عادی ۵ دقیقه در روز می‌خنده. (فکر نمیکنم ایرانی‌ها ...)
هر ساله در هند ۳۰۰ میلیون بلیط  سینما فروخته میشه.
اگه از دست سگ کوچولو و قشنگتون خسته شدید بش شکلات بدبد! بله شکلات بر روی قلب و سیستم عصبی سگ تاثیر می‌زاره و چند اونس برای از پادرآوردن یه سگ کوچولو کافیه!
در جنگ جهانی دوم به دلیل کمیاب بودن فلز  جایزه اسکار چوبی اعطا میشد. 
در کازینوهای لاس وگاس هیچ نوع ساعتی وجود نداره!!!
 لئوناردو داوینچی همزمان با یک دست می‌نوشت و با دست دیگش نقاشی می‌کرد.
درآمد سالانه مایکل جوردن از شرکت نایک (برای تبلیغات) بیشتر از درآمد کل این شرکت در مالزی است.  

 
 
ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸٦  کلمات کلیدی:

آیا می‌دونستید که:

۱. نمیشه صدای اردک رو  اکو کرد؟ هیچکس هم نمیدونه چرا

۲. والت دیزنی از موش می ترسید؟

۳. پای مرلین مونرو ۶ انگشتی بود! (خب که چی؟!)

۴. مادر آدولف هیلتر تصمیم جدی داشت که آدولف رو سقط کنه اما دکترش اونو از خر شیطون پیاده کرد؟!!!!!! (و بجاش هیتلر رو سوار اون خر کرد )

۵. هواپیمایی آمریکا در سال ۱۹۸۷ با حذف کردن یک دانه زیتون از سالاد بلطیط‌های درجه یک ۴۰ هراز دلار پس انداز کرد؟

۶. Richard Millhouse Nixon اولین رئیس جمهور آمریکا بود که تمام حروف واژه criminal به معنای (بزهکار) در اسمو فامیلش بود؟ راستی دومیش هم William Jefferson Clinton   بود.   

۷. هیچ برگه کاغذی رو نمیشه بیشتر از ۷ تا زد؟ (امتحان کنید. من که آ-۴ رو امتحان كرد. نشد)

۸. اگه مروارید تو سرکه بیفته آب می‌شه!


 
 
ساعت ٤:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸٦  کلمات کلیدی:

یه ضرب‌المثل چینی:

مردي كه كوه را از ميان برداشت , مردي بود كه شروع به برداشتن سنگريزه ها كرد .


 


 
 
ساعت ٤:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸٦  کلمات کلیدی:

کشتي درحال غرق شدن بود . ناخدا فرمان خروج از کشتي را صادر کرد . مردها براي خروج هجوم آورده بودند. ناخدا مانع خروج مردها شد و گفت: خجالت بکشيد حق تقدم با زنان است . زنان بسيار خوشحال شدند و ضمن تشکر از ناخدا به خاطر رعايت حق خانم ها يکي يکي از کشتي خارج شدند... پنج دقيقه بعد ناخدا گفت : آقايان بفرمائيد پياده شويد کوسه ها به اندازه کافي سير شدند.


 
 
ساعت ۸:٥۳ ‎ق.ظ روز ٩ اردیبهشت ۱۳۸٦  کلمات کلیدی:

 

دنيا دو روز است يک روز با تو يک روز بر عليه تو ........... روزی که با تو ست مغرور نشو .... روزی که بر عليه توست ما يوس نشو!!!


 
 
ساعت ٩:٢۱ ‎ق.ظ روز ٥ اردیبهشت ۱۳۸٦  کلمات کلیدی:

فرهادسه شنبه 4/2/1386 - 23:35

پروردگارا
به من آرامش بده
تا بپذيرم آنچه را كه نمي توانم تغيير دهم
دليري ده
تا تغيير دهم آنچه را مي توانم تغيير دهم
بينش ده تا تفاوت اين دو را بدانم
مرا فهم ده
تا متوقع نباشم دنيا و مردم آن مطابق ميل من رفتار كنند


؛علی شریعتی؛


 
 
ساعت ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ روز ٤ اردیبهشت ۱۳۸٦  کلمات کلیدی:

شبخوان- دوست عزیر

ممنون از اینکه وارد بحث شدی و کامنت گذاشتی.داستان رو چطور توجیه میکنی؟ اراده من با اراده اون پزشک تداخل داشت. اگر با اراده من هماهنگ می‌شد هم اونوقت اون پزشک خودش رو شکست خورده اراده دیگری یا همون تقدیر می‌دونست. نه؟

یه سوال دیگه هم برام پیش اومد: اگر اراده خدا برتر از راده ماست پس چطور به جای اینکه ما با اون همراه بشیم اراده او با ما سازگار می‌شه؟

فقط اینو میدونم که همین سبک نوشتنت خبر از اراده راسخت می‌ده. من می‌گم اراده انسان خیلی قدرتمنده و خیلی خوبه که انسان تا آخرین لحظه تلاشش رو بکنه اما متاسفانه گاهی پیش اومده که من آخر یه کاری به این نتیجه رسیدم که ای کاش می‌پذیرفتم که دیگه کاری از دستم برنمیاد و از ارادم خارج شده و این زمان باقیمانده رو صرف پذیرش عواقب فلان حادثه می‌کردم تا آماده تر برخورد کنم. از اینجای بحث خودم خوشم اومد! یه جمله هم دکتر شرعتی راجع به این مساله داره که الان حضور ذهن ندارم عین کلماتش رو بنویسم اما اگه دوستان می‌دونن بنویسن.

سپاس


 
 
ساعت ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ روز ٤ اردیبهشت ۱۳۸٦  کلمات کلیدی:

به نظر من قدرتمندترین افراد هم زمانی رو تو زندگیشون دارن که هر وقت ازش یاد می‌کنن دست تقدیر رو تو بوجود آوردنش دخیل می‌دونن. البته وقتی می‌گم تقدیر منظورم فقط اتفاقات بد نیست. شانس‌های خوب و بزرگ هم توی زندگی جزء همین دسته هستد. من خودم هنوز به درک کاملی از رابطه تقدیر و اراده نرسیدم. آیا همه چیز واقعا همه چیز دست خود بشره؟ آیا می‌تونیم همه لحظات زندگیمون رو خودمون رقم بزنیم؟ با خواست خودمون؟ به نظر من انسان چون همواره در تعامل با موجودات و اتفاقات پیرامون خودشه پس طبعا زندگیش دستخوش این عوامل میشه. البته فراموش نمی کنم آدمایی رو که همیشه از تقدیر طلبکارن و از این حربه واسه توجیه اشتاباهاتشون استفاده می‌کنن. اونا تو بحث ما نیستن.   

بزرگمهرمی‌گه:تقدير , ارباب مردمان ترسوست و برده مردمان شجاع .

شما تا چه حد با این حرف موافقید؟ می‌خوام یه اتفاق رو تجسم کنیم.تصور کنید من با یه شخص مصدوم تو جاده برخورد می‌کنم. با اراده خودم تصمیم به کمک می‌گیرم و اونو به بیمارستان می‌رسونم. اما اونجا فقط یه پزشک داره و اونم مثلا با رئیس بیمارستان اختلاف پیدا کرده و حاضر به رسیدگی به بیمار نیست. من تمام تلاشم رو می‌کنم اما موفق نمیشم. چون اراده دیگری یعنی پزشک بر این شده که همکاری نکنه. پس همه چیز به اراده من بستگی نداره و عوامل دیگری هم از جمله اراده دیگران در اتفاقاتی که میفته در بوجود آوردن حوادث زندگی ما دخیله؟ 

نظر شما چیه؟  


 
 
ساعت ٩:٢٦ ‎ق.ظ روز ۳ اردیبهشت ۱۳۸٦  کلمات کلیدی:

 آنانکه زندگی را بستری از گلهای سرخ مي دانند هميشه از خارهای آن شکايت دارند!!!


 
 
ساعت ٩:٤۸ ‎ق.ظ روز ٢ اردیبهشت ۱۳۸٦  کلمات کلیدی:
برای پخته شدن كافيست كه هنگام عصبانيت از كوره در نرويد!!!
 
 
ساعت ٩:۱۸ ‎ق.ظ روز ٢ اردیبهشت ۱۳۸٦  کلمات کلیدی:

شازده کوچولو- بخش ۲۵- ۲۶- ۲۷

شازده کوچولو گفت: آدمها در قطارهای تندرو می‌چپند ولی نمی‌دانند پی چه می‌گردند. آن وقت تکانی به خود می‌دهند و چرخی می‌خورند...
و باز گفت: به زحمتش نمی‌ارزد...
چاهی که ما به آن رسيده بوديم شباهتی به چاههای صحرايی نداشت. چاههای صحرايی گودال‌های ساده‌ای هستند که در شن حفر شده‌اند. اين چاه به چاه دهات شبيه بود، ولی در آن دور و بر دهی وجود نداشت و من خيال می‌کردم خواب می‌بينم.
به شازده کوچولو گفتم: عجيب است! همه چيز حاضر است! هم چرخ، هم دلو و هم طناب...
شازده کوچولو خنديد، دست به طناب برد، دسته چرخ را چرخاند و چرخ مانند بادنمای کهنه‌ای که مدتها پس از نشستن باد صدا کند، ناليد.
شازده کوچولو گفت: می‌شنوی؟ ما چاه را بيدار کرده‌ايم و او آواز می‌خواند.
من که نمی‌خواستم او تقلا کند گفتم:‌
-
بگذار من بچرخانم. اين کار برای تو خيلی سنگين است.
آهسته دلو را تا لبه چاه فرو دادم و آن را راست نگاهداشتم.
صدای آواز چرخ در گوشم مانده بود، و در آن آب که هنوز می‌لرزيد، عکس لرزان خورشيد را می‌ديدم.
شازده کوچولو گفت: من تشنه اين آبم، قدری بده بنوشم...
فهميدم که او در جستجوی چه بوده است!
دلو را تا به لبان او بالا بردم. او با چشمان بسته آب نوشيد. آبی بود به شيرينی عيد. آبی بود که با هر چيز خوردنی فرق داشت، آبی بود که از شبگردی در پرتو ستارگان، از آواز چرخ چاه و از تقلای بازوان من تراويده بود. برای دل، به خوبی هديه بود. آن وقتها که من پسربچه‌ای بودم، چراغهای درخت نوئل و نغمه نماز نيمشب و شيرينی لبخند‌ها به همين شيوه به عيدی نوئل که می‌گرفتم، جلوه می‌بخشيدند.
شازده کوچولو گفت: آدمهای سياره تو پنج‌هزار گل‌سرخ را در يک باغچه می‌کارند... و گلی را که می‌خواهند در آن ميان پيدا نمی‌کنند...
در جواب گفتم: بلی، پيدا نمی‌کنند...
-
و با اين وصف آنچه را که ايشان می‌جويند می‌توان تنها در يک گل‌سرخ يا در کمی آب پيدا کرد...
در جواب گفتم: البته.
و شازده کوچولو باز گفت:
-
ولی چشمها کورند. بايد با دل جستجو کرد.


 


من آب نوشيده بودم. نفسم به راحتی بيرون می‌آمد. به هنگام طلوع صبح، شن به رنگ عسل است. از اين رنگ عسل نيز لذت می‌بردم. پس چرا بايستی ناراحت باشم...
شازده کوچولو که باز در کنار من نشسته بود، آهسته گفت:
-
تو بايد به وعده خود وفا کنی.
-
چه وعده‌ای؟
-
خودت می‌دانی... پوزه‌بندی برای گوسفندم... آخر من مسئول آن گل هستم.
من طرحهايی را که کشيده بودم از جيبم بيرون آوردم. شازده کوچولو نگاهی به آنها کرد و به خنده گفت:
-
درخت‌های بائوبابت کمی به کلم شباهت دارند...
اوه! مرا ببين که به تصوير درختان بائوبابم آن همه می‌نازيدم!
-
روباهت هم، چه عرض کنم... گوشهايش... به شاخ می‌ماند... خيلی دراز است...
و باز خنديد.
-
تو چه بی‌انصافی، آدمک! آخر من بجز نقاشی مار بوآی باز و مار بوآی بسته چيزی بلد نبودم.
گفت: آه عيب ندارد... بچه‌ها می‌فهمند.
من با مداد پوزه‌بندی کشيدم و وقتی به دستش دادم، دلم پر شد:
-
تو نقشه‌هايی داری که من از آن بيخبرم...
ولی او جواب نداد، فقط گفت:
-
هيچ می‌دانی... فردا يک سال تمام از فرودآمدن من به زمين می‌گذرد...
و بعد، پس از يک لحظه سکوت باز گفت:
-
من در همين نزديکيها افتاده بودم...
و رنگش سرخ شد.
و باز بی‌آنکه بدانم چرا، غم عجيبی در دل احساس کردم. در آن حال سوالی به زبانم آمد:
-
پس بيخود نبود که هشت‌ روز پيش، صبح، در آنجا که با تو آشنا شدم، تو يکه و تنها در هزار ميل دور از آباديها می‌گشتی. پس تو از آنجا به طرف نقطه فرود خود می‌رفتی؟
شازده کوچولو باز سرخ شد.
و من با ترديد به گفته افزودم:
-
نکند برای جشن يکمين سال فرود آمدنت می‌رفتی؟...
شازده کوچولو باز سرخ شد. او هيچوقت به پرسش‌ها جواب نمی‌داد ولی وقتی آدم سرخ می‌شود در حکم جواب مثبت است. مگر نه؟
به او گفتم: وای! می‌ترسم...
ولی او در جواب گفت:
-
تو حالا بايد به کارت برسی. بايد برگردی پيش هواپيمايت. من اينجا منتظرت خواهم ماند. فردا عصر برگرد...
اما من خاطر جمع نبودم. به ياد حرف روباه افتادم. آدم اگر تن به اهلی شدن داده باشد، بايد پيه گريه کردن را به تن خود بمالد...

٢٦

 

در کنار چاه، خرابه يک ديوار سنگی کهنه برجا بود. وقتی عصر روز بعد از کار خود برگشتم، از دور شازده کوچولوی خود را ديدم که آن بالا نشسته و پاهايش را آويزان کرده بود. شنيدم که حرف می‌زد و می‌گفت:
-
پس تو يادت نمی‌آيد؟ درست همينجا نبود!
بی‌شک صدای ديگری به او جواب می‌داد، چون شازده کوچولو باز گفت:
-
چرا، چرا، روزش که همان روز است، ولی جايش درست اينجا نيست...
من به راه رفتن به طرف ديوار ادامه دادم ولی باز نه کسی را می‌ديدم و نه صدايی می‌شنيدم. در آن حال شازده کوچولو باز گفت:
-
البته! ببين ردپای من در شن از کجا شروع شده است، همانجا منتظر من باش. امشب آنجا خواهم بود.


حالا برو ديگه!... من می‌خواهم بيايم پايين!

 

من به بيست‌متری ديوار رسيده بودم و باز چيزی نمی‌ديدم.
شازده کوچولو پس از مدتی سکوت باز گفت:
-
زهر خوب داری؟ مطمئنی که زياد عذابم نخواهی داد؟
من با قلبی فشرده از اندوه ايستادم ولی باز چيزی نمی‌فهميدم. او گفت:
-
حالا برو ديگر! ... من می‌خواهم بيايم پايين!
آن وقت من هم چشم به پای ديوار دوختم و يکه خوردم. آنجا مار زردرنگ وحشتناکی، از آنها که آدم را در سی‌ثانيه به آن دنيا می‌فرستد، رو به شازده کوچولو سرکشيده بود. من در آن حال که در جيب خود می‌گشتم تا هفت‌تيرم را در بياورم، قدم تند کردم. ولی مار از صدای پای من، همچون فواره‌ای که فرو نشيند، آهسته به روی شنها لغزيد و با صدای خفيفی شبيه به صدای فلز در لای سنگها فرو خزيد.
من به موقع به پای ديوار رسيدم و شازده کوچولو را که رنگش مثل برف سفيد شده بود، در آغوش گرفتم:
-
اين چه حکايتی است! حالا ديگر با مارها صحبت می‌کنی!
شال‌گردن زرد هميشگيش را باز کردم، به پيشانيش آب زدم و قدری هم به او نوشاندم. حالا ديگر جرات نداشتم چيزی از او بپرسم. او نگاهی متين به من کرد و بازوانش را به دور گردنم حلقه زد. حس می‌کردم که قلبش مانند قلب پرنده تيرخورده در حال مرگ می‌تپد. به من گفت:
-
خوشحالم از اينکه کسری لوازم ماشينت را جور کرده‌ای و حالا می‌توانی به خانه‌ات برگردی...
-
تو از کجا می‌دانی؟
از قضا آمده بودم به او خبر بدهم که با همه نااميدی در کار خود موفق شده‌ام!
او به سوال من جواب نداد ولی به گفته افزود:
-
من هم امروز به خانه خود برمی‌گردم...
سپس به لحنی افسرده اضافه کرد:
-
اما آنجا بسيار دورتر است. و رفتن به آنجا بسيار مشکل‌تر...
خوب حس کردم که اتفاق ناگواری در پيش است. من او را مانند طفل کوچکی در بازوان خود می‌فشردم و با اين وصف به نظرم می‌آمد که او با سر در گردابی فرو می‌رود، بی‌آنکه من بتوانم کاری برای نگاهداشتنش بکنم...
نگاه نافذش به نقطه دوری دوخته شده بود:
-
من گوسفند تو را دارم، و صندوق گوسفند را هم دارم و پوزه‌بند را نيز...
و تبسمی از اندوه کرد.
من مدت زيادی صبر کردم. احساس می‌کردم که کم‌کم دارد گرم می‌شود.
-
آدمک کوچولو، ترسيده بودی؟...
البته که ترسيده بود، ولی آهسته خنديد:
-
امشب بيشتر خواهم ترسيد...
باز از احساس پيش‌آمدن ضايعه‌ای جبران‌ناپذير بدنم يخ کرد و فهميدم که تاب محروم شدن از آن خنده‌های شيرين را برای هميشه ندارم. آن خنده‌ها برای من همچون چشمه‌ای در بيابان بود.
-
آدمک کوچولو، باز دلم می‌خواهد خنده تو را بشنوم...
ولی او به من گفت: امشب درست يک‌سال خواهد شد. ستاره من درست در بالای همان نقطه‌ای خواهد بود که سال قبل افتادم...
-
کوچولوی من، آيا داستان مار و ميعادگاه و ستاره خوابی پريشان نيست؟
ولی او به سوال من جواب نداد، فقط گفت:
-
آنچه اصل است به چشم نمی‌آيد...
البته...
-
همينطور برای گل. تو اگر گلی را دوست بداری که در ستاره‌ای باشد، چه شيرين است که شب‌هنگام به آسمان نگاه کنی. همه ستاره‌ها به گل نشسته‌اند.
-
البته...
-
همينطور برای آب. آن آبی که تو برای نوشيدن به من دادی، به سبب آن چرخ و آن طناب مانند نغمه موسيقی بود... يادت می‌آيد... چه خوب بود.
-
البته...
-
تو شب هنگام به ستاره‌ها نگاه خواهی کرد. ستاره من کوچکتر از آن است که من بتوانم جای آن را به تو نشان بدهم. و اين طوری بهتر است. چون ستاره من برای تو يکی از آن ستاره‌ها خواهد بود. آن وقت تو دوست خواهی داشت که به همه ستاره‌ها نگاه کنی. همه آنها دوست تو خواهند بود. از اين گذشته من می‌خواهم هديه‌ای به تو بدهم...
و باز خنديد.
آه، کوچولوی من، کوچولوی عزيزم، من دوست دارم اين خنده را بشنوم!
-
هديه من درست همين خواهد بود... چنانکه برای آب بود...
-
مقصودت چيست؟
-
آدمها همه ستاره‌هايی دارند که با هم يکی نيستند. برای آنها که به سفر می‌روند ستاره‌ها راهنما هستند. برای کسان ديگر چيزی بجز چراغهای کوچک نيستند. برای آنها که دانشمندند، معما هستند. برای کارفرمای من طلا بودند. اما همه اين ستاره‌ها ساکتند. در عوض، تو ستاره‌هايی خواهی داشت که هيچکس ندارد...
-
منظورت چيست؟
-
وقتی شب به آسمان نگاه می‌کنی، چون من در يکی از آن ستاره‌ها ساکنم، و چون در يکی از آن ستاره‌ها خواهم خنديد، آن وقت برای تو چنين خواهد بود که همه آن ستاره‌ها دارند می‌خندند. تو ستارگانی خواهی داشت که خنديدن بلدند!
و باز خنديد.
-
و وقتی تسکين پيدا کردی (چون انسان هميشه تسکين‌پذير است) از آشنايی با من خوشحال خواهی بود. تو هميشه دوست من خواهی بود و دلت خواهد خواست که با من بخندی. و گاهی پنجره خود را برای تفريح خواهی گشود... و دوستان تو از اينکه تو به آسمان نگاه می‌کنی و می‌خندی، بسيار تعجب خواهند کرد. آن وقت تو به ايشان خواهی گفت: "بلی، من از ديدن ستاره‌ها هميشه خنده‌ام می‌گيرد!" و ايشان تو را ديوانه خواهند پنداشت. و خواهی ديد که من تو را بدجوری دست‌انداخته‌ام!...
و باز خنديد.
-
اين درست مثل آن خواهد بود که من به جای ستاره يک مشت زنگوله کوچک به تو داده باشم که بلدند بخندند.
و باز خنديد. سپس لحن صحبتش باز جدی شد:
-
امشب... می‌فهمی؟... امشب نيا.
-
من تو را تنها نخواهم گذاشت.
-
امشب به ظاهر حالم بد خواهد شد. اندکی شبيه به حال کسی که می‌خواهد بميرد. همينطورها است ديگر! تو لازم نيست بيايی و اين حال را ببينی. لازم به زحمت تو نيست...
-
من تو را ترک نخواهم کرد.
ولی او نگران بود:
-
می‌گويم نيا... و بيشتر هم برای آن مار می‌گويم. تو را نبايد مار بگزد. مارها بدجنسند. ممکن است بيخودی آدم را بگزند...
-
من تو را رها نخواهم کرد.
ولی مثل اينکه فکری او را تسکين داد:
-
گرچه برای دفعه دوم ديگر زهر ندارند...
آن شب من نديدم که او راه بيفتد. بيصدا دررفته بود. وقتی توانستم به او برسم، با تصميم و با قدمهای سريع راه می‌رفت. به من فقط گفت:
-
آه، تو هم که آمدی!
و دست مرا در دست گرفت، ولی باز ناراحت شد:
-
بد کردی آمدی. ناراحت خواهی شد. من به ظاهر خواهم مرد ولی اين راست نيست...
من ساکت بودم.
-
می‌فهمی! آنجا خيلی دور است. من نمی‌توانم اين جسم را با خود به آنجا بکشم. خيلی سنگين است.
من ساکت بودم.
-
ولی اين جسم مانند قشر کهنه‌ای خواهد بود که به دورش بيندازند. قشر کهنه که غصه ندارد.
من ساکت بودم.


او کمی دلسرد شد ولی باز تقلايی کرد تا مرا قانع کند:
-
اين خوب خواهد شد، می‌دانی؟... من هم به ستاره‌ها نگاه خواهم کرد. همه ستاره‌ها برای من چاه خواهند شد با يک چرخ زنگ‌زده، و همه ستاره‌ها برای من آب خواهند ريخت که بنوشم...
من ساکت بودم.
-
وای که چقدر جالب خواهد بود! تو پانصد ميليون زنگوله خواهی داشت و من پانصد ميليون چشمه...
و او نيز ساکت شد، چون گريه می‌کرد.
-
همانجا است. بگذار يک قدم ديگر تنها بروم.
و نشست، چون می‌ترسيد.


باز گفت:
-
گوش کن... گل من... آخر من مسئولش هستم. چقدر ضعيف است! چقدر هم ساده‌دل است! بجز چهار خار بيمصرف هيچ وسيله‌ای برای دفاع خود در برابر دنيا ندارد...
من نشستم، چون ديگر نمی‌توانستم سرپا بند شوم.
او گفت:
-
اينه‌ها... ديگر تمام شد...
باز لحظه‌ای ترديد کرد و سپس از جا بلند شد. يک قدم ديگر برداشت. ولی من نمی‌توانستم تکان بخورم.
بجز يک برق زرد رنگ که نزديک قوزک پايش درخشيد، اتفاقی نيافتاد. او لحظه‌ای بيحرکت ماند. داد نزد. آهسته مثل درختی که ببرندش، بر زمين افتاد. و چون زمين شنی بود، از افتادنش هم صدايی برنخاست.

٢٧

 

حالا مسلما شش سال از آن ماجرا می‌گذرد... من اين داستان را هنوز برای کسی تعريف نکرده‌ام. رفقايی که مرا دوباره ديدند، خوشحال شدند از اينکه باز زنده‌ام ديدند. من غمگين بودم،‌ ولی به ايشان می‌گفتم از خستگی است...
حالا قدری تسکين پيدا کرده‌ام... يعنی نه به طور کامل. ولی می‌دانم که او به سياره خود برگشته است. زيرا در طلوع صبح ديگر جسم او را نديدم. جسم او چندان سنگين هم نبود... و من دوست دارم شبها به ستاره‌ها گوش بدهم. اين درست مثل آن است که پانصد ميليون زنگوله...


آهسته مثل درختی که ببرندش بر زمين افتاد.


ولی اينک اتفاق فوق‌العاده‌ای در پيش است: با پوزه‌بندی که من برای شازده کوچولو کشيده‌ام، فراموش کرده‌ام تسمه چرمين آن را نيز بکشم! او حتما نتوانسته است پوزه‌بند را به دهان گوسفندش ببندد. من ناچار از خود می‌پرسم: "در سياره او چه اتفاقی افتاده است؟... بعيد نيست که گوسفند گل را خورده باشد..."
گاه با خود می‌گويم: "حتما نخورده است، چون شازده کوچولو هر شب گلش را در زير حباب بلورين می‌گذارد و از گوسفندش هم خوب مواظبت می‌کند..." آن وقت خوشحال می‌شوم و همه ستاره‌ها آهسته می‌خندند.
گاه نيز می‌گويم: "بالاخره يک بار هم شده غفلت خواهد شد. و همين کافی است! او يک شب فراموش کرده است حباب بلورين را روی گلش بگذارد، و يا گوسفند شب‌هنگام بيصدا از جعبه‌اش بيرون آمده است..." آن وقت زنگوله‌ها همه تبديل به اشک می‌شوند!...
و در همين جا است که راز بزرگی نهفته است. برای شما که شازده کوچولو را دوست می‌داريد و برای من هم، هيچ چيز در دنيا مثل اين مهم نيست که بفهميم در جايی که نمی‌دانيم کجا است، گوسفندی که نمی‌شناسيم گل سرخی را خورده يا نخورده است...
به آسمان نگاه کنيد و از خود بپرسيد: آيا گوسفند گل را خورده يا نخورده است؟ خواهيد ديد که موضوع چقدر فرق می‌کند...
و هيچ آدم‌بزرگی هرگز نخواهد فهميد که اين مسئله، اين همه اهميت دارد!




اين منظره برای من زيباترين و غم‌انگيزترين منظره جهان است. اين همان منظره صفحه قبل است ولی من آن را بار ديگر کشيدم تا خوب به شما نشان بدهم، همينجا است که شازده کوچولو بر زمين ظاهر شد و سپس ناپديد گرديد.
به دقت به اين منظره نگاه کنيد تا اگر روزی به آفريقا به صحرا سفر کرديد، يقين پيدا کنيد که آن را باز خواهيد شناخت. و اگر گذارتان از آنجا افتاد، تقاضا دارم شتاب نکنيد و لحظه‌ای چند درست در زير آن ستاره بمانيد. آن وقت اگر کودکی به طرف شما آمد، اگر می‌خنديد، اگر موهايش طلايی بود،‌ اگر به سوالها جواب نمی‌داد، حدس بزنيد که کيست. در آن صورت لطف کنيد و نگذاريد من چنين غمگين بمانم: زود به من بنويسيد که او بازگشته است...

پایان داستان شازده کوچولو


 
 
ساعت ٩:۱٥ ‎ق.ظ روز ٢ اردیبهشت ۱۳۸٦  کلمات کلیدی:

شازده کوچولو- بخش ۲۲ - ۲۳- ۲۴

شازده کوچولو گفت: سلام!
سوزنبان راه‌آهن گفت: سلام!
شازده کوچولو پرسيد: تو اينجا چه می‌کنی؟
سوزنبان گفت: من مسافران را دسته‌دسته تقسيم می‌کنم و قطارهای حامل هر دسته را گاهی به راست می‌فرستم و گاهی به چپ.
در همين دم يک قطار تندرو با چراغهای روشن که همچون رعد می‌غريد، اتاقک سوزنبان را به لرزه درآورد.
شازده کوچولو گفت: اينها خيلی عجله دارند. پی چه می‌گردند؟
سوزنبان گفت: راننده قطار هم نمی‌داند.
و باز قطار تندرو ديگری در جهت مخالف غريد.
شازده کوچولو پرسيد: مگر آنها به اين زودی برگشتند؟...
سوزنبان گفت: همانها نيستند. اين يک قطار تعويضی است.
-
مگر از جايی که بودند راضی نبودند؟
سوزنبان گفت: آدم هيچوقت از جايی که هست، راضی نيست.
قطار تندرو و روشن ديگری غرش‌کنان آمد.
شازده کوچولو پرسيد: اينها مسافران اول را تعقيب می‌کنند؟
سوزنبان گفت: اينها هيچ چيز را تعقيب نمی‌کنند. اينها در قطار يا می‌خوابند يا خميازه می‌کشند. فقط بچه‌ها هستند که بينی خود را به شيشه‌ها می‌فشارند.
شازده کوچولو گفت: فقط بچه‌ها می‌دانند که به دنبال چه می‌گردند. آنها وقت خود را صرف يک عروسک پارچه‌ای می‌کنند و همان برای ايشان عزيز خواهد شد، و اگر آن را از ايشان بگيرند،‌ گريه خواهند کرد...

٢٣

 

شازده کوچولو گفت: سلام!
دکاندار گفت: سلام!
اين کاسب قرصی می‌فروخت برای رفع تشنگی. هفته‌ای يک بار يکی از آن قرصها را می‌خورند و ديگر تشنه نمی‌شوند.
شازده کوچولو پرسيد: تو چرا از اين قرصها می‌فروشی؟
دکاندار گفت: برای صرفه‌جويی زياد در وقت. کارشناسان حساب کرده‌اند که با خوردن يکی از اين قرصها پنجاه‌وسه دقيقه وقت در هفته صرفه‌جويی می‌شود.
-
خوب، آن پنجاه‌وسه دقيقه را صرف چه می‌کنند؟
-
صرف هر کاری که بخواهند...
شازده کوچولو با خود گفت: "من اگر پنجاه‌وسه دقيقه وقت زيادی داشتم، خرامان خرامان به چشمه می‌رفتم..."

٢٤

 

از خرابی هواپيمای من در صحرا هشت‌ روز می‌گذشت و من به قصه قرص‌فروش با نوشيدن آخرين قطره آب ذخيره خود گوش داده بودم. آهی کشيدم و به شازده کوچولو گفتم:
-
خاطرات تو چه زيبا است، ولی افسوس که من هنوز هواپيمای خود را تعمير نکرده‌ام و آب آشاميدنی هم ندارم، و چه سعادتی بود اگر من هم می‌توانستم خرامان خرامان به سوی چشمه‌ای بروم.
او به من گفت: دوستم روباه...
گفتم: ول کن، طفلک ساده‌دل من! صحبت بر سر روباه نيست!
-
چرا؟
-
برای اينکه داريم از تشنگی می‌ميريم...
او استدلال مرا نفهميد و در جواب گفت:
-
چه خوب است که آدم حتی در دم مرگ فراموش نکند که دوستی داشته است. من بسيار خوشحالم از اينکه دوستی چون روباه داشته‌ام...
در دل گفتم: اين آدمک متوجه خطر نيست. هرگز نه گرسنگی می‌کشد و نه تشنگی، و با کمی نور آفتاب می‌سازد...
ولی او نگاهی خيره به من کرد و جواب فکر مرا داد:
-
من هم تشنه‌ام... بيا تا چاهی پيدا کنيم...
من حرکتی کردم به نشانه خستگی، يعنی چه رنج باطلی است در پهنه بيابان به دنبال چاه نامعلوم گشتن! با اين حال براه افتاديم.
وقتی ساعتها ساکت و خاموش راه رفتيم، شب فرا رسيد و ستارگان درخشيدن گرفتند. من چون از فرط تشنگی کمی تب داشتم، ستاره‌ها را مثل اينکه در خواب و رويا باشم، می‌ديدم. گفته‌های شازده کوچولو در خاطرم می‌رقصيدند.
از او پرسيدم: پس تو هم تشنه‌ای؟
ولی او به سوال من جواب نداد، فقط گفت:
-
آب ممکن است برای قلب هم خوب باشد...
من از جواب او چيزی نفهميدم و خاموش ماندم... خوب می‌دانستم که نبايد چيزی از او بپرسم.
او خسته بود و نشست. من نيز پهلوی او نشستم. پس از مدتی سکوت باز گفت:
-
زيبايی ستارگان به خاطر گلی است که ديده نمی‌شود...
من در جواب گفتم:‌ "البته!" و بی آنکه حرف ديگری بزنم به چين و شکن شنهای بيابان در پرتو مهتاب نگاه کردم.
او باز گفت: بيابان زيباست.
و راست می‌گفت. من هميشه بيابان را دوست داشته‌ام. آدم روی يک تپه شنی می‌نشيند، چيزی نمی‌بيند و چيزی نمی‌شنود، و با اين وصف چيزی در سکوت و خاموشی می‌درخشد...
شازده کوچولو گفت: چيزی که بيابان را زيبا می‌کند چاه آبی است که در گوشه‌ای از آن پنهان است...
من ناگاه متعجب شدم از اينکه به راز اين درخشيدن‌های اسرارآميز شن پی‌برده‌ام. وقتی پسر بچه کوچکی بودم در خانه کهنه‌سازی منزل داشتم و به افسانه شايع بود که گنجی در آن پنهان است. البته هرگز کسی نتوانست آن گنج را پيدا کند و شايد هيچکس هم در صدد پيداکردن آن برنيامد، ولی آن گنج تمام اهل خانه را شاد و ذوق‌زده کرده بود. خانه من رازی در دل خود پنهان داشت...
به شازده کوچولو گفتم: آری، خواه خانه باشد يا ستاره يا بيابان، فرق نمی‌کند، آنچه آنها را زيبا کرده است به چشم نمی‌آيد!
او گفت: خوشحالم از اينکه تو با روباه من هم‌عقيده هستی.
چون شازده کوچولو به خواب می‌رفت او را بغل گرفتم و باز به راه افتادم. نگران بودم. به نظرم چنين می‌آمد که حامل گنجينه‌ای آسيب‌پذيرم. حتی احساس می‌کردم که در روی زمين آسيب‌پذيرتر از بار من هيچ باری نبوده است. در پرتو مهتاب، به آن پيشانی پريده‌رنگ، به آن چشمان بهم‌رفته و به آن حلقه‌های گيسو که با وزش نسيم می‌لرزيدند، نگاه می‌کردم و با خودم می‌گفتم: آنچه به ظاهر می‌بينم قشری بيش نيست. اصل به چشم نمی‌آيد...
و چون بر لبان نيمه‌بازش نيم‌لبخندی شيرين نشسته بود، باز با خود گفتم: "آنچه در وجود اين شاهزاده کوچولوی خواب‌رفته مرا تا به اين اندازه منقلب می‌کند،‌ وفای او نسبت به گلی است و اين، تصوير همان گل است که در وجود او، حتی در خواب، همچون شعله چراغ می‌درخشد..." و آنگاه حدس زدم که او آسيب‌پذيرتر از آن است که می‌پنداشتم. بايد از چراغها خوب مواظبت کرد. يک وزش باد می‌تواند آنها را خاموش کند...
و همچنان که می‌رفتم، به هنگام دميدن خورشيد چاه را يافتم.