ساعت ۳:٠٠ ‎ب.ظ روز ۳٠ فروردین ۱۳۸٦  کلمات کلیدی:

 خداوندا ! دستانم خالی اند و دلم غرق در آمال. يا به قدرت بيکرانت دستانم را توانا گردان يا دلم را از آرزوهای دست نيافتنی خالی کن!!!


 
 
ساعت ٢:۱٦ ‎ب.ظ روز ۳٠ فروردین ۱۳۸٦  کلمات کلیدی:

روزي هر روزه را حق رايگان كي مي دهد

روزي از عمر تو گيرد در عوض روزي دهد


 
 
ساعت ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ روز ۳٠ فروردین ۱۳۸٦  کلمات کلیدی:

مقدس ترين کلمه == خدا

زيبا ترين کلمه == عشق

پر معنی ترين کلمه == نگاه

پر احساس ترين کلمه == شعر

خشن ترين کلمه == تحقير

پاکترين کلمه == وجدان

شرين ترين کلمه == فرزند

عالی ترين کلمه == محبت و آزادی

بد ترين کلمه == نفرت

تلخ ترين کلمه == جدايی

دردناک ترين کلمه == خيانت

آشنا ترين کلمه == او...

سخت ترين کلمه == جنگ

شما می‌تونید چیزی اضافه کنید؟


 
 
ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ روز ٢۸ فروردین ۱۳۸٦  کلمات کلیدی:

مجموعه نوشته هاي پشت تريلي هاي جاده

۱-به حرمت اشک مادر توبه کردم

2 -داني که چرا راز نهان با تو نگفتم / طوطي صفتي طاقت اسرار نداری 

3 -بوق نزن شاگردم خوابه

4 -بي تو هرگز............باتو؟؟؟؟عمرا

 ۵ -از عشق تو ليلي...........رفتم زير تريلي(واسه گريسکاري) 

۶ -اگه مي توني اين تابلو رو بخوني يعني فاصلت خيلي کمه فاصله رو رعايت کن

۷ - از عشق تو من مرغ شدم ..... باور نداری قد قد!

۸ - دنبالم نيا اسيرم مي شي

 ۹ -گشتم نبود ............نگرد نيست

۱۰ -سر پاييني برنده سر بالايي شرمنده

میتونید چیزی اضافه کنید؟!!!!


 
 
ساعت ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ روز ٢۸ فروردین ۱۳۸٦  کلمات کلیدی:

شازده کوچولو- بخش ۲۰ و ۲۱



ليکن از قضا شازده کوچولو بعد از مدتها راه‌پيمايی از ميان شنها و سنگها و برفها عاقبت راهی پيدا کرد، و راهها همه به آدمها می‌رسند.
شازده کوچولو سلام کرد. آنجا گلستانی پر از گلهای سرخ شکفته بود.
گلهای سرخ گفتند: سلام.
شازده کوچولو به آنها نگاه کرد. همه به گل او شباهت داشتند. مات و متحير از آنها پرسيد:
-
شما که هستيد؟
گلها گفتند: ما گل سرخيم!
شازده کوچولو آهی کشيد و خود را بسيار بدبخت احساس کرد. گلش به او گفته بود که در عالم بی‌همتا است. ولی اينک پنج‌هزار گل ديگر،‌ همه شبيه به گل او در يک باغ بودند.
با خود گفت: "اگر گل من اين گلها را می‌ديد، بور می‌شد... سخت به سرفه می‌افتاد، و برای آنکه مسخره‌اش نکنند، خود را به مردن می‌زد. من هم مجبور می‌شدم به پرستاری او تظاهر کنم، وگرنه برای تحقير من هم که بود، به‌راستی می‌مرد..."
بعد، باز با خود گفت: "من گمان می‌کردم که با گل بی‌همتای خود گنجی دارم، و حال آنکه فقط يک گل سرخ معمولی داشتم. من با آن گل و آن سه آتشفشان که تا زانويم می‌رسند،‌ و يکی از آنها شايد برای هميشه خاموش بماند، نمی‌توانم شاهزاده بزرگی به حساب بيايم..."
و همانطور که روی علفها دراز کشيده بود،‌ به گريه افتاد.


 

 

در اين هنگام بود که روباه پيدا شد.
روباه گفت: سلام!
شازده کوچولو سر برگرداند و کسی را نديد،‌ ولی مودبانه جواب سلام داد.
صدا گفت: من اينجا هستم،‌ زير درخت سيب...
شازده کوچولو پرسيد: تو که هستی؟ چه خوشگلی!...
روباه گفت: من روباه هستم.
شازده کوچولو به او تکليف کرد که بيا با من بازی کن. من آنقدر غصه به دل دارم که نگو...
روباه گفت: من نمی‌توانم با تو بازی کنم. مرا اهلی نکرده‌اند.
شازده کوچولو آهی کشيد و گفت: ببخش!
اما پس از کمی تامل باز گفت:
- "
اهلی کردن" يعنی چه؟
روباه گفت: تو اهل اينجا نيستی. پی چه می‌گردی؟
شازده کوچولو گفت: من پی آدمها می‌گردم. "اهلی کردن" يعنی چه؟
روباه گفت: آدمها تفنگ دارند و شکار می‌کنند. اين کارشان آزارنده است. مرغ هم پرورش می‌دهند و تنها فايده‌شان همين است. تو پی مرغ می‌گردی؟


شازده کوچولو گفت: نه، من پی دوست می‌گردم. نگفتی "اهلی کردن" يعنی چه؟
روباه گفت: "اهلی کردن" چيز بسيار فراموش شده‌ای است، يعنی "علاقه ايجاد کردن..."
-
علاقه ايجاد کردن؟
روباه گفت: البته. تو برای من هنوز پسربچه‌ای بيش نيستی. مثل صدها هزار پسربچه ديگر، و من نيازی به تو ندارم. تو هم نيازی به من نداری. من نيز برای تو روباهی هستم شبيه به صدها هزار روباه ديگر. ولی تو اگر مرا اهلی کنی، هر دو بهم نيازمند خواهيم شد. تو برای من در عالم همتا نخواهی داشت و من برای تو در دنيا يگانه خواهم بود...
شازده کوچولو گفت: کم‌کم دارم می‌فهمم... گلی هست... و من گمان می‌کنم که آن گل مرا اهلی کرده است...
روباه گفت: ممکن است. در کره زمين همه جور چيز می‌شود ديد...
شازده کوچولو آهی کشيد و گفت: آنکه من می‌گويم در زمين نيست.
روباه به ظاهر بسيار کنجکاو شد و گفت:
-
در سياره ديگری است؟
-
بله.
-
در آن سياره شکارچی هم هست؟
-
نه.
-
چه خوب!... مرغ چطور؟
-
نه!
روباه آهی کشيد و گفت: حيف که هيچ چيز بی‌عيب نيست.
ليکن روباه به فکر قبلی خود بازگشت و گفت:
-
زندگی من يکنواخت است. من مرغها را شکار می‌کنم و آدمها مرا. تمام مرغها به هم شبيهند و تمام آدمها با هم يکسان. به همين جهت در اينجا اوقات به کسالت می‌گذرد. ولی تو اگر مرا اهلی کنی، زندگی من همچون خورشيد روشن خواهد شد. من با صدای پايی آشنا خواهم شد که با صدای پاهای ديگر فرق خواهد داشت. صدای پاهای ديگر مرا به سوراخ فرو خواهد برد، ولی صدای پای تو همچون نغمه موسيقی مرا از لانه بيرون خواهد کشيد. بعلاوه، خوب نگاه کن! آن گندم‌زارها را در آن پايين می‌بينی؟ من نان نمی‌خورم و گندم در نظرم چيز بيفايده‌ای است. گندم‌زارها مرا به ياد هيچ چيز نمی‌اندازند و اين جای تاسف است! اما تو موهای طلايی داری. و چقدر خوب خواهد شد آن وقت که مرا اهلی کرده باشی! چون گندم که به رنگ طلاست مرا به ياد تو خواهد انداخت. آن وقت من صدای وزيدن باد را در گندم‌زار دوست خواهم داشت...
روباه ساکت شد و مدت زيادی به شازده کوچولو نگاه کرد. آخر گفت:
-
بيزحمت... مرا اهلی کن!
شازده کوچولو در جواب گفت: خيلی دلم می‌خواهد، ولی زياد وقت ندارم. من بايد دوستانی پيدا کنم و خيلی چيزها هست که بايد بشناسم.
روباه گفت: هيچ چيزی را تا اهلی نکنند، نمی‌توان شناخت. آدمها ديگر وقت شناختن هيچ چيز را ندارند. آنها چيزهای ساخته و پرداخته از دکان می‌خرند. اما چون کاسبی نيست که دوست بفروشد، آدمها بی‌دوست و آشنا مانده‌اند. تو اگر دوست می‌خواهی مرا اهلی کن!
شازده کوچولو پرسيد: برای اين کار چه بايد کرد؟
روباه در جواب گفت: بايد صبور بود. تو اول کمی دور از من به اين شکل لای علفها می‌نشينی. من از گوشه چشم به تو نگاه خواهم کرد و تو هيچ حرف نخواهی زد. زبان سرچشمه سوءتفاهم است. ولی تو هر روز می‌توانی قدری جلوتر بنشينی.
فردا شازده کوچولو باز آمد.
روباه گفت:
-
بهتر بود به وقت ديروز می‌آمدی. تو اگر مثلا هر روز ساعت چهار بعد از ظهر بيايی، من از ساعت سه ببعد کم‌کم خوشحال خواهم شد، و هر چه بيشتر وقت بگذرد،‌ احساس خوشحالی من بيشتر خواهد بود. سر ساعت چهار نگران و هيجان‌زده خواهم شد و آن وقت به ارزش خوشبختی پی‌خواهم برد. ولی اگر در وقت نامعلومی بيايی، دل مشتاق من نمی‌داند کی خود را برای استقبال تو بيارايد... آخر در هر چيز بايد آيينی باشد.
شازده کوچولو پرسيد: "آيين" چيست؟
روباه گفت: اين هم چيزی است بسيار فراموش شده، چيزی است که باعث می‌شود روزی با روزهای ديگر و ساعتی با ساعتهای ديگر فرق پيدا کند. مثلا شکارچيان من برای خود آيينی دارند: روزهای پنجشنبه با دختران ده می‌رقصند. پس پنجشنبه روز نازنينی است. من در آن روز تا پای تاکستانها به گردش می‌روم. اگر شکارچيها هروقت دلشان می‌خواست می‌رقصيدند، روزها همه به هم شبيه می‌شدند و من ديگر تعطيل نمی‌داشتم.


بدين گونه شازده کوچولو روباه را اهلی کرد و همينکه ساعت وداع نزديک شد، روباه گفت:
-
آه!... من خواهم گريست.
شازده کوچولو گفت: گناه از خود تو است. من که بدی به جان تو نمی‌خواستم. تو خودت می‌خواستی که من تو را اهلی کنم...
روباه گفت: درست است.
شازده کوچولو گفت: در اين صورت باز گريه خواهی کرد؟
روباه گفت: البته.
شازده کوچولو گقت: ولی گريه هيچ سودی به حال تو نخواهد داشت.
روباه گفت: به سبب رنگ گندمزار گريه به حال من سودمند خواهد بود.
و کمی بعد به گفته افزود: يک‌بار ديگر برو و گلهای سرخ را تماشا کن. آن وقت خواهی فهميد که گل تو در دنيا يگانه است. بعد، برگرد و با من وداع کن، و من به رسم هديه رازی برای تو فاش خواهم کرد.
شازده کوچولو رفت و باز به گلهای سرخ نگاه کرد. به آنها گفت:
-
شما هيچ به گل من نمی‌مانيد. شما هنوز چيزی نشده‌ايد. کسی شما را اهلی نکرده است و شما نيز کسی را اهلی نکرده‌ايد. شما مثل روزهای اول روباه من هستيد. او آن وقت روباهی بود مثل صدها هزار روباه ديگر. اما من او را با خود دوست کردم و او حالا در دنيا بی‌همتا است.
و گلهای سرخ سخت رنجيدند.
شازده کوچولو باز گفت:
-
شما زيباييد ولی درونتان خالی است. به خاطر شما نمی‌توان مرد. البته گل سرخ من در نظر يک رهگذر عادی به شما می‌ماند، ولی او به تنهايی از همه شما سر است. چون من فقط به او آب داده‌ام، فقط او را در زير حباب بلورين گذاشته‌ام، فقط او را پشت تجير پناه داده‌ام، فقط کرمهای او را کشته‌ام (بجز دو يا سه کرم که برای او پروانه شوند)، چون فقط به شکوه و شکايت او، به خودستايی او، و گاه نيز به سکوت او گوش داده‌ام. زيرا او گل سرخ من است.


و تو اگر مثلا هر روز ساعت چهار بعدازظهر بيايی، من از ساعت سه ببعد خوشحال خواهم شد...


آنگاه پيش روباه بازگشت و گفت:
-
خداحافظ!...
روباه گفت: خداحافظ و اينک راز من که بسيار ساده است: بدان که جز با چشم دل نمی‌توان خوب ديد. آنچه اصل است، از ديده پنهان است.
شازده کوچولو برای اينکه به خاطر بسپارد، تکرار کرد:
-
آنچه اصل است،‌ از ديده پنهان است.
-
آنچه به گل تو چندان ارزشی داده، عمری است که تو به پای او صرف کرده‌ای.
شازده کوچولو برای اينکه به خاطر بسپارد، تکرار کرد.
-
عمری است که من به پای گل خود صرف کرده‌ام.
روباه گفت: آدمها اين حقيقت را فراموش کرده‌اند ولی تو نبايد فراموش کنی. تو هر چه را اهلی کنی، هميشه مسئول آن خواهی بود. تو مسئول گل خود هستی...
شازده کوچولو برای آنکه به خاطر بسپارد، تکرار کرد:
-
من مسئول گل خود هستم...


 
 
ساعت ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ روز ٢۸ فروردین ۱۳۸٦  کلمات کلیدی:

شازده کوچولو- بخش ۱۸ و ۱۹

شازده کوچولو از بيابان گذشت و جز به يک گل، به چيزی برنخورد، گلی که سه گلبرگ داشت،‌ گلی ناچيز...
شازده کوچولو گفت: سلام.
گل گفت: سلام.
شازده کوچولو با ادب پرسيد: آدمها کجا هستند؟
گل که يک روز کاروانی را در حال عبور ديده بود گفت:
-
آدمها؟ گمان می‌کنم شش‌ هفت‌تايی باشند. من ايشان را سالها پيش ديدم. ولی هيچ معلوم نيست کجا می‌شود گيرشان آورد. باد ايشان را با خود می‌برد. آدمها ريشه ندارند و از اين جهت بسيار ناراحتند.
شازده کوچولو گفت: خداحافظ.
گل گفت: به امان خدا.

 

١٩ 

 

شازده کوچولو از کوه بلندی بالا رفت. تنها کوههايی که او به عمر خود ديده بود، همان سه آتشفشانی بودند که تا زانوی او می‌رسيدند، و او از آتشفشان خاموشش به جای چهارپايه استفاده می‌کرد. با خود گفت: "لابد از کوه به اين بلندی تمام سياره و تمام آدمهای آن را خواهم ديد...". ولی وقتی به بالای کوه رسيد بجز سنگهای سوزنی نوک‌تيز چيزی نديد. بيهوا سلام کرد.
انعکاس صدا جواب داد: سلام... سلام... سلام
شازده کوچولو پرسيد: شما که هستيد؟
انعکاس جواب داد: شما که هستيد... که هستيد... که هستيد...
شازده کوچولو گفت: با من دوست شويد! من تنها هستم.
انعکاس جواب داد: تنها هستم... تنها هستم... تنها هستم...
آن وقت شازده کوچولو با خود انديشيد که: "چه سياره عجيبی! يکپارچه خشکی و تيزی و شوری است! آدمها نيز نيروی تخيل ندارند و هر چه می‌شنوند، همان را تکرار می‌کنند... من در خانه خود گلی داشتم. اول‌بار هميشه او حرف می‌زد..."

 


 
 
ساعت ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ روز ٢۸ فروردین ۱۳۸٦  کلمات کلیدی:

شبخوان - دوست گرامی

از اینکه به وبلاگ من سر می‌زنید و کامنت میگذارین ممنون. این ترجمه از محمد قاضی است. مربوط به سال ۱۳۳۳. بلاگفا رو هم دیدم. موفق باشی.


 
 
ساعت ۸:٤۸ ‎ق.ظ روز ٢٢ فروردین ۱۳۸٦  کلمات کلیدی:

شازده کوچولو- بخش ۱۶ و ۱۷

بنابراين سياره هفتم زمين شد.
زمين سياره گمنامی نيست. در آنجا صدويازده پادشاه (البته پادشاهان سياه‌پوست فراموش نشوند) و هفت‌هزار جغرافی‌دان و نهصد‌هزار کارفرما و هفت‌ميليون‌ونيم مست و سيصدويازده‌ميليون خودپسند، يعنی جمعا نزديک به دو ميليارد "آدم‌بزرگ" وجود دارد.
برای آنکه مقياسی از اندازه‌های زمين به شما بدهم، می‌گويم که پيش از اختراع برق می‌بايست در هر شش قاره لشکری بزرگ مرکب از چهارصدوشصت‌ودوهزاروپانصدويازده فانوس‌افروز نگاه داشت.
تماشای اين صحنه از کمی دورتر از تاثير بسيار جالبی می‌کرد. حرکات اين لشکر مانند حرکات رقاصان "اپرا" منظم می‌بود. ابتدا نوبت به فانوس‌افروزان زلاندجديد و استراليا می‌رسيد. سپس همينکه ايشان چراغهای خود را روشن می‌کردند،‌ می‌رفتند بخوابند. آن وقت، فانوس‌افروزان چين و سيبری به نوبه خود به رقص در می‌آمدند. بعد، ايشان نيز در پشت صحنه ناپديد می‌شدند. آنگاه نوبت به فانوس‌افروزان روسيه و هند می‌رسيد. سپس فانوس‌افروزان آفريقا و اروپا می‌آمدند. پس از آن، فانوس‌افروزان آمريکای جنوبی، و از آن پس فانوس‌افروزان آمريکای شمالی پيدا می‌شدند. و هرگز در ترتيب ورودشان به صحنه اشتباهی روی نمی‌داد. چه منظره باشکوهی می‌بود!
تنها افروزنده يگانه فانوس قطب شمال و همکارش افروزنده يگانه فانوس قطب جنوب عمری به بيکاری و مهملی بسر می‌بردند: چون سالی دوبار کار داشتند.

١٧

 

وقتی بخواهند خود را زرنگ جلوه بدهند، چه بسا که کمی دروغگو از آب درآيند. من در صحبتی که از فانوس‌افروزان برای شما کردم خيلی صادق نبودم. می‌ترسم در کسانی که سياره ما را نمی‌شناسند، تصور نادرستی بوجود آورده باشم. آدمها روی زمين جای بسيار کمی را اشغال کرده‌اند. اگر دو ميليارد آدميزادی که در زمين ساکنند، ايستاده و قدری فشرده به هم بمانند - همچنانکه برای ميتينگ - به آسانی می‌توانند در يک ميدان عمومی به درازای بيست‌ميل و به پهنای بيست‌ميل جا بگيرند، يعنی می‌توان جامعه بشريت را در کوچکترين جزيره اقيانوس آرام توده کرد.
آدم‌بزرگها مسلما حرف شما را باور نخواهند کرد. ايشان خيال می‌کنند جای زيادی اشغال کرده‌اند، و خود را به عظمت درختان بائوباب می‌بينند. پس شما به ايشان توصيه کنيد که حساب کنند. ايشان ارقام را بسيار دوست دارند و از حساب کردن خوششان می‌آيد. اما شما وقت خود را صرف اين تکليف شاق نکنيد، چون بيفايده است. شما که به من اعتماد داريد.
باری، شازده کوچولو وقتی به زمين رسيد از اينکه کسی را نديد متعجب شد. می‌ترسيد نکند سياره را عوضی گرفته باشد که ناگاه چنبری به رنگ ماه در لای شنها تکان خورد.
شازده کوچولو بيهوا گفت: شب به‌خير!
مار گفت: شب به‌خير!
شازده کوچولو پرسيد: من بر کدام سياره افتاده‌ام؟
مار گفت: بر زمين، در خاک آفريقا.
-
آه... پس کسی در زمين نيست؟
مار گفت: اينجا بيابان است و کسی در بيابان پيدا نمی‌شود، زمين بزرگ است.
شازده کوچولو بر سر سنگی نشست، سر به آسمان برداشت و گفت:
-
من فکر می‌کنم نکند روشنی ستارگان برای اين است که هر کس بتواند روزی ستاره خود را پيدا کند. تو به سياره من نگاه کن، درست بالای سر ما است... ولی چقدر دور است!...
مار گفت: چقدر هم زيباست! تو اينجا آمده‌ای چه بکنی؟
شازده کوچولو گفت: با گلی حرفم شده است.
مار گفت: آه!
و هر دو خاموش ماندند.
آخر شازده کوچولو پرسيد:
-
پس آدمها کجا هستند؟ آدم در بيابان احساس تنهايی می‌کند...
مار گفت: با آدمها نيز آدم احساس تنهايی می‌کند.


شازده کوچولو مدت زيادی به مار خيره شد. آخر به او گفت:
-
تو چه حيوان مضحکی هستی! مثل انگشت باريکی...
مار گفت: ولی من از انگشت پادشاه تواناترم.
شازده کوچولو تبسمی کرد:
-
تو خيلی توانا نيستی... تو که پنجه نداری... حتی به سفر هم نمی‌توانی بروی...
مار گفت:
من می‌توانم تو را از کشتی‌ها هم دورتر ببرم.
و مانند خلخال طلا به دور قوزک شازده کوچولو پيچيد. باز گفت:
-
من هر کس را لمس کنم، او را به خاکی که از آن بيرون آمده است بازمی‌گردانم. ولی تو پاکی و از ستاره فرود آمده‌ای...
شازده کوچولو جواب نداد.
-
دلم به حال تو که موجودی چنين ضعيف بر اين زمين خارايی هستی، می‌سوزد. اگر روزی دلت خيلی برای سياره‌ات تنگ شد، من می‌توانم به تو کمک کنم. من می‌توانم...
شازده کوچولو گفت: اوه! من بسيار خوب فهميدم. ولی تو چرا هميشه با رمز حرف می‌زنی؟
مار گفت: من همه رمزها را می‌گشايم.
و هر دو خاموش شدند.


 
 
ساعت ۸:٤۳ ‎ق.ظ روز ٢٢ فروردین ۱۳۸٦  کلمات کلیدی:

رابطه بین گوشی تلفن همراه با شخصیت

یافته های موسسه تحقیقاتی پاناراما مشخص کرده است که سیطره نوکیا در بازار گوشی تلفن همراه در استرالیا از جانب تعدادی از رقیبان ، در معرض خطر قرار دارد.
موفق ترین این رقبا ، موتورولا بود که میزان سهم عائدی از بازار را از میزان 8.4 درصد که در پایان دسامبر سال 2005 به ثبت رسیده بود به میزان 12.2 درصد در پایان دسامبر سال 2006 میلادی ارتقا داده بود.
سونی اریکسون و سامسونگ از دیگر رقبایی بودند که به سرعت بر میزان سهم خود از بازار افزودند بطوریکه هریک به ترتیب به میزان 2.4 درصد و 1.7 درصد میزان سهام خود را افزایش دادند.

هرچند که این میزان افزایش سهام از سوی رقبا ، سیطره نوکیا بر بازار گوشی تلفن همراه را متزلزل نکرد ولی با این حال باعث شد تا کمپانی نوکیا در سال گذشته به میزان 7.7 درصد برای دومین سال متمادی با کاهش درآمد روبرو شود.
تحقیقات مذکور به نتایج زیر در خصوص 5 تولید کننده برتر گوشی تلفن همراه دست یافته است :

نوکیا = انتخاب خانواده ها و مدیران میانسال
موتورولا= انتخاب علاقه مندان به مد و مورد علاقه زیر 24 ساله ها
سونی اریکسون = انتخاب مردان جوان بلند پروازی که قصد دارند به موفقیت دست یابند
ال جی = مورد علاقه مادران

سامسونگ= برای خانمهایی که به کار خود اهمیت می‌دهند. 


 
 
ساعت ٩:۱٦ ‎ق.ظ روز ٢۱ فروردین ۱۳۸٦  کلمات کلیدی:

خرداد. ج

دوست عزیز شعر قشنگی بود. متشکرم


 
 
ساعت ٢:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱٩ فروردین ۱۳۸٦  کلمات کلیدی:

سخنان بزرگان

شكسپير :غرور، روشن ترين نشانه بلاهت است .

ابراهام لينكلن:هر كاري را كه تصميم به انجام آن گرفتيد , نصف آن را انجام داده ايد .

ناپلئون:خونسردي بزرگ ترين صفت يك فرمانده است .


 
 
ساعت ٢:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱٩ فروردین ۱۳۸٦  کلمات کلیدی:

سخنان بزرگان

شكسپير :غرور، روشن ترين نشانه بلاهت است .

ابراهام لينكلن:هر كاري را كه تصميم به انجام آن گرفتيد , نصف آن را انجام داده ايد .

ناپلئون:خونسردي بزرگ ترين صفت يك فرمانده است .


 
 
ساعت ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱٩ فروردین ۱۳۸٦  کلمات کلیدی:

چرا تو قف کنم؟

پرنده‌ها به جستجوی جانب آبی رفته‌اند

چرا توقف کنم؟

راه از میان مویرگ‌های حیات می‌گذرد

چه می‌تواند باشد مرداب

چه‌می‌تواند باشد جز جای تخم‌ریزی حشرات فساد؟

افکار سردخانه را جنازه‌های بادکرده رقم می‌زنند.

نامرد در سیاهی

فقدان مردیش را پنهان کرده است.

و سوسک - آه

وقتی که سوسک سخن می‌گوید چرا توقف کنم؟

من از سلاله درختانم

تنفس هوای مانده ملولم می‌کند.

پرده‌ای که مرده به من پند داد

که پرواز را به خاطر بسپارم.


 
 
ساعت ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱٩ فروردین ۱۳۸٦  کلمات کلیدی:

شازده کوچولو - بخش ۱۴ و ۱۵

ستاره پنجم بسيار عجيب بود. ستاره‌ای بود از همه کوچکتر. در آنجا فقط برای يک فانوس و يک فانوس‌افروز جا بود. شازده کوچولو نمی‌توانست سر دربياورد که در نقطه‌ای از آسمان، در سياره‌ای که نه خانه‌ای در آن بود و نه ساکنی، فانوس و فانوس‌افروز به چه کار می‌آمد. معهذا، در دل گفت:
-
شايد اين مرد احمق باشد، ولی هر چه هست از پادشاه و خودپسند و کارفرما و ميخواره احمق‌تر نيست. کار او لااقل معنايی دارد. وقتی فانوسش را روشن می‌کند مثل اين است که ستاره‌ای ديگر يا گلی به وجود می‌آورد. و وقتی فانوسش را خاموش می‌کند مثل اين است که آن گل يا آن ستاره را خواب می‌کند. همين خود سرگرمی زيبايی است، و به راستی که مفيد هم هست، چون زيبا است.
شازده کوچولو همينکه وارد آن سياره شد به احترام فانوس‌افروز سلام کرد:
-
روز به خير، آقا، چرا فانوست را خاموش کردی؟
فانوس‌افروز در جواب گفت: دستور است آقا. روز به خير.
-
دستور چيست؟
-
دستور اين است که فانوسم را خاموش کنم. شب به خير.
و باز فانوس را روشن کرد.
-
پس چرا باز روشن کردی؟
فانوس‌افروز جواب داد: دستور است.
شازده کوچولو گفت: من نمی‌فهمم.
فانوس‌افروز گفت: فهميدن ندارد. دستور دستور است. روز به خير!
و باز فانوسش را خاموش کرد.
سپس عرق پيشانی خود را با دستمالی که خالهای چهارگوش قرمز داشت، خشک کرد:
-
من اينجا شغل بسيار بدی دارم. اين کار سابقا معقول بود چون صبحها فانوس را خاموش می‌کردم و شبها روشن. در باقی مدت روز مجال استراحت داشتم و در باقی مدت شب مجال خوابيدن...
-
و از آن وقت به بعد دستور عوض شده است؟
فانوس‌افروز گفت: دستور عوض نشده و غصه من هم از همين است. سياره سال‌به‌سال بر سرعت گردش خود افزوده و دستور هم تغيير نکرده است.
شازده کوچولو گفت: پس چه؟
-
هيچ. حالا که سياره در هر دقيقه يک‌بار به دور خود می‌گردد، من ديگر يک‌ ثانيه هم وقت استراحت ندارم. هر دقيقه يک‌بار فانوس را روشن و خاموش می‌کنم!


من شغل بسيار بدی دارم


-
خيلی عجيب است! يعنی در سياره تو روز يک دقيقه طول می‌کشد؟
فانوس‌افروز گفت:
-
هيچ عجيب نيست. حالا يک ماه است که ما داريم با هم صحبت می‌کنيم.
-
يک ماه؟
-
بلی،‌ سی‌دقيقه، يعنی سی‌روز! شب به خير.
و دوباره فانوسش را روشن کرد.
شازده کوچولو به فانوس‌افروز نگاه کرد و از او که تا به اين اندازه به دستور وفادار بود، خوشش آمد. به ياد غروبهايی افتاد که خودش سابقا با حرکت دادن صندليش تماشا می‌کرد. خواست تا کمکی به دوستش بکند:
-
گوش کن... من راهی بلدم که تو هر وقت بخواهی می‌توانی استراحت کنی...
فانوس‌افروز گفت: البته که می‌خواهم.
چون آدم می‌تواند در آن واحد هم وفادار باشد و هم تنبل.
شازده کوچولو ادامه داد:
-
ستاره تو آنقدر کوچک است که تو با سه قدم بلند می‌توانی دور آن را بگردی. پس کافی است قدری آهسته راه بروی تا هميشه در آفتاب بمانی. هر وقت می‌خواهی استراحت کنی، راه برو... آن وقت تا دلت بخواهد روز دراز خواهد شد.
فانوس‌افروز گفت: اين دردی از من دوا نمی‌کند. آنچه من در زندگی دوست دارم، خوابيدن است.
شازده کوچولو گفت: حيف! اين هم که نشد.
فانوس‌افروز گفت: بلی که نشد. روز به خير.
و فانوس خود را خاموش کرد.
وقتی شازده کوچولو به سفر خود ادامه می‌داد، در دل گفت که شايد اين مرد مورد تحقير و تمسخر آنهای ديگر يعنی پادشاه و خودپسند و ميخواره و کارفرما قرار بگيرد،‌ با اين‌حال، او تنها کسی است که به نظر من مضحک نمی‌آيد. شايد علتش اين است که او به چيزی غير از خود مشغول است.
و آهی از حسرت کشيد و باز با خود گفت:
-
اين مرد تنها کسی است که من می‌توانستم به دوستی خود برگزينم، ولی حيف که ستاره‌اش به راستی بسيار کوچک است و دو نفر در آن جا نمی‌گيرند.
چيزی که شازده کوچولو جرات نداشت پيش خود اقرار کند، اين بود که حسرت اين سياره فرخنده را می‌خورد، بخصوص از آن جهت که در بيست‌وچهار ساعت، هزار و چهارصدوچهل غروب خورشيد داشت.

١٥

 

سياره ششم ستاره‌ای بود ده برابر فراخ‌تر. در آنجا خانه آقای پيری بود که کتابهای بزرگ می‌نوشت.
او وقتی شازده کوچولو را ديد به صدای بلند گفت:
-
به به! اين هم يک کاشف!
شازده کوچولو روی ميز نشست و قدری نفس زد. چون خيلی راه رفته بود.
آقای پير به او گفت: از کجا می‌آيی؟
شازده کوچولو گفت: اين کتاب بزرگ چيست و شما اينجا چه می‌کنيد؟
آقای پير گفت: من جغرافی‌دانم.
-
جغرافی‌دان چيست؟
-
جغرافی‌دان دانشمندی است که می‌داند درياها و رودها و شهرها و کوهها و بيابانها در کجا واقع شده‌اند.
شازده کوچولو گفت: اين بسيار جالب است! اين شد کار حسابی!


و نظری به اطراف خود در سياره جغرافی‌دان انداخت. تا کنون سياره‌ای به اين عظمت نديده بود.
-
سياره شما بسيار زيبا است. آيا اقيانوس هم در آن هست؟
جغرافی‌دان گفت: من از کجا بدانم؟
شازده کوچولو که از اين جواب جا خورده بود پرسيد:
-
کوه چطور؟
جغرافی‌دان گفت: از آن هم بيخبرم.
-
شهر و رودخانه و بيابان چطور؟
جغرافی‌دان گفت: از آنها هم نمی‌توانم خبر داشته باشم.
-
ولی شما که جغرافی‌دان هستيد!
جغرافی‌دان گفت: درست، ولی من که کاشف نيستم. من اصلا کاشف ندارم. جستن و شمردن شهرها و رودخانه‌ها و کوهها و درياها و اقيانوس‌ها و بيابانها کار جغرافی‌دان نيست. مقام جغرافی‌دان بالاتر از آن است که برود و بگردد. او از دفتر کار خود بيرون نمی‌رود، بلکه کاشفان را در آنجا می‌پذيرد. از ايشان چيز می‌پرسد و خاطراتشان را يادداشت می‌کند. و اگر خاطرات يکی از ايشان به نظرش جالب آمد، تحقيقی در باره خصوصيات اخلاقی کاشف می‌کند.
-
اين کار برای چيست؟
-
چون اگر کاشفی دروغ بگويد، اشتباهات اسف‌انگيزی در کتابهای جغرافيا پيدا خواهد شد. همچنين اگر کاشفی زياد مشروب بخورد.
شازده کوچولو پرسيد: اين ديگر چرا؟
-
برای آنکه مستها يکی را دو می‌بينند. آن وقت جغرافی‌دان در جايی که يک کوه بيشتر نيست، دو تا می‌نويسد.
شازده کوچولو گفت: من کسی را می‌شناسم که کاشف بدی می‌شد.
-
ممکن است... به هر حال وقتی خصوصيات اخلاقی کاشف خوب بود، تحقيقی هم راجع به کشف او می‌کنند.
-
يعنی می‌روند و به چشم می‌بينند؟
-
نه، رفتن و ديدن مشکل است. از کاشف می‌خواهند که مدارکی هم ارائه کند. مثلا اگر موضوع کشف کوه بزرگی باشد،‌ از او می‌خواهند که سنگهای بزرگی از آن کوه بياورد.
جغرافی‌دان ناگهان به خود آمد:
-
خوب، تو هم که از راه دوری می‌آيی! پس تو هم کاشفی! تو بايد سيارات را برای من تشريح کنی.
و جغرافی‌دان دفتر يادداشت خود را باز کرد و مدادش را تراشيد. خاطرات کاشفان را اول با مداد می‌نويسند و تا وقتی که کاشف دليل نياورده است، با جوهر پاکنويس نمی‌کنند.
جغرافی‌دان گفت: خوب، شروع کن!
شازده کوچولو گفت:
-
اوه! سياره من زياد جالب نيست. خيلی کوچک است. من سه تا آتشفشان دارم. دو آتشفشان روشن و يک آتشفشان خاموش. ولی آدم چه می‌داند...
جغرافی‌دان گفت: بلی، آدم چه می‌داند.
-
من يک گل هم دارم.
جغرافی‌دان گفت: ما گلها را يادداشت نمی‌کنيم.
-
چرا؟ گل که زيباترين چيز است!
-
چون گل فانی است.
- "
فانی" يعنی چه؟
جغرافی‌دان گفت: کتابهای جغرافيا از تمام کتابهای ديگر ارزنده‌ترند و هرگز از اعتبار نمی‌افتند. بسيار به ندرت ممکن است کوه جای خود را تغيير دهد و بعيد است که آب اقيانوس خالی شود. ما چيزهای جاودانی را يادداشت می‌کنيم.
شازده کوچولو در حرف او دويد:
-
ولی آتشفشانهای خاموش ممکن است دوباره روشن شوند. نگفتيد "فانی" يعنی چه؟
جغرافی‌دان گفت:
-
آتشفشان چه روشن باشد و چه خاموش، از نظر ما فرق نمی‌کند. برای ما اصل همان کوه است چون تغيير نمی‌کند.
شازده کوچولو که به عمر خود هرگز از سوالی که می‌کرد دست‌بردار نبود، باز پرسيد:
- "
فانی" يعنی چه؟
جغرافی‌دان گفت: فانی يعنی "چيزی که زود از بين برود."
-
پس گل من هم زود از بين می‌رود؟
-
البته.
شازده کوچولو با خود گفت: حيف که گل من فانی است و برای دفاع خود از گزند دنيا چهار خار بيشتر ندارد. و مرا ببين که او را تنها در خانه گذاشته‌ام!
اين نخستين ابراز تاسف او بود. اما باز قوت قلبی يافت و پرسيد:
-
به نظر شما من به ديدن کجا بروم؟
جغرافی‌دان به او جواب داد:
-
برو به ديدن سياره زمين که شهرت به‌سزايی دارد...
و شازده کوچولو همچنان که به فکر گل خود بود،‌ از آنجا رفت.

 


 
 
ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱٩ فروردین ۱۳۸٦  کلمات کلیدی:

  شازده کوچولو- بخش ۱۲ و ۱۳

در سياره بعدی ميخواره‌ای مسکن داشت. اين ديدار بسيار کوتاه بود، ولی شازده کوچولو را در اندوهی بزرگ فرو برد.
او که ميخواره را ساکت و خاموش در پشت تعداد زيادی بطری خالی و تعداد زيادی بطری پر ديد، پرسيد:
-
تو اينجا چه می‌کنی؟
ميخواره گرفته و غمگين جواب داد:
-
می‌نوشم.
شازده کوچولو از او پرسيد:
-
چرا می‌نوشی؟
ميخواره جواب داد:
-
برای فراموش کردن.


شازده کوچولو که دلش به حال او سوخته بود، پرسيد:
-
چه چيز را فراموش کنی؟
ميخواره که از خجلت سر به زير انداخته بود، اقرار کرد:
-
فراموش کنم که شرمنده‌ام.
شازده کوچولو که دلش می‌خواست کمکش کند، پرسيد:
-
شرمنده از چه؟
ميخواره که به يکباره مهر سکوت بر لب زد، گفت:
-
شرمنده از ميخوارگی!
و شازده کوچولو مات و متحير از آنجا رفت.
در بين راه با خود می‌گفت: راستی راستی که اين آدم‌بزرگها خيلی خيلی عجيبند!

سياره چهارم از آن مرد کارفرما بود. اين مرد آنقدر مشغول بود که حتی با ورود شازده کوچولو سربلند نکرد.
شازده کوچولو به او گفت:
-
سلام آقا، سيگارتان خاموش شده است.
-
سه و دو پنج، پنج و هفت دوازده. دوازده و سه پانزده... سلام... پانزده و هفت بيست‌ودو. بيست‌ودو و شش بيست‌وهشت... وقت ندارم سيگارم را دوباره روشن کنم... بيست‌وشش و پنج سی‌ويک... آخ... پس اين می‌شود پانصدويک ميليون و ششصدوبيست‌ودو هزار و هفتصدوسی‌ويک.
-
پانصد ميليون چه؟
-
وا! تو هنوز اينجايی؟ پانصدويک ميليون چيز... چه می‌دانم... آنقدر کار دارم که نگو! من يک آدم جدی هستم و وقت خود را به ياوه‌بافی نمی‌گذرانم. دو و پنج هفت...
شازده کوچولو که به عمر خود هرگز از سوالی که می‌کرد دست‌بردار نبود، باز پرسيد:
-
آخر پانصدويک ميليون چه؟


کارفرما سربلند کرد و گفت:
- در پنجاه و چهار سالی که ساکن اين سياره هستم، فقط سه بار مزاحم من شده‌اند. بار اول در بيست‌ودو سال پيش يک سوسک طلايی ناراحتم کرد که خدا می‌داند از کجا افتاده بود. حيوان صدای وحشتناکی از خود در‌می‌آورد و من در يک عمل جمع چهار تا اشتباه کردم. بار دوم در يازده سال پيش به بيماری روماتيسم دچار شدم. من ورزش نمی‌کنم و وقت گردش هم ندارم. من جدی هستم. بار سوم هم... که حالا است! بلی، داشتم می‌گفتم پانصدويک ميليون و ...
- ميليون چه آخر؟
کارفرما که فهميد اميدی نيست به اينکه راحتش بگذارند گفت:
- ميليونها از اين چيزهای کوچک که گاه‌گاه در آسمان ديده می‌شوند.
- مگس؟
- نه بابا، از اين چيزهای ريز که می‌درخشند.
- زنبور عسل؟
- نه خنگ خدا،‌ از اين چيزهای طلايی که آدمهای بيکاره را خيالاتی می‌کنند. ولی من جدی هستم. من وقت خيالبافی ندارم!
- آها! ستاره‌ها را می‌گويی؟
- بله درست است، ستاره.
- خوب، تو با پانصد ميليون ستاره چه می‌خواهی بکنی؟
- پانصدويک ميليون و ششصدوبيست‌ودوهزار و هفتصدوسی‌ويک. بله، من جدی هستم. من حسابم درست است.
- آخر تو با اين ستاره‌ها چه می‌کنی؟
- چه می‌کنم؟
- خوب، بله.
- هيچ، من مالک آنها هستم.
- تو مالک ستاره‌ها هستی؟
- بله.
- ولی من پيش از اين پادشاهی را ديدم که...
- پادشاهان مالک چيزی نيستند. آنها "سلطنت" می‌کنند. موضوع فرق دارد.
- خوب، مالک ستاره‌ها بودن برای تو چه فايده‌ای دارد؟
- فايده‌اش اين است که ثروتمند هستم.
- ثروتمند بودن چه فايده‌ای برای تو دارد؟
- فايده‌اش اين است که اگر کسی ستارگان ديگری پيدا کند، من آنها را می‌خرم.
شازده کوچولو در دل گفت که اين مرد هم تا اندازه‌ای مثل ميخواره استدلال می‌کند.
با اين حال باز سوالهايی کرد:
- چگونه می‌توان مالک ستاره‌ها شد؟
کارفرما با اوقات تلخی گفت:
- مگر اين ستاره‌ها مال که هستند؟
- من چه می‌دانم، مال کسی نيستند.
- پس مال من هستند، چون اول‌بار من به اين فکر افتاده‌ام.
- همين کافی است؟
- البته! وقتی تو الماسی پيدا می‌کنی که مال کسی نيست، مال تو است ديگر! وقتی جزيره‌ای کشف می‌کنی که مال کسی نيست،‌ مال تو است. وقتی تو زودتر از همه فکری پيدا می‌کنی، آن را به نام خود به ثبت می‌رسانی، و آن وقت آن فکر از آن تو خواهد بود. من هم مالک ستاره‌ها هستم، چون هيچکس پيش از من به فکر تملک آنها نيافتاده است.
شازده کوچولو گفت:
- اين درست، ولی آخر تو با آنها چه می‌کنی؟
کارفرما گفت:
- من از آنها مواظبت می‌کنم. می‌شمارم و باز می‌شمارمشان. اين کار مشکل است،‌ ولی من مرد جدی‌ای هستم!
شازده کوچولو که هنوز قانع نشده بود گفت:
- من اگر شال‌گردنی داشته باشم، می‌توانم آن را به دور گردنم بپيچم و با خودم ببرم. اگر گلی داشته باشم، می‌توانم گلم را بچينم و با خودم ببرم. ولی تو که نمی‌توانی ستاره‌ها را بچينی.
- نه، ولی می‌توانم آنها را در بانک بگذارم.
- يعنی چه؟
- يعنی من تعداد ستاره‌های خود را روی يک ورقه کاغذ می‌نويسم و بعد، آن ورقه را در کشويی می‌گذارم و در آن را قفل می‌کنم.
- همين؟
- بلی که همين.
شازده کوچولو فکر کرد که اين کار بامزه‌ای است و شاعرانه هم هست، ولی خيلی جدی نيست.
تعبيری که شازده کوچولو از چيزهای جدی می‌کرد، با تعبير آدم‌بزرگها خيلی فرق داشت. باز گفت:
- من گلی دارم که هر روز صبح آبش می‌دهم. سه آتشفشان هم دارم که هر هفته پاکشان می‌کنم. حتی آتشفشان خاموشم را هم پاک می‌کنم. آدم چه می‌داند. اين کار من هم برای آتشفشانهای خاموش من و هم برای گلم فايده دارد که من صاحب آنها باشم. اما تو که برای ستاره‌ها فايده‌ای نداری...
کارفرما دهان باز کرد که چيزی بگويد،‌ ولی جوابی نداشت و شازده کوچولو از آنجا رفت.
در بين راه با خود می‌گفت: "به‌راستی که اين آدم‌بزرگها خيلی خيلی عجيبند!"


 
 
ساعت ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱٩ فروردین ۱۳۸٦  کلمات کلیدی:

چند نکته جالب راجع به آلبرت انیشتن نابغه بزرگ دنیا

۱. آیا می‌دانید انیشتن با یه سر بسیار بزرگتر از حد معمول به دنیا آمدئ و خانواده‌اش به شدت نگران عقب‌افتادگی وی بودند؟ البته بعد از گذشت چند هفته سر این دانشمند حالت عدی به خودش گرفت.

۲. آیا می‌دانید آلبرت کوچولو  در حرف زدن دچارمشکل بود و جملات رو بصورت کامل ادا نمی‌کرد؟ در سن ۹ سالگی یک شب بر سر میز شام گفت: این سوپ خیلی داغه! و والدینش را سخت شگفت زده کرد. آنها از وی پرسیدند که چرا پیش از این لب به سخن نگشوده بود. وی با خونسردی جواب داد: آخه تا حالا همه چی روبراه بود!

۳. آیا می‌دانید آلبرت در آزمون ورودی دانشگاه رد شد؟

۴. آیا می‌دانید انیشتن پیش از ازدواج از همکلاسی خود صاحب یک دختر شد و هرگز این دختر خود را ندید؟ البته انیشتن بعدها با این همکلاسی ازدواج کرد اما هیچکس اطلاع دقیقی از سرنوشت دخترشان ندارد. بر اساس برخی شایعات این دختر در سن ۳ سالگی فوت شد.

۵. آیا می‌دانید که انیشتن پس از دلسرد شدن از همسر خود به وی یک قرارداد پیشنهاد داد؟ برخی از مفاد این قرارداد: ۱. لباسها و اتاق من مرتب و تمیز نگه دار. ۲. چنانچه خواستم با من حرف نزن ۳. سه وعده غذا در اتاقم برایم سرو کن. ۴. تا حد امکان روابط شخص‌ات را با من کم کن. و در عوض من با زنان دیگر همچون غریبه‌ها رفتار خواهم کرد. زن انیشتن این قرارداد را پذیرفت . اما بعدها از یکدیگر جدا شدند.

۶. آیا می‌دانید که انیشتن با هانس پسر بزرگ خود اختلاف داشت؟ این اختلاف با ازدواج هانس تشدید یافت. آلبرت با این ازدواج به شدت مخالف بود و رفتار بیرحمانه‌ای از خود نشان داد. وقتی مخالفتش بی‌ثمر ماند به او اصرار می‌کرد صاحب فرزند نشود تا طلاقشان راحتتر انجام شود. بعدها هانس به آمریکا مهاجرت کرد.

۷. آیا می‌دانید که انیشتن مرد هوسرانی بود؟ او پس از جدایی از همسر اولش به سرعت با یکی از خویشاوندان خود ازدواج کرد.جالب اینجاست که آلبرت ابتدا از دختر این زن خواستگاری کرد اما با پاسخ منفی مواجه شد. در نامه‌های انیشتن به دوستانش وی به چندین زن اشاره کرده که با آنها رابطه داشته است.

۸. آیا می‌دانید که انیشتن به روزولت رئیس جمهور آمیکا در جنگ جهانی دوم اصرار می‌کرد تا بمب اتم بسازد؟

۹. آیا می‌دانید که پاتولوژیست بیمارستانی که انیشتن در آن فوت شد بدون اجازه خانواده‌اش مغز وی را خارج کرده و با خود به خانه برد؟ وی چندین سال بعد موافقت هانس را جلب کرده و چند تکه از مغز انیشتن را برای چند دانشمند در سرتاسر دنیا فرستاد. نتایج برخی از تحقیقات انجام شده بر روی این مغز جنجالی بدین شرح است: ۱. مغز انیشتن کوچک بوده اما بخشی از آن که مربوط به درک ریاضیات است بزرگتر از حد معمول بوده است. ۲. مغز انیشتن نمسبت به مغز افراد معمولی دارای سلولهای مسئول ترکیب اطلاعات بیشتری بوده است. ۳. یک چین مخصوص به نام شکاف سیلوین  در مغز وی وجود نداشته و این آناتومی نادر باعث شده سلولهای عصبی با یکدیگر بهتر ارتباط برقرار کنند. ....

شما هم اگه مطلب دیگه‌ای راجع به این دانشمند نابغه می‌دانید لطفا بنویسید.

سپاس


 
 
ساعت ۸:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱٦ فروردین ۱۳۸٦  کلمات کلیدی:

شازده کوچولو- بخش ۱۱

در سياره دوم خودپسندی منزل داشت.
خودپسند همينکه شازده کوچولو را ديد، از دور فرياد برآورد:
-
به! به! اين هم ستايشگری که به ديدن من می‌آيد!
چون برای خودپسندان، مردم ديگر همه ستايشگرند.
شازده کوچولو گفت:
-
سلام آقا، شما چه کلاه عجيبی داريد!
خودپسند در جواب گفت:
-
اين کلاه برای سلام دادن است، سلام دادن به کسانی که برای من دست می‌زنند. بدبختانه هيچوقت کسی از اينجا عبور نمی‌کند.
شازده کوچولو که نفهميد، گفت:
-
بله؟
خودپسند به او توصيه کرد که:
-
دست بزن!
شازده کوچولو دست زد. خودپسند با فروتنی کلاه از سر برداشت و سلام داد.
شازده کوچولو در دل با خود گفت:
-
اين ديدار از ديدار پادشاه جالب‌تر است.
و دوباره شروع به دست‌زدن کرد. خودپسند نيز با بلندکردن کلاه خود سلام دادن را از سر گرفت.


پس از پنج دقيقه تمرين،‌ شازده کوچولو از يکنواختی بازی خسته شد و پرسيد:
- چه بايد کرد که کلاه از سرت بيافتد؟
ولی خودپسند حرف او را نشنيد. خودپسندان بجز وصف خود هرگز چيزی نمی‌شنوند.
آخر، از شازده کوچولو پرسيد:
- راستی، من به نظر تو خيلی تعريف دارم؟
شازده کوچولو پرسيد:
- تعريف يعنی چه؟
خودپسند گفت:
- تعريف يعنی تو بپذيری که من زيباترين، خوش‌پوش‌ترين،‌ پولدارترين و باهوش‌ترين ساکن اين سياره هستم.
- ولی تو که در اين سياره تنها هستی!
- باشد، به هر حال تو دلخوشم کن و از من تعريف کن!
شازده کوچولو کمی شانه بالا انداخت و گفت:
- من از تو تعريف می‌کنم، ولی اين به چه درد تو می‌خورد؟
و شازده کوچولو از آنجا رفت.
در بين راه با خود گفت: "راستی که اين آدم‌بزرگها خيلی عجيبند!"


 
 
ساعت ٩:٠٢ ‎ق.ظ روز ۸ فروردین ۱۳۸٦  کلمات کلیدی:

شازده کوچولو- بخش ۱۰

او خود را در منطقه ستارگان ٣٢٥، ٣٢٦، ٣٢٧، ٣٢٨، ٣٢٩ و ٣٣٠ ديد. اين بود که برای يافتن کاری و کسب دانشی سرکشی به همه آنها را آغاز کرد.
در ستاره اول پادشاهی منزل داشت. پادشاه در جامه‌های ارغوانی و قاقم بر تختی بسيار ساده و در عين حال با شکوه نشسته بود.
پادشاه وقتی شازده کوچولو را ديد داد زد:
-
آهان... اين هم رعيت!
و شازده کوچولو در دل گفت:
-
از کجا مرا می‌شناسد؟ او که هيچوقت مرا نديده است.
و نمی‌دانست که مفهوم دنيا برای پادشاهان خيلی ساده است: همه مردم رعيت هستند.
پادشاه مغرور از اينکه برای کسی پادشاه است به او گفت:
-
نزديکتر بيا تا تو را بهتر ببينم.
شازده کوچولو با نگاه به جستجوی جايی برآمد تا بنشيند ولی قبای قاقم پادشاه همه جای سياره را فراگفته بود. ناچار بر سر پا ماند، و چون خسته بود خميازه‌ای کشيد.
پادشاه به او گفت:
-
خميازه کشيدن در حضور پادشاه بر خلاف ادب است. من تو را از اين کار منع می‌کنم.
شازده کوچولو خجلت‌زده جواب داد:
-
من نمی‌توانم جلو خميازه‌ام را بگيرم. من راه درازی طی کرده‌ام و هيچ نخوابيده‌ام...
پادشاه گفت:
-
پس به تو فرمان می‌دهم که خميازه بکشی. سالها است که نديده‌ام کسی خميازه بکشد. خميازه برای من تازگی دارد. زود باش باز خميازه بکش. فرمان است!
شازده کوچولو که رنگش سرخ می‌شد گفت:
-
وا! زهره‌ام آب شد! ديگر خميازه‌ام نمی‌آيد...
پادشاه گفت:
-
ها، ها! پس من به تو فرمان می‌دهم که گاه خميازه بکشی و گاه...
تند و نامفهوم حرف می‌زد و پيدا بود که عصبانی است.
چون پادشاه اساسا مقيد بود به اينکه فرمانش اجرا شود. او نافرمانی را بر کسی نمی‌بخشود. سلطان مستبدی بود ولی چون بسيار خوب بود فرمانهای عاقلانه می‌داد. مثلا می‌گفت:
-
اگر من به يکی از سرداران فرمان بدهم که پرنده دريايی شود و او اطاعت نکند، گناه از او نيست بلکه از من است.
شازده کوچولو با شرم و ادب پرسيد:
-
اجازه هست بنشينم؟
پادشاه با جلال و جبروت، چينی از قبای قاقم خود را جمع کرد و فرمود:
-
من به تو فرمان می‌دهم که بنشينی!
ولی شازده کوچولو تعجب می‌کرد. سياره بسيار کوچک بود. پس پادشاه بر چه چيز سلطنت می‌کرد.
به او گفت:
-
اعليحضرتا... عذر می‌خواهم از اينکه از شما سوال می‌کنم...
پادشاه به شتاب گفت:
-
من به تو فرمان می‌دهم که از من سوال کنی!
-
اعليحضرتا!... شما بر چه چيز سلطنت می‌کنيد؟
پادشاه به سادگی تمام جواب داد:
-
بر همه چيز.
-
بر همه چيز؟
پادشاه با يک حرکت شاهانه سياره خود و سيارات ديگر و ستارگان را نشان داد.
شازده کوچولو گفت:
-
يعنی بر همه اينها؟
پادشاه جواب داد:
-
بلی، بر همه اينها.
چون او نه تنها سلطان مطلق،‌ بلکه سلطان سلاطين بود.
-
و ستارگان همه از شما فرمان می‌برند؟
پادشاه گفت:
-
البته! همه بيدرنگ اطاعت می‌کنند. من بی‌انضباطی را بر کسی نمی‌بخشايم.


چنين اقتداری شازده کوچولو را به شگفتی واداشت. اگر خود او صاحب چنين قدرتی می‌بود، نه تنها چهل‌وچهار بار، بلکه هفتادودو و شايد صد و حتی دويست‌بار در روز غروب خورشيد را تماشا می‌کرد، بی‌آنکه هرگز مجبور باشد صندليش را جا‌به‌جا کند. و چون به ياد سياره کوچک و متروک خود دلش اندک پر شده بود، جراتی به خرج داد تا از پادشاه تقاضايی بکند:
- دلم می‌خواست که يک‌بار غروب خورشيد را تماشا کنم. لطفا بفرماييد خورشيد غروب کند...
- اگر من به يکی از سرداران خود فرمان بدهم که مثل پروانه از گلی به گلی پرواز کند يا يک داستان غم‌انگيز بنويسد،‌ يا پرنده دريايی شود و آن سردار فرمان مرا اجرا نکند، از ما دو تن کداميک مقصريم؟
شازده کوچولو مردانه گفت:
- البته شما.
پادشاه باز گفت:
- درست! بايد از هر کس چيزی خواست که از عهده آن برآيد. قدرت قبل از هر چيز بايد متکی به عقل باشد. اگر تو به ملت خود فرمان بدهی که همه خود را به دريا بيندازند انقلاب خواهند کرد. من حق دارم که از همه اطاعت بخواهم، چون فرمانهای من عاقلانه است.
شازده کوچولو که هيچوقت سوالی را که يک‌بار کرده بود، از ياد نمی‌برد باز گفت:
- پس غروب خورشيد من چه شد؟
- تو هم به غروب خورشيد خود می‌رسی. من خواهم خواست که خورشيد غروب کند، ولی بنا به سياست کشورداری منتظر خواهم ماند تا وضع مساعد شود.
شازده کوچولو پرسيد:
- وضع کی مساعد خواهد شد؟
پادشاه که اول به تقويم قطوری مراجعه کرد، گفت:
- ها، ها... امشب... در... در حدود ساعت هفت و چهل دقيقه! آن وقت خواهی ديد که فرمان من چگونه اجرا می‌شود.
شازده کوچولو خميازه کشيد. متاسف بود که غروب خورشيدش را نديد. از اين گذشته قدری هم کسل شده بود. اين بود که به پادشاه گفت:
- من ديگر کاری در اينجا ندارم. می‌خواهم بروم!
پادشاه که از يافتن يک رعيت آن همه مغرور شده بود، در جواب گفت:
- نرو، نرو! من تو را وزير خواهم کرد.
- وزير چه؟
- وزير... وزير... دادگستری!
- ولی در اينجا کسی نيست که محاکمه شود!
پادشاه گفت:
- از کجا معلوم؟ من که هنوز به دور کشور خود نگشته‌ام. من خيلی پير شده‌ام. جای نگاهداری کالسکه ندارم و پياده‌روی هم مرا خسته می‌کند.
شازده کوچولو که خم شده بود تا باز نظری به آن سوی سياره بيندازد گفت:
- اوه! من خوب نگاه کردم، آن طرف هم کسی پيدا نمی‌شود...
پادشاه در جواب گفت:
- پس تو خودت را محاکمه خواهی کرد. اين دشوارترين کار است. محاکمه خود از محاکمه ديگران مشکل‌تر است. تو اگر توانستی درباره خودت درست قضاوت کنی،‌ قاضی واقعی هستی.
شازده کوچولو گفت:
- من هر کجا باشم می‌توانم درباره خود قضاوت کنم. ديگر چه نياز به اينکه در اينجا ساکن شوم.
پادشاه گفت:
- ها... ها... !... من گمان می‌کنم که در گوشه‌ای از سياره من موش پيری هست. من شبها صدايش را می‌شنوم. تو می‌توانی آن موش پير را محاکمه کنی. هر چند وقت يک‌بار محکوم به اعدامش کن. به اين ترتيب زندگی او بستگی به عدالت تو خواهد داشت. ولی تو بايد هر بار او را ببخشی تا از دستش ندهی. يکی که بيشتر نيست.
شازده کوچولو جواب داد:
- من دوست ندارم کسی را به اعدام محکوم کنم. ديگر مثل اينکه بايد بروم.
پادشاه گفت: نه، نه!
ولی شازده کوچولو که ساز سفر ديده بود،‌ ديگر نخواست مزاحم سلطان پير شود و گفت:
- اگر اعليحضرت بخواهند که فرمانشان بی‌چون و چرا اجرا شود، بهتر آنکه فرمان عاقلانه‌ای صادر کنند. مثلا به من بفرمايند که يک دقيقه نشده از اينجا بروم. فکر می‌کنم که وضع هم مساعد باشد...
چون پادشاه جوابی نداد، شازده کوچولو ابتدا دودل ماند، سپس آهی کشيد و براه افتاد.
آن وقت پادشاه دستپاچه شد و داد زد:
- من تو را سفير خود می‌کنم!
و لحنی بسيار مقتدرانه داشت.
شازده کوچولو در راه با خود گفت: "اين آدم‌بزرگها چه عجيبند!"


 
 
ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ روز ۸ فروردین ۱۳۸٦  کلمات کلیدی:

شازده کوچولو- بخش ۹

به گمانم شازده کوچولو برای فرارش، از مهاجرت پرندگان کوهی استفاده کرد. صبح روز حرکت، سياره‌اش را خوب مرتب کرد. آتش‌فشانهای روشنش را به دقت پاک کرد. دو آتش‌فشان روشن داشت که استفاده از آنها برای گرم‌کردن صبحانه‌اش بسيار راحت بود. يک آتش‌فشان خاموش هم داشت. ولی به قول خودش: "کسی چه می‌داند؟" به همين جهت آتش‌فشان خاموشش را هم پاک کرد. آتش‌فشانها اگر خوب پاک شوند، ملايم و مرتب و بدون فوران می‌سوزند. فورانهای آتش‌فشانی مثل گرگرفتن آتش بخاری است. البته ما، در زمين خود، بسيار کوچکتر از آنيم که بتوانيم آتش‌فشانهامان را پاک کنيم، و به همين دليل برای ما زياد دردسر درست می‌کنند.


آتش‌فشانهای روشن خود را به دقت پاک کرد.


شازده کوچولو با اندک تاثر آخرين بائوبابهای نورسته را نيز از ريشه کند. گمان می‌کرد که ديگر هيچگاه نبايد برگردد. ولی تمام اين کارهای خانگی در آن روز صبح به نظرش بی‌اندازه شيرين آمد. و چون برای آخرين بار گلش را آب داد و آماده شد که او را در زير حباب بلورينش بگذارد، احساس کرد که می‌خواهد گريه کند.
به گلش گفت: خدا حافظ!
ولی گل به او جواب نداد.
باز گفت: خدا حافظ!
گل سرفه کرد ولی اين سرفه از زکام نبود. آخر گفت:
- من احمق بودم. من از تو عذر می‌خواهم. سعی کن خوشبخت باشی.
و او از اينکه بر زبان گل طعنه و شماتت نرفت متعجب شد. در همانجا حباب به دست، مات و مبهوت مانده بود. معنی اين مهربانی ملايم را نمی‌فهميد.
گل به او گفت: آری، من تو را دوست می‌دارم و تقصير من است که تو از آن بيخبر مانده‌ای. اين هيچ اهميت ندارد. اما تو هم مثل من احمق بودی. سعی کن خوشبخت باشی... اين حباب بلورين را بينداز دور. من ديگر آن را نمی‌خواهم.
- ولی آخر باد...
- نه، آنطورها هم زکام نيستم... هوای خنک شبانه به مزاج من سازگار است. آخر من گلم.
- جانوارن چطور؟...
- من اگر بخواهم با پروانه آشنا شوم، ناچار بايد وجود دوسه کرم درخت را تحمل کنم. گويا پروانه خيلی زيباست. اگر پروانه هم نباشد، پس که به ديدن من خواهد آمد؟ تو که از من دور خواهی بود. از جانوران گنده هم نمی‌ترسم. آخر من هم چنگال دارم.
و ساده‌دلانه چهار خار خود را نشان می‌داد. سپس به گفته افزود:
- اينقدر مس‌مس نکن. اين ناراحت کننده است. حال که تصميم به رفتن گرفته‌ای برو!
چون نمی‌خواست شازده کوچولو گريه‌اش را ببيند. وای که چه گل خودپسندی بود!...


 
 
ساعت ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ روز ٧ فروردین ۱۳۸٦  کلمات کلیدی:

سخن بزرگان :

بودا:هيچ كس جز خود ما مسئول بدبختي و خوشبختي هاي ما نيست .

ناپلئون:نا اميدي نخستين گامي است كه شخص به سوي گور برمي دارد .

مثل آفريقايي:حقيقت تلخ بهتر از دروغ شيرين است .


 
 
ساعت ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ روز ٧ فروردین ۱۳۸٦  کلمات کلیدی:

شازده کوچولو- بخش ۸

خيلی زود راحش را پيدا کردم که آن گل را بهتر بشناسم. در سياره شازده کوچولو هميشه گلهای خيلی ساده‌ای بودند که تنها يک صف گلبرگ داشته، جايی را نمی‌گرفته و مزاحم کسی نبوده‌اند. اين گلها صبح لای علفها سبز می‌شده و شب‌هنگام می‌پژمرده‌اند. اما گل او يک روز از دانه‌ای روييده بود که معلوم نشد از کجا آورده بودند، و شازده کوچولو از آن نهال لطيف که به هيچيک از نهال‌های ديگر شبيه نبود، با دلسوزی تمام مواظبت کرده بود. بعيد نبود که آن نهال نوع جديدی از بائوباب باشد. اما نهال زود از رشد و نمو بازماند و کم‌کم يک غنچه داد. شازده کوچولو که خود شاهد سربرزدن غنچه بزرگی بود، خوب احساس می‌کرد که چيزی معجزه‌آسا از آن بيرون خواهد آمد. ليکن کار خودآرايی گل در حجره سبزرنگش به اين زوديها تمام نمی‌شد. رنگهای خود را به دقت انتخاب می‌کرد، به کندی لباس می‌پوشيد و گلبرگهايش را يک‌يک به خود می‌بست. نمی‌خواست مثل شقايق با برگهای شل و افتاده بشکفد، نمی‌خواست جز در اوج جمال جلوه کند. وای... که چه گل عشوه‌گری بود! باری، آرايش اسرارآميز او روزها و روزها طول کشيده بود، تا آخر يک روز صبح، درست به هنگام دميدن خورشيد، خودنمايی کرده بود.
و تازه با آن همه دقت که در کار آرايش خود به خرج داده بود، خميازه‌ای کشيده و گفته بود:
- آه! من هنوز خواب آلوده‌ام... از شما عذر می‌خواهم... گيسوانم چقدر آشفته است...

آن وقت شازده کوچولو نتوانسته بود از تعجب و تحسين خودداری کند:
- تو چه زيبايی!
گل به نرمی گفته بود:
- مگر نيستم؟! آخر من هم با خورشيد در يک دم شکفته‌ام...
شازده کوچولو پی‌برده بود که اين گل آنقدرها هم فروتن نيست، ولی خيلی تاثر انگيز است!
گل به سخن خود افزوده بود:
- گويا هنگام صرف صبحانه است. لطفا فکری هم به حال من بکنيد...
و شازده کوچولو با خجلت تمام رفته، يک آب‌پاش آب خنک پيدا کرده و به گل داده بود.

بدين گونه، گل خيلی زود با خودپسندی آلوده به بدگمانی خود او را آزرده بود. مثلا يک روز ضمن صحبت از چهار خار خود به شازده کوچولو گفته بود:
- نکند ببرهای تيزچنگال بيايند!

شازده کوچولو اعتراض کرده و گفته بود:
-
در سياره من ببر وجود ندارد، و تازه ببر هم علف نمی‌خورد.
گل به نرمی جواب داده بود:
-
من که علف نيستم.
-
ببخشيد...
-
من از ببر هيچ نمی‌ترسم. ولی از نسيم وحشت می‌کنم. شما تجير نداريد؟
شازده کوچولو در دل گفته بود:
-
وحشت از نسيم يعنی چه... مگر نسيم به گياهان چه می‌کند؟ اين گل چه مرموز است!


- شب مرا زير حباب بلورين بگذاريد. در خانه شما هوا خيلی سرد است. اينجا موقعيت خوبی ندارد. آنجا که من بودم...
ولی گل حرف خودش را خورده بود. آخر او از اول به صورت دانه آمده و مجال نيافته بود که دنياهای ديگری را بشناسد. شرمسار از اينکه برای بافتن دروغی به اين آشکاری مشتش باز شده است، دوسه بار سرفه کرده بود تا شازده کوچولو را متوجه تفصيرش کند:
- پس تجير چه شد؟
- داشتم می‌رفتم تجير بياورم ولی شما مرا به حرف گرفتيد!
آن وقت گل برای آنکه باز هم او را ملامت کرده باشد،‌ بر شدت سرفه خود افزوده بود.

بدين ترتيب شازده کوچولو با وجود صفايی که در عشق خود داشت، زود به گلش بدگمان شده بود. طفلک حرفهای سرسری او را جدی گرفته و پاک بيچاره شده بود.
يک روز که با من درد دل می‌کرد گفت: "من نمی‌بايست به حرفهای او گوش بدهم. هرگز نبايد به حرف گلها گوش داد. فقط بايد نگاهش کرد و بوييدشان. گل من سياره مرا معطر می‌کرد، اما من نمی‌دانستم چگونه از او لذت ببرم. آن داستان ببر تيز چنگال که آنقدر آزرده خاطرم کرده بود، می‌بايست مرا به رقت آورده باشد..."
بار ديگر با من درد دل کرد که:
- من آن وقتها هيچ نمی‌توانستم بفهمم... می‌بايست در باره او از روی کردارش قضاوت کنم نه از روی گفتارش. او دماغ مرا معطر می‌کرد و به دلم روشنی می‌بخشيد. من هرگز نمی‌بايست از او بگريزم! می‌بايست از ورای حيله‌گری‌های ناشی از ضعف او پی به مهر و عاطفه‌اش ببرم. وه، که چه ضد و نقيضند اين گلها! ولی من بسيار خام‌تر از آن بودم که بدانم چگونه بايد دوستش بدارم.