ساعت ٩:٥٤ ‎ق.ظ روز ٢۳ اسفند ۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

شازده کوچولو- بخش ۷

روز پنجم باز به سبب گوسفند،‌ راز ديگری از زندگی شازده کوچولو بر من آشکار شد. آن روز ناگهان و بی‌مقدمه، به‌عنوان نتيجه مسئله‌ای که مدتهاست در سکوت راجع به آن فکر کرده باشد،‌ از من پرسيد:
-
گوسفندی که نهال درختان را بخورد، گلها را هم می‌خورد؟
-
گوسفند هر چه گيرش بيايد می‌خورد.
-
حتی گلهايی را که خار دارند؟
-
بلی، حتی گلهايی را که خار دارند.
-
پس خار به چه درد می‌خورد؟
من چه می‌دانستم. در آن موقع سخت سرگرم بازکردن يکی از پيچ‌های بسيار سفت موتور خود بودم. اوقاتم خيلی تلخ بود چون کم‌کم بر من معلوم می‌شد که خرابی هواپيما شديد است، و می‌ترسيدم با تمام شدن آب آشاميدنی، وضعم بدتر از بد بشود.
-
نگفتی خار به چه درد می‌خورد؟
شازده کوچولو وقتی چيزی می‌پرسيد، ديگر دست بردار نبود. اوقات من هم از دست آن پيچ لعنتی تلخ بود، به همين جهت جواب سربالا دادم و گفتم:
-
خار به هيچ دردی نمی‌خورد. فقط نشانه بدجنسی گلها است.
ولی پس از يک لحظه سکوت با بغض خاصی گفت:
-
من حرف تو را باور نمی‌کنم! گلها ضعيفند،‌ ساده دلند، و هر طور هست قوت قلبی برای خود دست‌وپا می‌کنند. خيال می‌کنند که با آن خارها ترسناک می‌شوند...
من هيچ جواب ندادم. در آن لحظه با خودم می‌گفتم: "اگر اين پيچ باز مقاومت کند،‌ به ضرب چکش می‌پرانمش." شازده کوچولو بار ديگر افکار مرا بهم ريخت:
-
پس تو خيال می‌کنی که گلها...
-
نه والله، نه! هيچ خيالی نمی‌کنم. همينطوری يک چيزی گفتم. آخر من کارهای جدی‌تری دارم.
هاج‌وواج به من نگاه کرد:
-
کارهای جدی!
او مرا چکش به دست و با انگشتان آلوده به روغن و چربی می‌ديد که روی چيزی که در نظرش بسيار زشت بود، خم شده بودم.
-
تو هم مثل آدم‌بزرگها حرف می‌زنی ها!
من از اين سرزنش کمی خجل شدم ولی او بيرحمانه ادامه داد:
-
تو همه را عوضی می‌گيری... همه چيز را با هم قاطی می‌کنی!
و به راستی که او بسيار خشمگين بود. موهای طلايی رنگش را به دم باد داده بود.
-
من سياره‌ای را می‌شناسم که در آن مردی سرخ‌چهره هست. اين مرد هرگز گل نبوييده، هرگز به ستاره‌ای نگاه نکرده، هرگز کسی را دوست نداشته و هرگز کاری بجز جمع‌کردن، انجام نداده است. هر روز تمام مدت مثل تو پشت سر هم تکرار می‌کند که: "من يک مرد جدی هستم! يک مرد جدی!" و از غرور و نخوت باد به دماغ می‌اندازد. ولی آخر او آدم نيست. قارچ است!
-
چی!
-
قارچ!
اکنون رنگ شازده کوچولو از شدت خشم پريده بود:
-
ميليونها سال است که گلها خار می‌سازند و با اين حال ميليونها سال است که گوسفندها گلها را می‌خورند. حال، آيا تلاش در فهم اين موضوع که چرا گلها اين همه زحمت برای ساختن خارهايی می‌کشند که هيچوقت به دردی نمی‌خورند، جدی نيست؟ آيا جنگ گوسفندها و گلها مهم نيست؟ آيا اين کار از جمع‌زدن يک آقای سرخ‌چهره مهم‌تر و جدی‌تر نيست؟ و اگر من گلی را بشناسم که در دنيا طاق باشد و بجز در سياره من،‌ در هيچ کجای دنيا يافت نشود و آن‌وقت گوسفندی بتواند بی‌آنکه بفهمد چه می‌کند، يک روز صبح با يک گاز نفله‌اش کند، اين مهم نيست؟


سرخ شد و باز گفت:
- اگر کسی گلی را دوست داشته باشد که در ميليونها ستاره فقط يکی از آن پيدا شود همين کافی است که وقتی به آن ستاره‌ها نگاه می‌کند،‌ خوشبخت باشد. چنين کس با خود می‌گويد: "گل من در يکی از اين ستاره‌ها است..." ولی اگر گوسفند گل را بخورد برای آن کس در حکم اين است که تمام ستاره‌ها يکدفعه خاموش شده باشند. خوب، اين مهم نيست؟
و بيش از اين نتوانست حرف بزند. بی‌اختيار زد زير گريه. شب شده بود. من افزارهای خود را ول کرده بودم. ديگر چکش و پيچ و مهره و تشنگی و حتی مرگ را به مسخره می‌گرفتم. در يکی از ستارگان، در يک سياره، در سياره من يعنی زمين، شازده کوچولويی بود که نياز به دلجويی داشت! من او را در آغوش گرفتم و تاب دادم. به او می‌گفتم: "گلی که تو دوستش داری در خطر نيست... من برای گوسفند تو پوزه‌بندی خواهم کشيد... برای گلت هم يک وسيله دفاعی می‌کشم... من..." ديگر نمی‌دانستم چه می‌گويم. احساس می‌کردم که خيلی ناشی هستم. نمی‌دانستم چطور دوباره دلش را به دست بياورم و در کجا به او برسم... وه که چه اسرارآميز است دنيای اشک!


 
 
ساعت ۱:٤٧ ‎ب.ظ روز ٢٢ اسفند ۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

تعدادی از عجیب ترین مردان روزگار رو می خوام معرفی کنم. اگه شما هم از این آدما سراغ دارید مطلبش رو بفرستید تا دیگران هم بخونن.

مرسی.

۱.  سربازي كه 28 سال مخفي شد
<شوييچي يوكويي> سربازي بود كه در سال 1941 به ارتش امپراطوري ژاپن احضار و كمي پس از آن به <گوام> منتقل شد. در سال 1944 هنگامیکه نيروهاي آمريكايي جزيره گوام را تسخير كردند، يوكويي از ترس كشته شدن به جنگل رفت و در آن جا پنهان شد. روز 24 ژانويه سال 1972 يوكويي توسط دو تن از ساكنان آن محل در يكي از نواحي دوردست <گوام> پيدا شد. در مدت 28 سال در يك غار زيرزميني كه خودش آن را كنده بود مخفي مانده بود و با وجود اينكه مدتها پس از پايان جنگ جهاني دوم اعلاميه آن را در نزديكي غار خود پيدا كرده بود ولي باز هم مي‌‌ترسيد از مخفيگاهش بيرون بيايد. او پس از بازگشت به ژاپن در حاليكه تپانچه زنگ‌زده خود را به كمرش بسته بود گفت: <واقعا عجيب است كه من پس از اين همه سال زنده از جنگل بيرون آمده‌ام.>

۲. او همـه‌چيـزمي خورد
<ميشل لوتيتو> متولد پانزده ژوئن سال 1950 يك مرد فرانسوي است. لوتيتو كه در شهر <گرين ويل> به دنيا آمده است به خاطر خوردن اشياي غيرقابل هضم مشهور شده و در كشور خود با لقب<موسيو مانگتو> به معناي <آقاي همه‌چيزخوار> معروف مي‌‌باشد. او براي مردم برنامه اجرا مي‌‌كند و در برابر چشمان حيرت زده آنها همه نوع فلز، شيشه، پلاستيك و چيزهايي از اين قبيل را مي‌‌خورد. او تاكنون چندين دوچرخه و تلويزيون را در كنار اشياي كوچك‌تر خورده است. لوتيتو ابتدا اجزاي اين وسايل را از هم جدا مي‌‌كند و سپس آنها را تكه‌تكه و به راحتي قورت مي‌‌دهد.
لوتيتو خوردن وسايل غيرمعمول را از كودكي آغاز كرده بود و از سال 1966 يعني از شانزده سالگي تا كنون براي مردم برنامه اجرا مي‌‌كند. لوتيتو تاكنون به‌خاطر اين رژيم غذايي عجيب خود احساس بيماري نكرده و حتي پس از خوردن مواد مسموميت‌‌زا هم مريض نشده است. او در هنگام اجراي برنامه به طور متوسط روزي يك كيلوگرم وسايل غيرقابل هضم مي‌‌خورد و قبل از صرف اين غذاي غيرمتعارف مقداري روغن معدني تناول مي‌‌نمايد. در طول خوردن آنها نيز مقداري زيادي آب مي‌‌نوشد. به نظر مي‌‌رسد كه ضخامت ديواره معده و روده‌هاي لوتيتو دو برابر يا حتي چند برابر مردم عادي است و اسيدهاي معده‌اش آنقدر قوي هستند كه مي‌‌توانند غذاهاي فلزي او را هضم كنند.

۲. حردی که میخواهد صد و چهل سال عمر  کند
<يوشيرو ناكاماتسو> كه روز بيست و ششم ژوئن سال 1928 به دنيا آمده يك پزشك مي‌‌باشد. او همچنين يك مخترع ژاپني است كه ادعا مي‌‌كند ركورد بيشترين تعداد اختراعات را در دنيا شكسته است و بيش از سه هزار اختراع از خود بر جاي گذاشته كه از جمله معروف‌ترين آنها <ديسك‌ فلاپي> و كفش‌هاي فنري <پيون پيون> مي‌‌باشند.
او در طول مدت سي‌و چهار سال از تمام وعده‌هاي غذايي كه خورده است عكس‌برداري كرده و تمامي آنها را جزء جزء تجزيه و تحليل نموده و خواص و مضرات تك‌تك آنها را برشمرده است. هدف اصلي ناكاماتسو از اين كار عجيب كه صبر و حوصله بسياري را مي‌‌طلبد علاوه بر ركوردشكني اين است كه بتواند با در نظرگرفتن خاصيت‌هاي مختلف غذاها، بيش از صد و چهل سال عمر كند.

۳. مردی که ۳۰ سال نخوابيد
<تاي نگوك> شصت ساله كه در محله خود به نام <هاي> معروف است، مي‌گويد: از سال 1973 پس از يك تب شديد ديگر نتوانسته بخوابد و در طول بيش از 11700 شب بي‌خوابي گوسفندهاي بيشماري را شمرده ولي تاثيري در اين اختلال ايجاد نشده است. او مي‌گويد: <نمي‌دانم اين بي‌خوابي بر روي سلامتي‌ام تاثير گذاشته است يا خير ولي هنوز هم مثل ديگران سالم هستم و مي‌توانم مزرعه‌ام را اداره كنم.>
يكي از همسايگان نگوك براي اثبات سلامتي او مي‌گويد: <او مي‌تواند پنج كيلوگرم كود را چهار كيلومتر با خود حمل كند و به خانه برگرداند.> همسر نگوك اظهار مي‌دارد: <شوهرم قبلا خوب مي‌خوابيد ولي پس از آن تب حتي داروي خواب‌آور هم نتوانسته او را بخواباند.>
وي در ادامه افزود: وقتي نگوك براي انجام آزمايشات پزشكي به بيمارستان شهر رفت، پزشكان گفتند او در سلامت كامل به سر مي‌برد و فقط كبدش كمي ضعيف كار مي‌كند. نگوك در حال حاضر در مزرعه‌اي در دامنه كوهستان زندگي مي‌كند و سرگرم مزرعه‌داري و مراقبت از مرغ‌ها و خوك‌هاي خود است.
او شش فرزند دارد كه هر يك در خانه خود زندگي مي‌كنند. او اغلب شبها اضافه‌كاري مي‌كند يا براي جلوگيري از ورود دزدها نگهباني مي‌دهد. او مي‌گويد: دو ماه از اين شب‌هاي بي‌خوابي را سرگرم كندن دو استخر بزرگ براي پرورش ماهي بوده است.

 


 
 
ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ روز ٢٢ اسفند ۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

شازده کوچولو- بخش ۶

آه ای شازده کوچولو،‌ من همينطور کم‌کم به زندگی محدود و غم‌انگيز تو پی‌بردم. تو مدتها بجز لطف غروبهای خورشيد تفريحی نداشته‌ای. من اين نکته تازه را صبح روز چهارم فهميدم، وقتی به من گفتی:
-
من غروب خورشيد را بسيار دوست دارم. برويم غروب آفتاب را تماشا کنيم...
-
ولی بايد منتظر شد.
-
منتظر چه؟
-
منتظر غروب خورشيد.
تو اول به ظاهر بسيار تعجب کردی، بعد به خودت خنديدی و به من گفتی:
-
من هميشه خيال می‌کنم در خانه خودم هستم.


در واقع وقتی در ايالات متحد آمريکا ظهر است، همه می‌دانند که در فرانسه آفتاب غروب می‌کند. کافی است در يک دقيقه به فرانسه رسيد تا غروب خورشيد را تماشا کرد. متاسفانه فرانسه بسيار دور است، ولی در سياره تو که به اين کوچکی است، کافی بود تو صندليت را چند قدم جلوتر بکشی تا هر چند بار که دلت می‌خواست، غروب را تماشا کنی...
- من يک روز چهل‌وسه‌بار غروب خورشيد را ديدم!
و کمی بعد باز گفتی:
- تو که می‌دانی... آدم وقتی زياد دلش گرفته باشد، غروب خورشيد را دوست می‌دارد...
- پس تو آن روز که چهل‌وسه‌بار غروب خورشيد را تماشا کردی، زياد دلت گرفته بود؟
ولی شازده کوچولو جواب نداد.


 
 
ساعت ٤:۱٤ ‎ب.ظ روز ٢٠ اسفند ۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

دلم برای باغچه می‌سوزد

کسی به فکر گلها نیست

کسی به فکر ماهی‌ها نیست

کسی نمی‌خواهد

باور کند که باغچه دارد می‌میرد

که قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است

که ذهن باغچه دارد آرام آرام

از خاطرات سبز تهی می‌شود

و حس باغچه انگار

چیی مجرد است که در انزوای باغچه پوسیده است.

حیاط خانه ما تنهاست

؛فروغ فرخ‌زاد؛


 
 
ساعت ۳:۱٢ ‎ب.ظ روز ٢٠ اسفند ۱۳۸٥  کلمات کلیدی:


 
 
ساعت ۱:٠٧ ‎ب.ظ روز ٢٠ اسفند ۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

شازده کوچولو- بخش ۵

من هر روز چيز تازه‌ای از سياره، از عزيمت و از مسافرت او درمی‌يافتم. اينها همه در اثنای تفکرات بر من معلوم می‌شد. و چنين بود که روز سوم از داستان غم‌انگيز درختان بائوباب آگاه شدم.
اين بار نيز به سبب گوسفند بود که فهميدم، چه، شازده کوچولو که گويی دچار ترديد بزرگی بود، ناگهان از من پرسيد:
-
اين راست است که گوسفندها نهال درختها را می‌خورند. مگر نه؟
-
بلی، راست است.
-
آه، خوشحال شدم.
من نفهميدم چرا آنقدر مهم بود که گوسفندها نهال درختها را بخورند، ولی شازده کوچولو به گفته افزود:
-
بنابراين درختهای بائوباب را هم می‌خورند؟
من به شازده کوچولو توجه دادم که بائوبابها نهال کوچک نيستند. بلکه درختهايی هستند به بزرگی کليساها، و اگر او يک گله فيل هم با خودش ببرد اين گله فيل نخواهد توانست به نوک يکی از آنها برسد.
تصور گله فيل شازده کوچولو را خنداند:
-
لابد بايد آنها را روی هم گذاشت...
ولی تذکر عاقلانه‌ای هم داد که:
-
آخر درخت‌های بائوباب نيز پيش از قدکشيدن نهال کوچک هستند.
-
صحيح! ولی تو چرا می‌خواهی که گوسفند‌های تو نهال‌های بائوباب را بخورند؟
مثل اينکه چيز واضحی پرسيده باشم گفت: عجب! چه سوالی!

و من برای آنکه خودم به تنهايی اين مسئله را بفهمم، تلاش فکری زيادی کردم.
در واقع روی سياره شازده کوچولو، مثل همه سياره‌ها، گياه خوب و گياه بد وجود داشت. در نتيجه، از تخم خوب گياه خوب می‌روييد و از دانه بد گياه بد. اما دانه گياهان ناپيدا هستند. در خلوت خاک به خواب می‌روند تا يک وقت هوس بيدار شدن به سر يکيشان بزند. آن وقت است که سر می‌کشد و نخست با حجب و حيا ساقه‌ای کوچک و لطيف و بی‌آزار به طرف خورشيد می‌دواند. حال اگر اين ساقه لطيف از ترب يا گل‌سرخ باشد می‌توان آن را به هوای خود رها کرد تا برويد. ولی اگر از گياه بدی باشد همينکه شناخته شد بايد ريشه‌کن شود.

باری، در سياره شازده کوچولو دانه‌های وحشتناکی وجود داشت... و آن، تخم درخت بائوباب بود. زمين سياره از آن پر بود. و بائوباب درختی است که اگر دير به فکرش بيفتد، ديگر هيچگاه نمی‌توانند شرش را بکنند، چون تمام سياره را فرامی‌گيرد و آن را با ريشه‌های خود سوراخ سوراخ می‌کند، و اگر سياره بسيار کوچک باشد و درختان بائوباب زياد باشند، سياره را می‌ترکانند.
شازده کوچولو بعدها به من گفت: "اين خود يک تکليف انضباطی است. آدم وقتی صبحها از کار آرايش خودش فارغ می‌شود، بايد با کمال دقت به پاک کردن سياره خود بپردازد. بايد بمحض آنکه نهالهای بائوباب را از بوته‌های گل‌سرخ، که در کوچکی بسيار به هم شبيهند، تشخيص داد مرتبا آنها را از ريشه بکند. اين کار خسته کننده است ولی آسان است."
و يک روز به من توصيه کرد که سعی کنم شکل زيبايی از درختان بائوباب بکشم تا آن را به بچه‌های ديار خود بشناسانم، و به من می‌گفت: "اگر آنها روزی سفر کنند، ممکن است آن تصوير به دردشان بخورد. آدم اگر گاهی کار امروز را به فردا انداخت، عيبی ندارد. ولی اگر اين کار ريشه‌کن کردن بائوباب‌ها باشد، آن وقت مصيبتی است. من سياره‌ای را می‌شناسم که تنبلی در آن منزل داشت. او از کندن سه نهال بائوباب غفلت کرده بود..."
و من از روی نشانيهايی که شازده کوچولو داد شکل آن سياره را کشيدم. من هيچ دوست ندارم لحن معلم اخلاق به خود بگيرم، ولی خطر درختان بائوباب آنقدر ناشناخته است و کسی که در چنان سياره‌ای گم بشود در خطر چنان بلاهای عظيمی است که من يک‌بار هم شده از اين قاعده سرپيچی می‌کنم و می‌گويم: "بچه‌ها، امان از درختان بائوباب!" اينکه من برای کشيدن اين شکل زحمت کشيده‌ام، برای آگاه کردن دوستانم از خطری است که از مدتها پيش مثل خودم با آن روبرو بوده‌اند، بی‌آنکه آن را بشناسند. درسی که من داده‌ام به زحمتش می‌ارزد. شايد شما از خود بپرسيد که چرا در اين کتاب شکلهای ديگری به عظمت شکل درختان بائوباب نيست؟ جواب خيلی ساده است: من سعی کرده‌ام، اما نتوانسته‌ام از عهده برآيم. فقط وقتی شکل درختان بائوباب را می‌کشيده‌ام، از احساس ضرورت امر دستخوش هيجان بوده‌ام.


 
 
ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱٧ اسفند ۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

شازده کوچولو- بخش ۴

من به همين شيوه مطلب دومی را که بسيار مهم بود فهميدم، و آن اينکه ستاره وطن شازده کوچولو از يک خانه معمولی کمی بزرگتر است!
اين موضوع چندان مايه تعجب من نشد، چون خوب می‌دانستم که غير از سيارات بزرگی مانند زمين، مشتری، مريخ و زهره که به هر يک از آنها نامی داده‌اند، صدها ستاره ديگر نيز هستند، و اين ستاره‌ها گاهی آنقدر کوچکند که بزحمت می‌توان آنها را حتی با تلسکوپ ديد. وقتی ستاره‌شناسی يکی از آنها را کشف می‌کند به جای اسم شماره‌ای به آن می‌دهد، مثلا آن را "ستاره ٣٢٥١" می‌نامد.

من دلايل محکمی بر اين نظريه خود دارم که سياره‌ای که شازده کوچولو از آنجا آمده، ستاره "ب ٦١٢" است، و اين سياره را فقط يک‌بار يک ستاره‌شناس ترک در ١٩٠٩ با تلسکوپ ديده است.
او در آن زمان، انجمن بين‌المللی نجوم، سر و صدای زيادی در باره کشف خود براه انداخته بود. ولی به سبب سرووضع و طرز لباسش هيچکس حرف او را باور نکرده بود. آدم بزرگها همين طورند.

خوشبختانه از آنجا که مقدر بود ستاره "ب ٦١٢" شهرت پيدا کند، فرمانروای مستبدی در ترکيه پوشيدن لباس اروپائيان را، با وضع مجازات اعدام برای متخلفين، به ملت خود تحميل کرد. ستاره‌شناس ترک دوباره کشف خود را در ١٩٢٠ در لباس برازنده‌ای اعلام کرد. اين بار همه با او همداستان شدند.

من اگر اين جزئيات را در باره ستاره "ب ٦١٢" برای شما نقل کردم و اگر شماره آن را به شما گفتم، برای آدم‌بزرگها است. آدم‌بزرگها ارقام را دوست دارند. وقتی با ايشان از دوست تازه‌ای صحبت می‌کنيد، هيچوقت به شما نمی‌گويند که مثلا آهنگ صدای او چطور است؟ چه بازيهايی را بيشتر دوست دارد؟ آيا پروانه جمع می‌کند؟ بلکه از شما می‌پرسند: "چند سال دارد؟ چند برادر دارد؟ وزنش چقدر است؟ پدرش چقدر درآمد دارد؟" و تنها در آن وقت است که خيال می‌کنند او را می‌شناسند. اگر شما به آدم‌بزرگها بگوييد: "من خانه زيبايی ديدم، پشت‌بامش کبوتران..." نمی‌توانند آن خانه را در نظر مجسم کنند. بايد به ايشان گفت: "يک خانه صدهزار فرانکی ديدم!" آن وقت به بانگ بلند خواهند گفت: به‌به! چه خانه قشنگی!
همين طور اگر شما به ايشان بگوييد: "دليل اينکه شازده کوچولو وجود داشت، اين است که او بچه شيرين‌زبانی بود و می‌خنديد و گوسفند می‌خواست و هر کس گوسفند بخواهد، دليل بر اين است که وجود دارد." شانه بالا می‌اندازند و شما را بچه می‌پندارند! ولی اگر به ايشان بگوئيد: "سياره‌ای که شازده کوچولو از آنجا آمده ب ٦١٢ است" باور خواهند کرد و شما را از شر سوالهای خود راحت خواهند گذاشت. آدم‌بزرگها همين‌طورند. نبايد از ايشان رنجيد. بچه‌ها بايد نسبت به آدم‌بزرگها خيلی گذشت داشته باشند.
ولی البته ما که معنی زندگی را درک می‌کنيم، به اعداد می‌خنديم. دلم می‌خواست اين داستان را مثل قصه پريان شروع کنم. دلم می‌خواست بگويم:
"يکی بود يکی نبود. يک وقتی شازده کوچولويی بود که در سياره‌ای به زحمت يک خرده از خودش بزرگتر خانه داشت، و نيازمند بود به اينکه دوستی داشته باشد..." برای آنها که معنی زندگی را درک می‌کنند، اين طور قصه‌گفتن بيشتر بوی راستی می‌داد.
زيرا من نمی‌خواهم کتابم را سرسری بخوانند. من از نقل اين خاطرات احساس غم و اندوه بسيار می‌کنم. اکنون شش سال است که دوست من با گوسفندش رفته است. من اگر در اينجا سعی می‌کنم بتوانم او را توصيف کنم، برای اين است که فراموشش نکنم. جای تاسف است که دوست فراموش بشود. همه مردم رفيق نداشته‌اند. من هم می‌توانم مثل آدم‌بزرگها بشوم که جز به ارقام، به هيچ چيز علاقه ندارند. و باز برای همين است که يک جعبه رنگ با چند مداد خريده‌ام. بسيار سخت است که آدم به سن و سال من باز تن به کار نقاشی بدهد، آن هم وقتی که در شش سالگی فقط شکل مار بوآی بسته و مار بوآی باز کشيده باشد! البته من سعی می‌کنم شکل‌هايی از او بکشم که هر چه ممکن است بيشتر شبيه بشود، ولی زياد مطمئن نيستم که از عهده برآيم. يک شکل شبيه می‌شود و يکی نمی‌شود. در قد و بالای او کمی اشتباه دارم. يک جا شازده کوچولو خيلی بلند بالاست و جای ديگر کوتاه قد درآمده است. در رنگ لباسش هم شک دارم. ناچار حدسهايی چنين و چنان می‌زنم و می‌گويم باز اين بهتر از هيچ است. بالاخره در بعضی از خصوصيات مهمتر او نيز اشتباه دارم، ولی بايد اين يک را به من بخشود. دوست من هرگز توضيحاتی نمی‌داد. شايد مرا مثل خودش خيال می‌کرد، ولی من بدبختانه نمی‌توانم گوسفند را از پشت جعبه ببينم. شايد من هم يک‌خورده مثل آدم‌بزرگها هستم. لابد پير شده‌ام.

ادامه دارد.


 
 
ساعت ٥:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱٦ اسفند ۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

شازده کوچولو- بخش ۳

مدتها طول کشيد تا فهميدم که او از کجا آمده است. شازده کوچولو که از من زياد چيز می‌پرسيد، خودش مثل اينکه هيچوقت پرسشهای مرا نمی‌شنيد. فقط از کلماتی که جسته گريخته از دهانش می‌پريد، کم‌کم همه چيز بر من آشکار شد. باری همينکه او اول بار هواپيمای مرا ديد (من اينجا شکل هواپيمای خود را نمی‌کشم، چون کشيدن آن برای من بسيار دشوار است) پرسيد:
-
اين ديگر چه جور چيزی است؟
-
اين چيز نيست، هواپيما است. پرواز می‌کند. هواپيمای من است.


و از اينکه به او گفتم پرواز می‌کنم به خود باليدم. آن وقت او داد زد:
-
چطور؟ تو از آسمان افتاده‌ای؟
با فروتنی گفتم: آره.
-
آه! اين ديگر مضحک است...
و شازده کوچولو با چنان قهقه جانانه‌ای خنديد که مرا سخت عصبانی کرد. آخر من دلم می‌خواهد همه بدبختی‌های مرا جدی بگيرند. بعد، به گفته افزود:
-
خوب، پس تو هم از آسمان آمده‌ای! تو مال کدام ستاره‌ای؟
بلافاصله نوری از راز پيدا شدن او به دلم تابيد و ناگهان پرسيدم:
-
پس تو از ستاره ديگری آمده‌ای؟
اما او جواب نداد، و همان طور که به هواپيمای من نگاه می‌کرد سرش را آهسته تکان می‌داد:
-
راستش تو با اين وسيله نبايد از راه دوری آمده باشی...
و بعد به رويايی فرو رفت که مدتها طول کشيد. سپس گوسفند مرا از جيبش بيرون آورد و غرق تماشای آن گنجينه شد.
لابد حدس می‌زنيد که وقتی با شنيدن عبارت "ستاره ديگر" نيمی از راز او بر من فاش شد چقدر کنجکاوتر شدم. اين بود که سعی کردم بيشتر چيز بفهمم و گفتم:
-
تو، آدمک کوچولوی من، آخر از کجا می‌آيی؟ منزلت کجاست و گوسفند مرا کجا می‌خواهی ببری؟
او پس از سکوتی تفکرآميز جواب داد:
-
خوبی صندوقی که تو به من داده‌ای در اين است که شبها برای او لانه می‌شود.
-
البته. و اگر تو بچه خوبی باشی طنابی هم به تو می‌دهم که روزها او را ببندی، و يک گلميخ می‌دهم.
مثل اينکه پيشنهاد من به شازده کوچولو برخورد، چون گفت:
-
ببندمش؟ چه فکر عجيبی!
-
ولی اگر او را نبندی سر می‌گذارد و می‌رود و گم می‌شود...


 


دوست من باز خنده بلندی سرداد و گفت: مگر کجا می‌رود؟
- هر جا که شد. راست خودش را می‌گيرد و می‌رود.
آن وقت شازده کوچولو به لحنی جدی گفت:
- عيب ندارد. خانه من خيلی کوچک است!
و مثل اينکه قدری افسرده باشد به گفته افزود:
- آدم اگر راست خودش را بگيرد و برود نمی‌تواند زياد دور برود...


 
 
ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱٥ اسفند ۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

شازده کوچولو

بخش ۲

به اين ترتيب، من تنها و بی‌آنکه کسی را داشته باشم که حرف حسابی با او بزنم زندگی کردم، تا شش سال پيش که در صحرای آفريقا هواپيمايم خراب شد. يکی از اسبابهای موتور هواپيما شکسته بود، و چون من نه مکانيسين همراه داشتم و نه مسافر، آماده شدم تا مگر بتوانم به تنهايی از عهده اين تعمير دشوار برآيم. اين خود برای من مسئله مرگ و زندگی بود. به زحمت آب خوردن برای هشت روز داشتم.
باری، شب اول روی شنها و در فاصله هزار ميلی آباديها خوابيدم. تنهاتر از غريقی بودم که در اقيانوس بر تخته‌پاره‌ای مانده باشد. لابد تعجب مرا حدس می‌زنيد وقتی در طلوع صبح صدای عجيب و بچه‌گانه‌ای مرا از خواب بيدار کرد. صدا می‌گفت:
-
بيزحمت يک گوسفند برای من بکش!
-
چی؟
-
يک گوسفند برايم بکش...
من مثل آدمهای برق‌زده از جا جستم. خوب چشمهايم را ماليدم و به دقت نگاه کردم. چشمم به آدمک خارق‌العاده‌ای افتاد که با وقار تمام مرا تماشا می‌کرد. اينک بهترين تصويری که من بعدها توانستم از او بکشم. اما تصوير من حتما به زيبايی اصل نيست. تقصير هم ندارم. چون آدم‌بزرگها مرا در شش سالگی از کار نقاشی دلسرد کرده بودند و من بجز کشيدن شکل مار بوآی باز و مار بوآی بسته نقاشی ديگری نياموخته بودم.


باری، من با چشمانی گردشده از تعجب به اين شبح نگاه کردم. فراموش نکنيد که من در جايی بودم هزار ميل دور از هرچه آبادی بود. به نظرم هم نمی‌آمد که اين آدمک کوچولو راه گم کرده، يا از خستگی يا گرسنگی يا تشنگی يا ترس از پا افتاده باشد. به ظاهر نيز به بچه‌ای که در دل صحرا، در هزار ميل دور از آباديها گم شده باشد، هيچ شباهت نداشت. آخر وقتی توانستم حرف بزنم، به او گفتم:
-
هی... تو اينجا چه می‌کنی؟
و او خيلی آرام و مثل اينکه يک حرف بسيار جدی می‌زند تکرار کرد:
-
بيزحمت... يک گوسفند برای من بکش...
وقتی معمايی در آدم زياد اثر بکند، جرات نافرمانی نمی‌ماند. گرچه اين برخورد در هزار ميل فاصله از آباديها و با بودن خطر مرگ در نظرم بيمعنی جلوه کرد، يک ورق کاغذ و يک خودنويس از جيبم درآوردم. اما در همان دم يادم آمد که من بيشتر جغرافيا و تاريخ و حساب و دستور خوانده‌ام، اين بود که با اندک ترش‌رويی به آدمک گفتم من نقاشی بلد نيستم. او جواب داد:
-
عيب ندارد، يک گوسفند برای من بکش.
من چون هيچوقت شکل گوسفند نکشيده بودم، يکی از آن دو تصوير را که بلد بودم، يعنی مار بوآی بسته را برای او کشيدم و متعجب شدم وقتی شنيدم آدمک در جواب گفت:
-
نه، نه! من فيل در شکم مار بوآ نمی‌خواهم. مار بوآ بسيار خطرناک و فيل بسيار دست‌وپاگير است. خانه من هم خيلی کوچک است. من گوسفند می‌خواهم. برای من گوسفند بکش.
آن وقت من گوسفند کشيدم.
او به دقت نگاه کرد و گفت:


-
نه! اين خيلی بيحال است. يکی ديگر بکش.
من باز کشيدم.


دوست من لبخند شيرينی زد و به مهربانی گفت:
-
تو که می‌بينی... اين گوسفند نيست، قوچ است. شاخ دارد...
من يکی ديگر کشيدم،‌ اما آن هم مثل شکلهای قبلی رد شد:


-
اين يکی خيلی پير است. من گوسفندی می‌خواهم که زياد عمر کند.
آن وقت با بيحوصلگی و با عجله‌ای که برای شروع به کار پياده‌کردن موتور هواپيما داشتم، اين شکل را سرسری کشيدم و گفتم:
-
اين صندوق است و گوسفندی که تو می‌خواهی، توی آن است.


و بسيار متعجب کردم وقتی ديدم چهره داور کوچولوی من روشن شد:
- آها! اين درست همان است که من می‌خواستم. فکر می‌کنی که برای اين گوسفند زياد علف لازم باشد؟
- چطور مگر؟
- آخر خانه من خيلی کوچک است...
- البته کافی خواهد بود. گوسفندی که من به تو داده‌ام، خيلی کوچک است...
او سرش را به طرف تصوير خم کرد و گفت:
- آنقدرها هم کوچک نيست... عجب! خوابش برده است...
و چنين بود که من با شازده کوچولو آشنا شدم.

پایان قسمت دوم


 
 
ساعت ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱٤ اسفند ۱۳۸٥  کلمات کلیدی:
شناسنامه کتاب

نام كتاب: شازده كوچولو
نويسنده: آنتوان دو سنت اگزوپري
مترجم: محمد قاضي

ناشر: شرکت سهامی کتابهای جيبی (با همکاری موسسه انتشارات اميرکبير)
چاپ شانزدهم: ١٣٨٠ (چاپ اول: ١٣٣٣)


تقديم به لئون ورت


از بچه‌ها عذر می‌خواهم که اين کتاب را به يک آدم ‌بزرگ هديه کرده‌ام. عذر من موجه است. چون اين آدم بزرگ بهترين دوستی است که در دنيا دارم. عذر ديگری هم دارم: اين آدم بزرگ می‌تواند همه چيز حتی کتاب بچه‌ها را بفهمد. عذر سومی هم دارم: اين آدم بزرگ ساکن فرانسه است و در آنجا سرما و گرسنگی می‌خورد و نياز بسيار به دلجويی دارد. اگر همه اين عذرها کافی نباشد می‌خواهم اين کتاب را به بچگی آن آدم بزرگ تقديم کنم. تمام آدم بزرگها اول بچه بوده‌اند (گرچه کمی از ايشان به ياد می‌آورند.) بنابراين عنوان هديه خود را چنين تصحيح می‌کنم:

تقديم به لئون ورت
آن وقت که پسرکی بود.


 

١


وقتی شش‌ساله بودم روزی در کتابی راجع به جنگل طبيعی که "سرگذشتهای واقعی" نام داشت تصوير زيبايی ديدم. تصوير مار بوآ را نشان می‌داد که حيوان درنده‌ای را می‌بلعيد. اينک نسخه‌ای از آن تصوير را در بالا می‌بينيد.
در آن کتاب گفته بودند که مارهای بوآ شکار خود را بی‌آنکه بجوند درسته قورت می‌دهند. بعد، ديگر نمی‌توانند تکان بخورند و در شش ماهی که به هضم آن مشغولند می‌خوابند.
من آن وقت در باره ماجراهای جنگل بسيار فکر کردم و به نوبه خود توانستم با مدادرنگی، تصوير شماره ١ را که نخستين کار نقاشی من بود بکشم. آن تصوير چنين بود:


شاهکار خود را به آدم‌بزرگها نشان دادم و از ايشان پرسيدم که آيا از نقاشی من می‌ترسند؟
در جواب گفتند: چرا بترسيم؟ کلاه که ترس ندارد.
اما نقاشی من شکل کلاه نبود. تصوير مار بوآ بود که فيلی را هضم می‌کرد. آن وقت من توی شکم مار بوآ را کشيدم تا آدم‌بزرگها بتوانند بفهمند. آدم‌بزرگها هميشه نياز به توضيح دارند. تصوير شماره ٢ من چنين بود:


آدم‌بزرگها به من نصيحت کردند که کشيدن عکس مار بوآی باز يا بسته را کنار بگذارم و بيشتر به جغرافيا و تاريخ و حساب و دستور بپردازم. اين بود که در شش سالگی از کار زيبای نقاشی دست کشيدم، چون از نامرادی تصوير شماره ١ و تصوير شماره ٢ خود دلسرد شده بودم، آدم‌بزرگها هيچوقت به تنهايی چيزی نمی‌فهمند و برای بچه‌ها هم خسته‌کننده است که هميشه و هميشه به ايشان توضيح بدهند.
بنابراين ناچار شدم شغل ديگری برای خود انتخاب کنم، و اين بود که خلبانی ياد گرفتم. من به همه جای دنيا کم‌وبيش پرواز کردم، و براستی که جغرافی خيلی به دردم خورد. در نگاه اول می‌توانستم چين را از "آريزونا" تشخيص بدهم و اين، اگر آدم به شب راه گم کرده باشد، خيلی فايده دارد.
به اين ترتيب من در زندگی با بسياری از آدمهای جدی زياد برخورد داشته، پيش آدم‌بزرگها زياد مانده‌ام و ايشان را از خيلی نزديک ديده‌ام. اما اين امر چندان تغييری در عقيده من نداده است.
وقتی به يکی از ايشان برمی‌خوردم که به نظرم کمی روشن‌بين می‌آمد، با نشان دادن تصوير شماره ١ خود که هنوز نگاهش داشته‌ام او را امتحان می‌کردم و می‌خواستم بدانم آيا واقعا چيزفهم است. ولی او هم به من جواب می‌داد که: "اين کلاه است". آن وقت ديگر نه از مار بوآ با او حرف می‌زدم، نه از جنگل طبيعی و نه از ستاره‌ها، بلکه خودم را تا سطح او پائين می‌آوردم و از بازی بريج و گلف و سياست و کراوات می‌گفتم، و آن آدم‌بزرگ از آشنايی با آدم عاقلی مثل من خوشحال می‌شد.


 
 
ساعت ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱٤ اسفند ۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

رنگ وجودت:
در صورتيكه تاريخ تولد شما در:
اول فروردين ماه باشد سياه هستيد.
بين دوم فروردين تا 11 فروردين باشد ارغواني هستيد
بين 12 تا 21 فروردين باشد. شما سرمه اي است
بين 22 فروردين تا 31 فروردين باشد نقره اي هستيد.
بين يكم ارديبهشت تا 10 ارديبهشت باشد سفيد هستيد.
بين 11 ارديبهشت تا 24 ارديبهشت باشد شما آبي هستيد.
بين 25 ارديبهشت تا سوم خرداد باشد شما طلائي رنگ هستيد.
بين 4 خرداد تا 13 خرداد باشد شما شيري رنگ هستيد.
بين 14 خرداد تا 23 خرداد ماه باشد شما خاكستري هستيد.
بين 24 خرداد تا دوم تير ماه باشد شما رنگ خرمائي هستيد.
سوم تير ماه باشد رنگ شما خاكستري است.
بين 4 تير ماه تا 13 تير ماه باشد شما قرمز هستيد.
بين 14 تير ماه تا 23 تير ماه باشد شما نارنجي هستيد.
بين 24 تير ماه تا سوم مرداد ماه باشد شما زرد هستيد.
بين 4 مرداد ماه تا 13 مرداد باشد شما صورتي هستيد.
بين 14 مرداد تا 22 مرداد باشد شما آبي هستيد.
بين 23 مرداد تا يكم شهريور باشد شما سبز هستيد.
بين 2 شهريور تا 11 شهريور باشد شما قهوه اي هستيد.
بين 12 شهريور تا 21 شهريور باشد شما كبود رنگ هستيد.
بين 22 شهريور تا 31 شهريور باشد شما ليموئي هستيد.
متولدين يكم مهر ماه زيتوني هستند.
بين 2 مهر تا 11 مهر ماه ارغواني هستيد.
بين 12 مهر تا 21 مهر ماه شما رنگ سرمه اي داريد.
بين 22 مهر ماه تا يكم آبان ماه شما نقره اي هستيد.
بين 2 آبان تا 20 آبانماه باشد شما سفيد هستيد.
بين 21 آبانماه تا 30 آبانماه باشد رنگ شما طلائي است.
بين يكم آذر ماه تا 10 آذر ماه باشد شما شيري رنگ هستيد.
بين 11 آذر ماه تا 20 آذر ماه باشد شما خاكستري هستيد.
بين 21 آذر تا 30 آذر باشد شما خرمائي رنگ هستيد.
متولدين اول ديماه نيلي رنگ هستند.
بين دوم دي ماه تا 11 دي ماه باشد رنگ شما قرمز است.
بين 12 دي ماه تا21 دي ماه باشد شما نارنجي هستيد.
بين 22 دي ماه تا 4 بهمن ماه باشد شما زرد هستيد.
بين 5 بهمن تا 14 بهمن ماه باشد شما صورتي هستيد.
بين 15 بهمن تا 19 بهمن ماه باشد شما آبي هستيد.
بين 20 بهمن تا 29 بهمن ماه باشد شما سبز هستيد.
بين 30 بهمن تا 9 اسفند ماه باشد شما قهوه اي هستيد.
بين 10 اسفند تا 20 اسفند باشد شما كبودي رنگ هستيد.
بين 21 اسفند تا 29 اسفند باشد ليمويي هستيد

**************************************************
قرمز
با نمك و دوستداشتني، مشكل پسند اما هميشه عاشق و اينطور بنظر ميرسد كه مورد محبت نيز باشيد. با روحيه و بشاش اما در همان زمان ميتوانيد بد اخلاق هم شويد قادريد با مردم بسيار خوب و با ملاطفت برخورد كنيد و اين همان عشقي است كه ميتواند در راهي كه در پيش داريد همراهتان باشد آدمهايي را كه راحت صحبت ميكنند دوست داريد اين آدمها باعث ميشوند احساس راحتي بيشتري داشته باشيد.

 

شيري رنگ 
اهل رقابت و بازي دوست. دوست ندارد ببازد ولي هميشه بشاش است. شما قابل اعتماد و امين هستيد و خيلي علاقه داريد وقت خود را بيرون بگذرانيد، با دقت عشقتان را انتخاب ميكنيد و بسادگي عاشق نمي شويد اما وقتي او را يافتيد تا مدتهاي طولاني دوستش خواهيد داشت.


نيلي
شما بيشتر متوجه نگاهتان هستيد و استانداردهاي بالائي در انتخاب عشق داريد. هر راه حلي را با دقت و تفكر انتخاب مي كنيد و بسيار بندرت مرتكب اشتباه احمقانه ميشويد دوست داريد رهبر باشيد و به راحتي مي توانيد دوستان جديد پيدا كنيد.


خاكستري 
جذاب و فعال هستيد، شما هرگز احساستان را پنهان نمي كنيد و هر آنچه را كه درونتان است آشكار مي سازيد. اما ضمنا ميتوانيد خودخواه هم باشيد. مي خواهيد مورد توجه باشيد و نمي خواهيد بطور نا برابر با شما برخورد شود. ميتوانيد روز مردم را روشن كنيد. شما ميدانيد در زمان مناسب چه بگوييد و خوش اخلاق هستيد.

 

سبز
خيلي خوب با افراد تازه كنار مي آييد. در واقع آدم خجالتي اي نيستي اما گاهي اوقات با كلماتت به عواطف مردم
آسيب مي رسانيد. دوست داريد تا مورد توجه و علاقه كسي باشيد كه دوستش داريد ولي اغلب تنهاييد و به انتظار فرد مورد نظرت مي مانيد.

طلائي
شما ميدانيد چه چيزي درست و چه چيزي نادرست است. آدم بشاشي هستيد و زياد بيرون ميرويد. بسيار سخت ميتواني فرد مورد نظرت را پيدا كني اما وقتي او را يافتي تا ساليان متمادي دوباره عاشق نمي شوي.

 

زرد
شما شيرين و بيگناهيد ، مورد اعتماد بسياري از مردم ، و داراي رهبريتي قوي در ارتباطاتتان هستيد. شما خوب تصميم ميگيريد و انتخاب درستي در زمان مناسب مي گيريد. همواره در افكار داشتن روابط عاشقانه بسر مي بريد. خرمائي باهوشيد و ميدانيد چه چيزي درست است. ميخواهيد همه چيز را مطابق ميل خود كنيد كه گاهي ميتواند بدليل عدم توجه به نظر ديگران مشكل ساز باشد. اما در مورد عشق صبور هستيد. وقتي فرد مورد نظرتان را يافتيد برايتان دشوار است فرد بهتري پيدا كنيد.

 

نارنجي
در مقابل اعمالتان مسئوليت پذير هستيد، مي دانيد چگونه با مردم رفتار كنيد. همواره اهدافي براي دستيابي به آنها
داريد و حقيقتا براي رسيدن به آنها تلاش ميكنيد ، فردي آماده رقابت هستيد. دوستانتان برايت بسيار مهم هستند و قدر آنچه را كه داريد ميدانيد، گاهي اوقات واكنشتان زيادي شديد است و علت آن نيز احساساتي بودنتان است. ارغواني اسرار آميز هستيد، بهيچوجه خودخواه نيستيد ، زود و آسان نظرتان جلب ميشود. روزتان با توجه به خلقتان ميتواند غمگين يا خوش باشد. بين دوستان محبوب هستيد اما ميتوانيد ست به عمل احمقانه اي نيز بزنيد ، بسادگي امور را فراموش ميكنيد. بدنبال شخصي هستيد كه قابل اعتماد باشد.

ارغواني 
اسرار آميز هستيد، بهيچوجه خودخواه نيستيد ، زود و آسان نظرتان جلب ميشود. روزتان با توجه به خلقتان ميتواند غمگين يا خوش باشد. بين دوستان محبوب هستيد اما ميتوانيد دست به عمل احمقانه اي نيز بزنيد ، بسادگي امور را فراموش ميكنيد. بدنبال شخصي هستيد كه قابل اعتماد باشد

 

ليموئي 
آرام هستيد، اما بسادگي عصباني مي شويد. به آساني حسادت مي ورزيد و در مورد چيزهاي كوچك اعتراض ميكنيد، نمي توانيد به يك كار بچسبيد اما داراي شخصيتي هستيد كه اعتماد و علاقه همه را جلب ميكند.


نقره اي 
خيال پرداز و بامزه ايد ، دوست داريد چيز هاي جديد را بيازماييد. علاقه داريد خود سازي كنيد و بسادگي
مي آموزيد، براحتي ميتوان با شما صحبت كرد و شما نصايح خوبي ميدهيد. وقتي موضوع دوستي است متوجه ميشويد نمي توان به كسي اعتماد كرد، اما وقتي دوستان واقعي خود را يافتيد تا پايان عمر به آنها اعتماد ميكنيد.

سياه
شما يك مبارز هستيد و داراي انگيزه ايد. اما تغيير در زندگي را نمي پسنديد. زماني كه تصميمي گرفتيد، روي تصميمتان تا مدتها پاي مي فشاريد. زندگي عشقي شما نيز توام با مبارزه است و مثل همه نيست. زيتوني شما روشن قلب و آدم گرمي هستيد. همراه خوبي براي فاميل و دوستانيد. خشونت را نمي پسنديد و ميدانيد چه چيزي درست
است. شما مهربان و بشاش هستيد اما بسادگي به مردم حسادت نورزيد.

 

قهوه اي 
فعال و ورزشكاريد ، براي ديگران مشكل است كه به شما نزديك شوند. زماني كه متوجه ميشويد نمي توانيد به چيزي كه ميخواهيد دستيابيد ،‌ بسادگي تسليم شده آنرا رها ميكنيد.

 

آبي 
اتكا به نفس كمي داريد و خيلي ايرادي هستيد. هنرمند هستيد و دوست داريد عاشق شويد ، اما ميگذاريد عشقتان از دستتان برود چون در اين مورد از مغزتان فرمان ميگيريد نه از قلبتان.


سرمه اي 
شما جذابيد و عاشق زندگي خود هستيد ، نسبت به همه چيز داراي احساسي قوي هستيد و خيلي زود گيج ميشويد .زماني كه از دست شخص يا اشخاصي عصباني مي شويد برايتان مشكل است آنها را ببخشيد.

 

سفيد
شما آرزو و اهدافي در زندگي داريد زود حسادت مي ورزيد نسبت به ديگران متفاوت و گاهي اوقات عجيب هستيد اما همه اين حالت شما را دوست دارند.

كبود
احساسات شما بسادگي و ناگهاني تغيير ميكند اغلب تنها هستيد، مسافرت را دوست داريد. انسان صادقي هستيد ولي حرف مردم را زود باور ميكنيد. يافتن عشق براي شما سخت است و گمگشته عشق هستيد.

 

صورتي 
شما همواره در تلاشيد تا در هر چيزي بهترين باشيد و دوست داريد به سايرين كمك كنيد. اما بسادگي قانع
نمي شوي. داراي افكاري منفي هستيد و در جستجوي عشقي شورانگيز مانند آنچه در قصه هاست هستيد.

 

خرمائي 
باهوشيد و ميدانيد چه چيزي درست است. ميخواهيد همه چيز را مطابق ميل خود كنيد كه گاهي ميتواند بدليل عدم توجه به نظر ديگران مشكل ساز باشد. اما در مورد عشق صبور هستيد. وقتي فرد مورد نظرتان را يافتيد برايتان دشوار است فرد بهتري پيدا كنيد.

 

زيتوني 
شما روشن قلب و آدم گرمي هستيد. همراه خوبي براي فاميل و دوستانيد. خشونت را نمي پسنديد و ميدانيد چه چيزي درست است. شما مهربان و بشاش هستيد اما بسادگي به مردم حسادت نورزيد.

نظر خودتون رو راجع به اين متن بدين تا ديگران بخونن. برای خودم که درست بود! برای شما چطور؟!


 
 
ساعت ٦:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳ اسفند ۱۳۸٥  کلمات کلیدی:


 
 
ساعت ٥:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳ اسفند ۱۳۸٥  کلمات کلیدی:

زندگي حركت در مسيري ساده و مستقيم نيست، بلكه عبور از هزارتويي پرپيچ و خم است كه بايد در طي آن راه خود را پيدا كنيم. دراين بين  گمشده و سرگردان شويم يا گاهي اوقات به بن بست برسيم. اما اگر ايمان داشته باشيم، هميشه در به رويمان گشوده خواهد شد، دري كه ممكن است مطابق انتظارمان نباشد، اما سرانجام معلوم مي‌شود كه مناسب بوده است.

"پزشك و نويسنده انگليسي: كرونين"